بوی گل و سوسن و.......استغفرلله...........

ینی با تمام وجود "رییدم به این زندگی"

هرچی هی میخوام تلاش کنم نیمه پر لیوانو ببینم دیگه دیده نمیشه هیچی به ولله

اوضاع خونمون اینروزا خیلی ک*ریه....

اعصاب واسه هیشکی نمونده

دیالوگ هامون درطول روز باهم مملو از فوحشه

اون از وضع بیکاریه بابام

اون ازون هفت میلیون که اونجوری به فنا رفت

این قضیه کارت بازرگانی گرفتن

اون از قضیه دروغای اون مرتیکه نامدار

این از گرمی هوا و برق رفتنا

اون از قضیه فرانسه رفتن

اون از قضبه کلاس رفتنم

بی پولیم.....بی کاریم....خواسته هام....

یه موش هم که چن روزه اومده خونه چندشه عوضی دیشب مرگ موش ریختیم بینیم چی میشه

اگیتارم ک نتونستم بخرم

حالا تو این هیروویری عاشق شدنم هم شده قوز بالا قوز

لنت بر شیطون...

شبخیر..

  • ۱Like
  • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۵۸

خدایا اینهمه شل کن سفت کن تا کی؟

کاش یکی میومد

عاشقم میشد

و منو با خودش میبرد


- یکی؟ منظورت کیه؟

+همون که میخوامش

+کاش میومد بدون دردسر عاشقم میشد

کاش انقد قرار نبود با ملاحظه باهاش حرف بزنم

کاش میتونستم راحت بش بگم شبت بخیر نفسم...عشقم...یا.............

کاش لازم نبود بنویسم شبتون بخیر نقطه سره خط.

کاش لازم نبود همش به این فکر کنم که اگه فلان حروفو بزنم نکنه درباره من فکر بد کنه و ازم بدش بیاد

خدایا؟ دلم پره از عشقش،

خدایا؟کمک کن و راه ها و اتفاقای خوبی سر راهم بذار که بتونم اینهمه عشقو که خوابو ازم  گرفته تا ابد یه جا قدیمش کنم

حس میکنم اون منو به تو نزدیک میکنه

خدایا من اونو از تو خواستم

هرچی مصلحته پیش بیار.

و کمکم کن تصمیمات درست بگیرم

مثه یه دختر عاقل( کمکم کن عشق چشمو کور نکنه)



  • ۸Like
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷
  • ۰۱:۵۴

عــــجــــب کامـــــی میدهــــــد ایـــــن درد...

این روزها ذهنم به شدت درگیر است

دلم برای مغزم میسوزد

که باید انقدر کار کند و کار کند و فکر کند و دسته آخر هم بی جواب بماند

با اراده و با پشتکار ترین عضو بدنم همین مغز است

ذهنی صلح طلب، پر از اصول و ارکان محکم و استوار

که هر موضوعی را با اصول و قوانینش، حلاجی میکند

اما این جهانِ تو در تو و عمیق قوی تر از ذهن من است

مسائلی درون خود دارد که شاید نه با ذهن من و نه با هیچ چیز دیگر بتوان آن را حلاجی کرد

مغز کوچک من تا کی تاب می آورد...خدا میداند...

گاهی فکر میکنم آیا بدون "دانستن" میشود ایمان داشت؟

میشود باور کرد؟

گاهی انسان یک چیز را "نمیبیند" "نمیشنود" اما چون میتواند به نحوی حسش کند پس "میداند" ،

پس میتواند به آن ایمان داشته باشد

فکر میکنم هرچیزی را که انسان نمیفهد باید به آن کافر بود، حتی اگر به تو بگویند آن چیز برای تو مفید است

حتی اگر کسی یا چیزی که به آن ایمان داری "آن" را به تو پیشنهاد کرده باشد.

آیا اینجا ایمان بی معنی نمیشود؟ چرا، بی معنی میشود

درواقع اینجا میفهمی که حس تو اشتباه بوده است و تو " نمیدانی" پس ایمانی هم دیگر وجود نخواهد داشت.

وقتی تمام دین و آیین تو میشود "ذهنت به علاوه حواس 5/6 گانه ات "، طرز زندگی ات اینگونه میشود.

دلم نمیخواهد عقایدی که از کودکی با آنها بزرگ شده ام را یکباره نقض کنم، اصلا نمیتوانم

دلم هم نمیخواهد با یک مشت خرافات و تعصبات بیجا مسیرم را انتخاب کنم

واقعا به معنای دقیق کلمه " گم شده ام "

گمشده ام میان تفکراتی که حسمیکنم هیچ کدام به من تعلق ندارند

و حس میکنم حقیقت نه این است و نه آن و نه آن و نه آن...

