__Wrong__

 حال کردم با این راک

(از گروه دپچ مد )

 چون شاید داره زندگیه منو خیلیای دیگرو میگه...

واقعا ترسناکه اشتبا بودن

به قوله اقای خیام که میگه :

«قومی متفکرند اندر ره دین//

قومی به‌گمان فتاده در راه یقین//

می‌ترسم از آن‌که بانگ آید روزی//

کی بی‌خبران راه نه آن است و نه این»


لینکش

Depeche Mode:


Wrong

Wrong

Wrong

I was born with the wrong sign
In the wrong house
With the wrong ascendancy
I took the wrong road
That led to the wrong tendencies
I was in the wrong place at the wrong time
For the wrong reason and the wrong rhyme
On the wrong day of the wrong week
I used the wrong method with the wrong technique

Wrong

Wrong

There's something wrong with me chemically
Something wrong with me inherently
The wrong mix in the wrong genes
I reached the wrong ends by the wrong means
It was the wrong plan
In the wrong hands
With the wrong theory for the wrong man
The wrong lies, on the wrong vibes
The wrong questions with the wrong replies

Wrong

Wrong

I was marching to the wrong drum
With the wrong scum
Pissing out the wrong energy
Using all the wrong lines
And the wrong signs
With the wrong intensity
I was on the wrong page of the wrong book
With the wrong rendition of the wrong hook
Made the wrong move, every wrong night
With the wrong tune played till it sounded right yeah

Wrong

Wrong

Too long

Wrong

I was born with the wrong sign
In the wrong house
With the wrong ascendancy
I took the wrong road
That led to the wrong tendencies
I was in the wrong place at the wrong time
For the wrong reason and the wrong rhyme
On the wrong day of the wrong week
I used the wrong method with the wrong technique

Wrong


  • ۲Like
  • شنبه ۲۹ دی ۹۷
  • ۱۳:۵۱

___ ز دیـــــدارِ رخــی ____

نه گرمای اشکی

نه سرمای آهی

نه اضطراب عشقی

نه عذابِ دلتنگی

نه تلخیِ شکستی

و نه لذتِ پیروزی

...

فقط

...

شب ها

پس از شنیدنِ ساعت ها صدای ناهنجار خیابان ها

لامپ اتاق را که خاموش میکنم

آلارم را که تنظیم میکنم

سرم را که روی بالش میگذارم

چشمانم را که میبندم

احساس میکنم، هر چیزی را که حس‌شدنیست

غرق میشوم در دالان بی انتهای افکارِ منحوسِ زیبایم

آرامشی پریشان‌حال ، در آغوش میگیردَم

صحنه ها، چهره ها، صداها، همه مانند یک فیلم سیاه و سفید قدیمی

تکه تکه از جلوی چشمانم میگذرند و از در پشتی مغزم خارج میشوند و میروند...

اما...

در این میان

لحظه هایی هستند که رفتنی نیستند

لحظه هایی کوتاه...

و چه ناگاه...

لحظه هایی ناآشنا...

لحظه هایی نامفهموم، گنگ...

فقط میبینی‌شان، و دیگر نمیفهمی چه میشود

لحظه هایی که تو را مجبور به تایپ کردن طوماری از شرِّ و ور میکنند...

_________________


انسان چیز عجیبیست...که نمیفهممَش...




ساخت کد آهنگ

  • ۱Like
  • پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷
  • ۲۰:۳۰

صرفاً جهت آروم شدن و دسته بندی شدن ذهنم.