و دوباره به ذهنم پناه میبرم به اصول و قوانین خودم...

و ذهنم را خدا میدانم، چرا که "میفهممش" میشناسمش" و درنتیجه به آن ایمان دارم...

ذهنی عدالت خواه ، مهربان ، صلح جو ، منطقی و قدرت مند...



# music: مون هد/ کام درد/Sip of pain

  • ۴Like
  • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷
  • ۰۱:۰۰

یک مشت فرشته بی بال و قصد پرواز ، خسته از تمام انقلاب ها

زندگی پر از درد هایی از جنس بغض

نه اشک، نه خون، نه....

خانواده ای در قصری خاکستری

خانواده ای از جنس روح

امشب شام نداریم

مادر میرض است

پدر پول ندارد

طبقۀ به اصطلاح متوسط درحال سقوط به زیر خط...

آب رو قطع کردن

رئیس هایمان تلگرام و توئیتر را قطع کردند

که صدای یکدیگر را نشنویم

اگر خبر های این شهر لعنتی را میخواهی از من بپرس

خبر از کارد هایی که استخان هایمان را نوازش میکنند

خبر از پول های تو جیبی که جمع کردم تا گیتار بخرم

اما

وقتی جمع شدند و فکر میکردم کامل شدند

قیمت دلار بالا رفته بود

گیتار ها گران شده بودند

دیگر فایده نداشت

با آن پول ها برای شام امشبمان فلافل خریدم

با بقیه پول هام هم شاید توانستم بعداً چند ترمی کلاس زبان بروم

درحالی که در مسیر خانه تا فلافلی محل، چشمانم اشک هایشان را قورت میدادند

در مسیر فلافلی سیاه پوستی را دیدم

خارجی بود

معلوم بود ازین خارجی های مخ ردی بود که برای درس خواندن در حوزه به قم آمده اند

یک آیفون ایکس دستش بود

موبایل من هنوز یک نوکیای کهنه و قدیمی است

یکی از رفیق های افغانی ام میخواستند امسال بروند آلمان برای زندگی

می گفت ایران دیگر جای زندگی نیست

ایرانم

رستم شاهنامه هایت دارد سلاخی میشود

پدرم خانه مان را فروخت

بیست میلیون از پول خانه را داد به آن مَردَک که عمامه گذاشته روی سرش

برای اینکه جهنم نورد و خدا دچار عذابش نکند

دوستم، پدر و مادرش طلاق گرفتند

دیگر پدر ندارد، خیلی تنهاست

هر روز کلی از عکس های خودش را در اینستاگرام میگذارد و کلی لایک میگیرد

ساعت ده شب است

فردا امتحان دارم ، اسمش را کنکور گذاشته اند

مادر و پدر خوبم، مرا ببخشید که به دکتر بودن علاقه ای نداشتم

میدانم آینده ام تباه خواهد شد،

چون هنر را دوست دارم

یک ایرانیِ نسل هفتادی

نسل بر بادی

یک مشت فرشته بی بال و قصد پرواز


دو دوووروودوووودووودد

لالا،لالالاااااالالا،لالالاااا

آواز بخوان گلم

روزنامه نگیر

از آسمان خاکستری لذت ببر

و صدای پیکان ها و لامبورگینی ها و پراید ها و مازراتی هارا از یکدیگر تشخیص نده

خسته از تمامِ انقلاب ها

ما سالهاست حکومتی را برگزیدیم که قرار است مردمش را منحل کند

حکومتی ربا خوار که مانند زالو خون مردمش را میمکد

به بهانه اینکه میخواهد این خون هارا به کودکان فلسطین تزریق کند

هرچقدر هم امشب بنویسم تمام نخواهد شد، پس

خدا  حافظ  [خدایی که نمیشناسیم، و نمیدانیم هست یا نیست]


  • ۴Like
  • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
  • ۲۳:۰۰

:||||

باید شروع کنم به یاد گرفتن

فکر نکنم

فــــــــــــــــقــــــــــــــــط

یاد بگیرم

  • ۸Like
  • چهارشنبه ۶ تیر ۹۷
  • ۰۰:۴۶

روزمرگی یک کنکوری افسرده و بیزار

سه روز تا کنکور مونده

و من هنوز درصد های آزمونم در حده 0 ،10، 20، 30 یا 40 هستش

حوصله خوندنم ندارم

من دختر زشتی ام

همه  بهم میگن اخلاقت خیلی بده

خیلی هام بم گفتن که زشتم

من 18 سالمه

من کل روزمو توی اتاق تاریکم پای لپ تاپ سپری میکنم

بیرون از این اتاق کسی که منو دوست داشته باشه وجود نداره

اما توی اتاق و توی این لب تاب خیلی ها هستن که آرزوشونه با من حرف بزنن

این وبلاگ تنها صفحه ایه که میتونم با خیال راحت اعتراف کنم

بدونه اینکه نظره کسی برام مهم باشه

چون میدونم کسی نمیخونه، حداقل کسی که من بشناسمش یا بشناستم

دوس ندارم زمان بگذره

دوس ندارم بزرگ تر شم

دوس ندارم اتفاقای دیگه ای برام بیوفته

کاش میشد تا آخر عمر تو 18 سالگی موند

دیروز با اون پسر عکاسه حرفیدم

کلی بم انرژی داد

نفهمیدم فازش چی بود

امروز اون پسر قد بلنده که کامپیوتر میخونه پیام داد تو تل و حرفیدیم

گفت از من خوشش میاد

خخخ

انقد ازم تعریف کرد که خودمم عاشق خودم شدم

خیلی مسخرس، در طول روز با پسرای زیادی حرف میزنم، اما همیشه تنهام

الان حدوده شیش ساعته رو صندلی پای لپ تاپم

حالا اگه همین تایمو روی صندلی کتابخونه بودم تاحالا سَقَط شده بودم

آخ تا یادم نرفته برم کارت ورود به جلسه رو از سایت سنجش بگیرم

فعلاً....




  • ۶Like
  • دوشنبه ۴ تیر ۹۷
  • ۱۷:۱۶

مرحلۀ حال بهم زنِ زندگی

حالم گرفته شد یکم

ینی دانشگاه قم امسال پذیرش رشته زبان نداره؟

توی اون فایل پی دی افه که تو سایته سازمان سنجش بود که اسمی نبود اصلا از دانشگاه قم

مامانم میگه هر شهری دولتی قبول بشی میریم اون شهر زندگی میکنیم

اما من نمیخوام

خدایا کمک کن همین قم دولتی قبول شم

الان دارم به حرف خانم باقری میرسم

کاش موقع ثبت نام گزینه دانشگاه غبرانتفاعی و پیام نور رو میزدم

حالم گرفتس

نه راه پیش دارم نه پس

کاش (واقعاً) حرفه اینو اون برام مهم نبود، وگرنه الان شاید حالم انقد گرفته نبود

راستش اگه به خودم باشه اصلا امسال کنکور هم نمیدادم

چون اصلا علاقه به دانشگاه رفتن و درس خوندن ندارم (حداقل الان)

یا اگه هم داشته باشم واقعا نیاز دارم بعد از این دوازده سال درس خوندن

یه سال هم استراحت کنم و کارهایی که بشون علاقه دارمو انجام بدم

هفت روز مونده تا کنکور و من همچنان در حال فرو رفتن در باتلاق شک هام!

ینی عاقبت من قراره بشه مثه محمدِ دایی؟یا مثه خواهرِ زهرا؟یا مثه خیلی های دیگه که قبول نشدن و چن ساله پشت کنکورن؟!

یا مثه زهرا عمواحمد که همون سال اول رشته ای که دوس داشت دانشگاه دولتی قبول شد؟

من حسم و منطقم بهم میگه که 99% قبول نمیشم، و فک کنم نرگس هم قبول شه و من نشم

وای خدا چقد زشته،

حالا اگه قرار بود واسه رشته پزشکی بخونم و قبول نشم اونقدرا زشت نبود اما حالا که زبان میخوام اگه قبول نشم خیلی ضایس

خدایا؟ اصن من هیچ...واس خاطر مامانم کمکم کن...توروووخدا....منم همه سعیمو میکنم تو این چند روزه باقی مونده



  • ۷Like
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷
  • ۱۲:۰۲

my plans

I have to fucus on just one subject

It's true that i like many subject to do that but if i want to do all that i wont abale to do well that....

so i have to choos one of them

between Music, Movie , photo , draw, websit design,

which one to choos?

...

I think that subjects are inked together...

I should Put priority some of them

1-music

2-photo

3-movie

4-website design

6-draw

:)

  • ۲Like
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷
  • ۲۳:۵۸

music: J-hann J-hannsson - Flight From The City

My final exam finished today finally

But there is my stress yet

becuse of Kounkoor

today I want to think about my dreams calmly

About music...About Filmmaking...and evey thing

I wish that always every things go in this way...

thanks God becuse of this moments ...and this butifull music ...

  • ۱Like
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷
  • ۱۴:۱۶

گربه های وطنی...این بار برای مادر

گاهی به زندگیم نگاه که میکنم

ازش بدم میاد

چون این زندگی چیزی نیست که من میخواستمو میخوام

یه دختره بلاتکلیف و درمونده

با یه خانواده لبه پرتگاه فقر

یه مغز خسته ، از بس فک کرده که چی میخواد ازین دنیا و نفهمیده...