بعضی وقتا  وقتم یه جوووری تلف میشه که اصصلاً حالیم نمیشه

مثه این دو روز (شایدم سه روز) که بر باد رفت

به خودم اجازه دادم که از اینستاگرام استفاده کنم

خب استفاده ازش خیلی پیچیدس یه جورایی

من میدونم که اون هم فکرمو درگیر میکنه هم وفتم رو میگیره

و همچنین میدونم که به کارای گرافیکی خیلی علاقه دارم

به عکاسی 

به آهنگای خاص، راک و ایندی‌راک

به ویدئو های خلاقانه

به ادیت های خلاقانه عکس

و میدونم که علاوه بر علاقه تو این کارا خیلی استعداد دارم 

و کارایی بلدم که خیلی ها بلد نیستن

و میتونم با انتشار اونا و دریافت تحسین دوستا و اطرافیان حس خیلی خوبی پیدا کنم

و همچنین اینکه من خیلی تنهام، و دوست دارم با یه سری از آدما حرف بزنم 

تا اینکه شاید بتونم اون شخصیتی رو که 

دوس دارم بتونم پیدا کنم و تو این دنیا "یه دوست" داشته باشم :(

این ها و خیلی چیزای دیگه دلایلی هستن که باعث شدن از اینستاگرام استفاده کنم

واسه منی که امسال نتونستم دانشگاه دولتی قبول شم 

و تصمیم گرفتم که نه پیام نور برم و نه آزاد و اینکه بمونم پشت کنکور و بخونم برای سال بعد 

خب این خیلی ناراحت کنندس که به خاطر شرایط جامعه 

نمیتونی کارایی که بشون علاقه داری رو به عنوان شغل قرار بدی 

و هیچ تضمینی هم نمیتونی واس آیندش داشته باشی

و این خیلی قشنگه که من بتونم واس کنکور 98 اونقدری بخونم که 

دانشگاه فرهنگیان قبول شم و کنارش هم کارایی رو که علاقه دارم انجام بدم

اما من مطمئنم اگه اون دانشگاه قبول شم بازم وقتم اونقدر 

پر میشه که هیچ جور نمیتونم کارایی که دوس دارم انجام بدم

هیچ وقت دوس ندارم این سوال رو بپرسم که اصلا مگه همه باید دانشگاه برن؟ 

چون پرسیدن این سوال ضعفم رو نشون میده

و من دوست ندارم اینجوری باشم

و اگه فقط فکرم رو درس و دانشگاه باشه مثه چند ماه پیش 

افسردگی میگیرم و میذارم کنار و اگه فقط وقتم رو بذارم رو کارایی که 

باشون حال میکنم و حالم خوب میشه قطعا آیندم اونجوری نمیشه که 

الان تو تصوراتمه و چیزایی رو که میخوام نمیتونم بدست بیارم 

و نمیتونم اون کسی که بشم که میخواستم.

تنها راهی که من میتونم موفق باشم درحالی که هم کارهایی که 

بهشون علاقه دارم رو انجام بدم و هم کارایی که باعث پیشرفتم میشن 

و آیندم رو تضمین میکنن(تا حدی) اینه که بتونم «کنترل» کنم.

که برام خیییلی خیییلی کار سختیه.

اما به خودم حرفای آقای «دارن هاردی» رو یادآوری میکنم؛

"همه یک مسیر رو میرن و همه هدفشون موفق بودن 

و خوب زندگی کردنه اما چی باعث میشه که این وسط 

فقط افراد خاصی به این دست پیدا میکنن 

و تو خیلی از رقابت ها فقط یه نفره که از همه موفق تره؟

همه مشکلات و موانعی در طول مسیرشون سر راهشون قرار میگیره

اما اونی موفقه که بتونه با موانع کنار بیاد 

و بگذره ازشون و دوباره به تلاشش ادامه بده."

خیلی ها نمیتونن بگذرن ازین موانع، چرا؟ چون خیلی سخته.

من چجوری میتونم با این موضوع که داره به درس خوندنم لطمه میزنه کنار بیام و ازش بگذرم؟

تنها راهش «کنترل» هستش. حالا چجوری کنترل کنم؟

با برنامه ریزی.

یه برنامه ریزی عمیق و جدی و متفاوت و پایدار و قوی

یه برنامه ریزی که پشتش پر از قدرت و اراده باشه

پشتش پر از هدف و انگیزه باشه

یه برنامه ریزی که قابلیت کنار گذاشتنشو نداشته باشم

یه برنامه ریزی که به اندازه بابام مستبد و جدی و خشن باشه 

و به اندازه مامانم مهربون و دوس داشتنی و خوشگل :)

من اگه بتونم یه برنامه ریزی خوب و درسته زمانی بچینم که 

توش هم استراحت باشه هم درس هم سرگرمی و علایقم 

و همچنین بتونم واقعا به این برنامه ریزی عمل کنم ، 

همون چیزی شه که میخواستم و درواقع تونستم کنترل کنم رفتار 

و اعمالم رو و نه دچار افسردگی ناشی از درس خواهم شد و نه آیندم تباه خواهد شد.