عشق؟پول؟هیجان؟رفیق؟موزیک؟یا خدا؟

هرموقع به نوشتن و موزیک پناه میارم قطعاً چند دقیقه قبلش

داشتم یه کاری انجام میدادم که ازش متنفر بودم...

یا اتفاقی افتاده و چیزایی دیدم که ازشون متنفر بودم....

من الان 18 سالمه...

مامانم میگه تو خیلی خود خواهی...

میگه چون وقتی نیمرو درست میکنی چنتا بیشتر تخمرغ بنداز ماهم بخوریم

یا اینکه تعارف کن...

میگه وقتی بلند میشی از پای سفره بری لیوان بیاری نوشابه بخوری واسه ما نمیاری

یا حتی نمیپرسی که شما چیزی از آشپزخونه میخواید یا نه...

میگه چرا وقتی نت میگیری رمز وای فای رو عوض میکنی و نمیذاری ما استفاده کنیم

میگه وقتی یه خوراکی داری چرا با آبجیت تقسیم نمیکنی...

....آره دیگه....

مامان ببخشید... ازت معذرت میخوام مامان خوبم...دیگه این رفتار گوهی نهادینه شده تومون

ببخش که مَن بَدَم...سعی میکنم آدم شم....

فقط به خاطر تو....

نه به خاطر اون بابای عوضی...نه به خاطر اون خدای سنگدلت که اینطوری رها کرده بنده هاشو...

مامان جونم....فقط به خاطر تو نماز میخونم...چون دوس داری من نماز بخونم....

مامان، محمدو به خاطر تو حمایت میکنم...سعی میکنم دوستش داشته باشم...

و واقعا هم دارم....

شاید اون تونست انتقام ما و یه سری آدمه دیگرو از این دنیا و کسایی که بمون بد کردنو بگیره...

منم تلاشمو میکنم...به خاطر تو کارایی که ازشون متنفرمو انجام میدم...

کاری که از دستم برنمی آد...حداقل سر افکندت نکنم و سرافراز باشی...

بتونی جلو اینو اون به سر به راه بودن و آدم حسابی بودنه من افتخار کنی...(هه...سر به راه...)

مامان به خاط تو دیگه بداخلاقی نمیکنم با سارا ومحمد...

فقط به این امید زندم که بتونیم با محمد زخمای روی روح و تنت رو درمون کنیم...یا حداقل مرهم باشیم واسه دردات....

خیلی دوستت دارم...(فک کنم این تنها دوس داشتنیه که میتونم قسم بخورم از ته دله و حقیقیه)

دوس داشتنی که کمتر جلوت یه زبون آوردم....

به پسرای زیادی تاحالا این جمله رو گفتم و واقعا برام جمله مسخره ای بوده...

اما این دفعه تنها دفع ایه که با تمام روح و تن و مغز و قلبم بش اطمینان دارم و میپرستمش...


  • ۲Like
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷
  • ۰۹:۰۰

I hate you, I love you

I hate you, I love you

I hate that I love you

Don't want to but I can't put nobody else above you

I hate you, I love you

I hate that I want you

You want her, you need her:(

And I'll never be her


واقعاً خستم

پس کِی زمانش میرسه

وقتی که مُردَم؟

یا از دستش دادم؟

خدایا ...هیچ وقت تو این قضایا بم یه حال ندادی...

توروخدا ایندفه دیگه کمک کن...جونه من...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیتونم درس بخونم

از فکرش...

  • ۲Like
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷
  • ۲۳:۴۹

شرط بندی با خدا

امروز حالم خوب نیس

نمیدونم شایدم انقد خوبه که متوجه نمیشم

شاید زندگیمون تغییر کرد

شایدم آب از آب تکون نخورد

واقعا هیچی معلوم نیس

مامان و محمد قراره برن فرانسه

اونجا احتماله اینکه با محمد قرارداد ببندن زیاده

شایدم  مثه قضیه دبی رفتنش هیچ اتفاقی نیوفته و دسته خالی برگرده

هم خوشحالم ازین اتفاق هم ناراحت

خوشحالیم که عادیه

اما ناراحتیم به خاطره اینه که قراره تو این مدت من پیش بابا بمونم

واقعا اعصابم خورده

واقعا نمیتونم تحملش کنم

از اخلاق و افکارش متنفرررم

همیشه تو زندگی اون بوده که حاله خوشه منو به بد ترین شکل تبدیل کرده

به هرحال باید تحمل کنم

خودمو تو اتاق حبس میکنم تا از فضایی که اون بیرون برام ساخته بیرون بیام...

الانم باید برم شیمی بخونم...

فردا امتحان دارم...

کنکور هم امسال شانسی میدم، قبول شدم، شدم، نشدمم ، نشدم دیگه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا به محمد کمک کن ، قبولش کنن...

قول میدم جبران کنم....

و تمام زندگیم رو وقف تو کنم...

این دیگه آخرین شانسِ خانوادهِ کوچیکه ماس...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید از امروز شروع کنم و دائم "یاد بگیرم"

باید زبان انگلیسیم رو بیشتر تقویت کنم ( من خیلی بت امید دارم خدا)

زبان فرانسه هم شاید دوباره شروع کردم

دیگه نمیخوام فکرمو پای چیزای بیهوده تلف کنم یا وقتمو پای اینستا و وبگردی های الکی هدر بدم

من واقعا ایندفه به خدا توکل کردم و قلبم پر از اطمینانِ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستت دارم......خـــــــدا...

(شرط بندیمون و قرارهای بینمون یادت نره، من سر قولم هستم)

  • ۲Like
  • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷
  • ۱۶:۵۳

قلب فاحشه

- تا حالا کسی رو بوسیدی

+آره آبجی کوچیکَم وقتی تازه به دنیااومده بود

- نه منظورم این نبود،  پسر ، تاحالا پسری رو بوسیدی؟

+اره پسر داییم ، وقتی چاردستوپا راه میرفت

- فاطمه تاحالا عاشق شدی اصن؟ چرا منظورمو نمیفهمی!

+آره عاشق که شدم، اما فقط عاشق شدم ، هیچکدومشونو نتونستم پرورش بدم توی قلبم

+عشق مثه یه گیاهه که باید بهش رسیدگی کنی تا خشک و پژمرده نشه

+اما من همیشه به خاطر یه چیزی که همیشه تو وجودم بود نتونستم از هیچکدوم از حس هایی تو قلبم به وجود اومدن مراقبت کنم فقط یه مدت آزارَم دادن و رفتن..البته جای زخمشون هیچوقت نمیره...میدونی که

- میشه توضیح بدی چی تو وجودت بوده؟آخه نمیفهمم!!!

+ خودمم دقیق نمیدونم، شاید غرور شاید ترس یا خجالت....

- منظورت از پرورش عشق چیه!!!!

+ ینی هرکاری که باعث قوی تر شدنه این حس بشه دیگه، حرفای قشنگ یا همین بوسی که شما گفتی مثلا...

+ من وقتی عاشق شدم حتی جرات نداشتم به طرف بگم، راستش هم غرورم نمیذاشت هم ترس داشتم ترس از شکسته شدنه غرورم

- من برات نگرانم فاطمه...متاسفانه باید جوابت کنم، تو هرگز جفت نخواهی گرفت....با این وضعیتت...خاکبرسرت..برو یه فکری برا خودت بکن...

  • ۰Like
  • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷
  • ۰۴:۲۴

گل من

نذار توی دلت سردی بشینه،گل من

نذار اشکاتو هرکی ببینه،گل من

نذار اینا واست نقش بازی کنن،گل من

نذار دنیاتو نقاشی کنن،کل شهر


:(

#مخاطب_خاص: خودم

  • ۰Like
  • سه شنبه ۱۵ خرداد ۹۷
  • ۱۹:۳۰

شب قدر و...

خواستم بهش بگم

راستش گفتم (اما بسیار در لفاافه :)

خب...نمیدونم...

حس میکنم دیه نباید زیاده روی کنم

اینستا رو هو همون روز،  بعده چهار سال پاک کردم از گوشیم

که دیگه حداقل تو مجازی نیگام کمتر بهش بیوفته و بش فک نکنم

اما باز دوباره امروز با یه پیج دیگه وارد اینستا شدم و عکساشو نیگا کردم

دیشبم تا صبح بش فک میکردم

امشب شب قدره

یکی از خواسته های امشبم از خدا اونه...یا یکی مثه اون....

اصن هرچی خدا بخواد...

چرا دختر باید انقد بدبخت باشه که نتونه کسیو که دلش میخواد انتخاب کنه

همیشه باید بشینم و منتظر بمونم که انتخاب شم

اگه هم خودم برم جلو و حسم رو بگم هزارتا فکر راجبه آدم میکنن یا اینکه بدشون میاد..نمیدونم...بلاخره

..............

خدای خوبم...کمکم کن...