________

دوست ندارم مامانمو نا امید کنم

دوست ندارم خودمو دوباره شکست خورده ببیم

اون شغلی رو که باید براش درس بخونم رو واقعا دوس دارم

و میدونم از طریق اون شغل میتونم به اون «اهدافِ فراتر از مادیاتم» برسم.

و.....

اینا انگیزه های من واس درس خوندن [ این کار زجر آور] هستش.

__________

برم برناممو بریزم. :|


جدی :)



ادامه این مطلبو تو دفترم مینویسم :|


  • ۷Like
  • سه شنبه ۴ دی ۹۷
  • ۱۷:۲۱

اندیشه و نوشتاری تهی پیرامون آن خدای مثلا عادل و حکیم

"ندانستن"

زخمی که تا ابد بر تن بشر است.

زخم

ابد

تن

بشر

کلماتی که به قول حامد انسان های زیادی را کشتند

جهان عجیب بود.

اگر نبود، کتابخانه ها پر نبودند از عراجیفِ فیلسوف های بزرگ و محترم.

دیوانه شو.

مصرع بسوز.

بخواب ، خوابی زمستانی.

ندان. و نخواه که بدانی.

گشتند ، نفهمیدند، ندانستند.

امتحان الهی همین است.

تو را وسوسه میکند.

میگوید فکر کن.

تامل کن.

بیاندیش.

خردمند و الالالباب باش.

اما وظیفه تو "حماقت" است.

"حماقت" تکلیفی الهی بود برای نوع بشر.

از همان روز ازل.

جلوی خواسته ها و نیاز هارا گرفتن یک فریضه بود.

جهانی که چو خرگوشی سفید ناگهان از کلاه شعبده بازی قهار بیرون آمد.

و انسان شپشکی بود در لای مو های این خرگوش.

سعی نکن از مو های این خرگوش بالا بیایی و بتوانی در چشمان شعبده باز زل بزنی و پرسی چطور؟چگونه؟چرا؟که هستی؟که هستم؟ چه میخواهی؟

میوه ممنوعه خدا همین سوال ها بود.

شمع هایت را روشن کن.

ساز بزن.

آوازِ آزادی بخوان.

از سایه ها لذت ببر.

روزی خواهی رفت.

عجله نداشته باش.

غم هارا بالا بیار تف کن و در مستراح سیفون را بکش.

شب را در آغوش بکش.

و طلوع را ببوس.

و باز صدای آمیخته شده پرندگان ، و نسیم و ماشین های غراضه شهرا به درون رگ هایت تزریق کن.

هندزفری بگذار و در ایستگاه اتوبوس بنشین و به هرکسی که زر اضافه میزند فاک ده.

راک و رژ و ژاکت یادت نرود.

بیرون سرد است، کمی.

برای تابستانت هم کمی سرما ذخیره کن.

ممکن است تا آمدنِ تابستان هم زنده باشی،

پس آینده نگر باش ، کمی.

سبک بار باش

ساده.

سطحی باش و تک بعدی.

عادی باش و معمولی.

حقیقت نباش ، واقعیت باش.

اینبار به کجا تبعیدمان میکند؟

اهمیتی ندارد.

جاست کِنتینیو پیلیز.