خسته شدم... :(


  • ۰Like
  • سه شنبه ۱۵ خرداد ۹۷
  • ۱۹:۲۲

لعنت به هرچی حسِ " بَدِ "

من چرا باید این چرندیاتو بخونم

فکر فیزیک و ریاضی کم بود شبمی هم اضافه شد

چرا باید این آدمای منزجر کننده رو تحمل کنم

سرم داره میپکه از درد

خیلی خستم

متنفرم از هدفون و این آهنگا و همه مترسک هایی که بیرون از این اتاقن

کاش میتونستم هیچکدومشونو نبینم با هیچکدومشون رو به رو نشم

حالم از چیزایی که قصد دارن آرومم کنن بهم میخوره

دلم یه سکوت و تاریکیه مطلق میخواد

کاش می افتادم تو یه دالونه رو به بی نهابت

هیچی رو حس نمیکردم فقط میرفتم، فـــــــقـــــط میرفتم

خدایا چرا نمیرسه؟

حالم از این چشم و گوش و دهن و قلب و اشک بهم میخوره

خیلی بی اعصاب شدم

خدا لعنت کنه باعث و بانیه کدئین رو

خدا لعنت کنه همسایه مردم آزار مارو

خدا لعنت کنه زندگیه آپارتمانی رو

خدا اصن منو لعت کنه که انقد اعصاب ندارم...

______________________________________ج

حالم ببببببببددددددددهههههه


  • ۱Like
  • جمعه ۷ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۹:۵۴

چقدررر خوب بوود این موزیک...

هنوز سر درد با تصویرایِ تارِش

هنوز سَر در گُم سر میره رو بالِش

من یه کاکتوسِ تنهام

من کابوس شبام

یه گوشه لش که حس و حالش نبود و

یه نخ سیگار با چش و چالِ کبود و

تاثیرش از بی خوابیه زیادی

فکر و خیالیه که خوب منو

هنوز سرپام،هنوز زنده ـــَم

دلگیر از آدمایِ رِندَم

اینایی که بادی به هر جهتن و

همشون نامردن،همشون

یارو خراب بود تعمیر هم نمیشد و

هر چی هم که میزد اون تقریبا نمیمرد و

از نصیحت تاثیر هم نمیبرد

نه،تقدیرم نمیخورد

کم شانس یا انتخابِ بدم

یاد گرفتم دیگه استفاده نشم

اگه یه کار خوب پیدا کردم

ایندفعه دیگه نه استعفاشو ندم

با پول میتونی آدم بخری

از رو سختیات هم آنَن بپری

چندتا چیزو با هم ببری

بی پولی،از عالم به دری

 +دایان/کاکتوس

  • ۲Like
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۳:۳۵

فعلا یک طرفه :(

حالم اصلاً خوب نیست

کاش حداقل میتونستم بدونم حسشو

بدش میاد...خوشش میاد...بی تفاوته...

ولی از یه چیز مطمئنم....اینک اون فکر میکنه من ازش خوشم نمیاد

خخخ...آخه اخیرا باش یکم بد رفتار کردم...

هرجام که میدیدمش رومو برمیگردوندم و میرفتم، جوری که اصلا انگار وجود نداره...

تو اینستام واس یکی از استوری هام دایرکت داد...بدون اینکه بخونم پیامشو حذفش کردم جوابشم ندادم

از بس خودش مغروره و کلاس میذاره...منم تلافی کردم...

هرچقدم که دوستش داشته باشم حاظر نیستم غرورمو له کنم ب خاطرش

اما امید دارم....که بشه...تهش بشه...منتظرم....نمیدونم چرا

...

جمعه دیدمش...

امروز هم دیدمش دوباره...

قلبم داشت میومد تو دهنم

دستام تا همین چند دیقه پیش داشت از استرس میلرزید

متنفرم از خودم که این مُدلی میشم


آخه خااک برسرت مگه اون کیه که انقد هول میشی...خعلی ضایع ای فاطی..خععلی

خوتو اصلاح کن خواهشا...آبرومو میبری


  • ۱Like
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۳:۱۵

تخلیه عراجیفِ ذهنی

گاه فقط نوشتن میتواند بار های منفی وجودت را تخلیه کند

احساس کلافگی، تردید، خستگی، پوچی، بیزاری از خود و دیگران...

به مادرم میگویم افسردگی گرفته ام

میگوید:" فاطمه یه پتو برام بیار، سردمه"

و دوباره سرگرم گوشی تلگرام اینستاگرام و واتساپش میشود...

به اتاقم برمیگردم

لپتاپی که گوشه اتاق افتاده

هدفونی که گوشه ای دیگر

و تپه ای از کتاب های تست کنکور که بوی نو بودنشان اتاق را پر کرده

و قرآنی که در قفسه کتاب هایم خاک میخورد

نمیدانم کجای کار میلنگد

احساس گنگی دارم

هزاران کار برای انجام دارم و در عین حال هیچ کاری انجام نمیدهم

شاید زندگی کردن را بلد نیستم

شاید خودم را به درستی نمیشناسم

شاید دلیلش فقدان انگیزه است

شاید تنبلی

هزاران کِیس گوناگون برای فکر کردن دارم

از فکر کردن درباره نفت، برجام، دلار و...تا فکر کردن به پسر همسایه

فک کنم یکی از اساسی ترین دلایل تنبلی اَم فکر کردن زیاد است

ماشالا قوه تخیل قوی ای هم دارم

و این برایم دردسر ساز شده است،

اگر به حال خودم بگذارندم، یک روز کااامل را به دیوار اتاق خیره میشوم

و فــــقـــط فکر میکنم

از چیز های "بـــی هووده" بگیر تا چیز های "بــا هووده"

خدانکند که نت هم داشته باشیم

میتوانم کل 24 ساعتم را با گوگل و ویکی پدیا سپری کنم

مغزم میشود پر از اطلاعات و خبرهای ناقص و نصفه نیمه و واقعا بیهوده

مغزم خسته میشود

کند کار میکند

هنگ میکند

بهونه رخت خواب را میگیرد

تا بخوابد، ارامش بیاد، و اطلاعتش را تحلیل و تفسیر کند

آخر سر هم خسته میشود و دوباره هنگ میکند

و کل روز درخواست خواب از من میکند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند هفته بیشتر تا کنکور نمونده

و با اینکه من چند روزه دیگه قرص پروپرانولول رو نمیخورم

اما واقعا به حد وحشتناکی بیخیال و ریلکس شدم

جمعه آزمون دارم، خیلی برام مهمه اما واقعا نمیدونم چرا نمیرم سمت کتابا که بخونم

برا درمان این بیماری قرص و دوایی هس؟

خدایا؟ قرص استرس آوَر سراغ نداری؟

_________________________



  • ۲Like
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷
  • ۱۹:۰۴

سرعت میخوام

تنها راه برای مستقل شدنم، درآمدِ جداست

حالا چجوری؟

با یادگرفتن چنتا مهارت

...طراحی وب...زبان...نقاشی...عکاسی...

خدای مهربون کمک کن...به سرعت نیاز دارم...

بهم تمرکز بده...

  • ۱Like
  • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷
  • ۱۹:۲۶

چت کردن با نفس لوّامه :-)

-سلام

+سلام خوبی؟

-نه

+چرا

-نمیدونم، حوصله ندارم، کلی کاره انجام نشده دارم، از همه بیزارَم

+دوس داری چیکار کنی الان؟

- دوس دارم ب اونی که الان دارم بهش فکر میکنم بحرفم

+آهاا...پَ بگو قضیه چیه

-آره دیگه

+خب؟

-خب چی؟

+خب چرا نمیحرفی؟

-آخه میترسم

+از چی؟

-از اینکه بَدِش بیاد از من

+چرا بَدِش بیاد آخه؟

-آخه تاحالا باش نحرفیدیم، نمیدونم از چحور آدمی خوشش میاد

-میترسم بحرفمو اون با خودش فک کنه من با همه پسرا میحرفم کلاً

-میدونی؟خیلی میخوامش...خوشم میاد ازش...

+از چیش خوشت میاد؟

-نمیدونم، اولین بار که عاشقش شدم اصلاً ندیدمش درست(حدود چهارسال پیش)

-هرموقع باش رو به رو میشدم حتی روم نمیشد سرمو بالا بیارم چهرشو ببینم چه شکلیه

-هیچ تصویری از چهرش تو ذهنم نبود تا همین چن روز پیش

-شنیدی عشق در یک نگاه؟ ماله من عشق در نیم نگاهه..خخخ

+خخخهههه...رکورد زدیا داداش

-آره دیگه...ما اینیم

+خب؟دیگه چی؟

-اولین بار فقط بلندیِ قَدِشو حس کردم :)

-بعدشم دس پاچگی ها و سوتی های خودم جلوش بهم فهموند که میخوامش

-چن روز پیش وقتی به طور اتفاقی اومد تو دایرکتم

-نزیک بود سکته کنم از خوشحالی(حالا به کسی نگیا، زشته)

-خیلی ازش خوشم میاد، پسر ندیده نیستم بخدا ولی حس عجیبی دارم به اون

-واسه رفاقتم نه، دلم میخواد واسه من باشه برا همیشه :(

+بش فکر نکن، چون سودی نداره، فقط تلاش کن به آدمی تبدیل شی که اونم بخوادت تورو

+اونم بخواد واس همیشه ماله خودش باشی


  • ۳Like
  • سه شنبه ۱۴ فروردين ۹۷
  • ۲۳:۲۷

بهبود شخصیتی، رفتاری و اخلاقی

ابتدا باید نقاط ضعف خود را کامل و واضح و مورد به مورد شرح دهم:

1-بد اخلاقی

2-کمبود اعتماد به نفس

3-غرغرو بودن

4-بیزاری از اطرافیانم

5-کوچک پنداریِ خود

6-بها دادن زیاد به یه سری از افرادِ نالایق

7-جواب دادن و زبون درازی کردن جلوی بزرکترام

8-زود زیره گریه زدن و آبغوره گرفتن

9-ناشکری

10-دل نازک بودن

11-بیش از حد احساساتی بودن

12-بیش از حد سنگ دل بودن


*در هر پست هرکدام از این چند ویژگی را واکاوی میکنم و راه حل های برطرف کردن آنها را میابم

  • ۱Like
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷
  • ۱۶:۳۹

سال جدید و "من" جدید

بسم الله الرحمن ادرحیم

سلام بر خودم
امیدوارم حالت خوب باشد
در این سال جدید برایت برنامه ها دارم
که برای موفقیت در زندگی ات واجبُ الاِجرا هستند
برنامه های بهبود درسی
برنامه های بهبود شخصیتی ،رفتاری و اخلاقی
برنامه های بهبود تناسب اندام
برنامه های درآمد زا
برنامه هایی برای کسب مهارت های متفاوت
و از همه مهم تر برنامه هایی برای تقویت دانش دینی
خب....
-آمداه ای؟
+قطعاً، البته که آماداه ام.
-پس شروع میکنیم
(ادامه در پست های بعد)

  • ۰Like
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷
  • ۱۶:۲۸

ما حاصل رفتار او هستیم

وقتی انسانی با بی منطقی با تو سخن میکوید ، همراه با حرف های زورش صدایش را بالا میبرد و الفاظ رکیک بار تو میکند و از این راه قصد دارد حرف هایش را در مخ تو فرو کند، و این شخص دقیقأ همان کسی باشد که قرار است تورا بزرک کند، برورش دهد و تربیت کند، به نظر شما حاصل این تربیت جه خواهد بود؟

  • ۰Like
  • شنبه ۲۶ اسفند ۹۶
  • ۰۰:۴۰

سفرنامه ام به دور کهکشان


سفری به دور کهکشان در 314 هزار سال نوری:

لباس فضانوردی ام را تن می کنم

کپسول اکسیژن و دیگر وسایل لازم را بر روی لباسم متصل کنم

وای خدا چقد گرمم شد...مقداری هم قرصِ غذا از یخچال برمیدارم

سوئیچ موشکم را از روی اُپِن برمیدارم و

از مادرم خداحافظی میکنم

واز او میخواهم برایم دعا کن

تا گیر موجودات فضایی بیگانه نَیُفتم و اسیر یا خورده نَشَوَم

مادرم همینطور که اشک در چشمانش جمع شده است

از من خواهش میکند که نَرَوم....

اما من مجبورم....مرا ببخش

به سمت سکوی پرتاب میروم

درِ موشک را باز میکنم....روی صندلی مینشینم

کمربند های خود را میبندم

همه چیز را چک میکنم...سوخت، چتر نجات، کپسول های اکسیژن و...

چند دقیقه بدون هیچ کاری مینشینم...به همه چیز فکر میکنم،

به گذشته، به آینده ، به مادرم....

آیت الکرسی میخوانم

و خود را دست خدا میسپارم

من مطمئنم که سالم برمیگردم،

چون مادرم برایم دعا کرده است

حس میکنم تنها نیستم

دکمه پرتاب را میزنم

اول صدا انفجار....و چند ثانیه بعد پرتاب

آنقدر سرعت و شتاب موشک بالا است که

عضلات صورتم تکان میخورند و به شدت میلرزند

حس عجیبی دارم

حسی که هیچگاه هیچکس روی زمین نمیتواند تصورش کند

احساس میکنم دارم به ملاقات خدا میروم

با سرعت ۵۵۰۰ کیلومتر بر ساعت به او نزدیک و نزدیک تر میشوم

نمیتوانم به هیچ چیز فکر کنم جز او

لحظه ای یادم رفت که مقصدی که برنامه ریزی شده بود کجا بود

مقصد او بود

به خودم آمَدَم

داشتم به نپتون ، آخرین سیاره منظومه، نزدیک میشدم

دوباره ان احساس غریب به سراغم آمد

حسِ آن لحظه ای را داشتم که خانه مان را ترک میکردم

مادرم را ترک میکردم

انگار منظومه شمسی خانه من بود و شمس مادرم

سیارات خواهر و برادر هایم بودند،

حس دلتنگی و تنهایی بیشتری میکردم

اما شگفتی های اطرافم نمیگذاشت زیاد به این چیزها فکر کنم

ستارگان درخشان و رنگی در پس زمینه ای سیاه فوق العاده به نظر میرسیدند

دلم میخواست آنها را بغل کنم اما میدانستم که بسیار داغ هستند

پس به تماشای از راه دور آنها اکتفا کردم


(ادامه دارد...)


  • ۰Like
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۱۷
Designed By Erfan Powered by Bayan