اَند دونت تاک اِنی مور.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هدفمو مشخص کردم:

1. اول سرویس کردنه دهنه این دنیای بی پدر مادر

2. اشتباهاته آدم و حوا را تکرار نکنم

ومانند مادرم و پدرم نشوم

انسان هایی ضعیف که فقط زاد ولد و تولید مثل بلد بودند

و چیزی برای یاد دادن نداشتن

از اعماق وجودم از امثال کسی که منو به دنیا آورد و اونو به دنیا آورد و همینطور جد جد جد جدشون متنفرم

از آنهایی که از آن سیب چیدند و همچنان میچینند چه قانونی شرعی چه غیر قانونی و غیرشرعی، متنفرم

از همه کسانی که اعتراض نکردند به این خلقت و علیه خدا قیام نکردند متنفرم

میگویند مخلوق چنین حقی ندارد که بر خالق خود اعتراض کند

اما من میگویم نه هر مخلوقی، این مخلوق قادر به فکر کردن است و این ناعدالتیست که نداند علته بودنش را

اگر قرار نبود بدانیم پس چرا در کتاب تعلیمات دینی زر مفت زده بود که ایمان از طریق معرفت و شناخت عقلی شروع میشود و بعد به مغزمیرسد

کدام معرفت

ایمانی زیبا اما دروغین در قلبم دارم

بهشتت را میخواهم چکار؟ 

چه اهمیتی دارد وقتی میگویی از مادر بیشتر عاشقمان هستی درحالی با کوچکترین اشتباه جایمان در آتشه جهنمت است؟

ـــــــــ

احمقانه ترین کاره این بشر بعد چیدنه اون سیب کزایی و اخراجش ازون بهشت، زاد ولد و تولید مثل بود.

ــــــــ

نمیفهمم

نمیفهمم

هیچی نمیدونمو نمیفهمم، نمیتونم بفهمم

دارم اذیت میشم...خوش میگذره عروسک بازی؟عاره باشمام...جناب پادشاه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی به این فک میکنم همه مردمه دنیا به اندازه من پوچ و تهی ان آروم میشم و از حسه تنهاییم کم میشه که باهمیم

به هر حال.

یه روز همه چی روشن میشه.

شبخیر.






  • ۶Like
  • يكشنبه ۲۵ آذر ۹۷
  • ۰۱:۵۷

فقط یه سیاه چاله (لطفاً ، تورو خدا خدا )

فیلم «عصبانی نیستم»

دیشب هم که «کمپ ایکس ری»

امشبم که «سد معبر»

حتی فیلم  «لا لا لند»

همه کتابا

همه آهنگا

همه و همه

بیهوده بودن و زندگی کثافتی که توش غوطه‌وریم رو بم یاداوری میکنه

حتی قرآن، من کلا با اصل قضیش مشکل دارمو و ناراضی ام اون میاد برام فرعو تعیین میکنه

همه چی مسخره و بیهودس

هیچ انگیزه ای برا ادامه زندگی ندارم

اون احساس ها فطرت های درونیم هم خاموش شدن

دیگه بی نهایتو نمیخوام دیگه هیچ میلی به جاودانه شدن ندارم هیچ میلی ندارم که

بدونم کی هستم، از کجا اومدم، چرا اومدم، دیگه به هیییچییی هیییچ میلی ندارم

دیگه نه عشق میخوام نه پول میخوام نه عشق و حال نه سکس نه شهرت نه هیچ کوفت و زهرماری

فقط خستم

کاش میشد محو شد و از صفحه روزگار پاک شد جوری که انگار اصلا هیچ وقت به دنیا نیومدم

خدایا این مردم چرا  دارن زندگی میکنن؟

انگیزشون از زندگی کردن و جون کندن چیه؟

سرم داره از درد منفجر میشه

چه جسمم چه روحم تا وقتی که وجود داریم تو زندانیم

کاش جسم و روحم یهو محو میشدن

هیچ تمایلی به ادامه دادن ندارم

لعنت به همه چی ، همه چی

لعنت به من

....

نورتریپتیلین تنها گزینه انتخابیمه فعلا.

  • ۲Like
  • شنبه ۲۴ آذر ۹۷
  • ۲۲:۲۲

[ حســرت: ] زندگیه سبز‌آبی (!!) خالی از شکستن (!!)

چیزی به نام "تعادل" تو زندگیم ندارم

اصن واقعا بعضی وقتا این کلمه برام بی معنی میشه

اصن چیزی به نام تعادل و حد وسط وجود داره؟

نداره خدایی.

تاحالا دیدی چیزی هم مثبت باشه هم منفی؟

...نمیدونم...

شاید تعادل یه چیزی باشه مثه رنگه این دریائه

نه آبی نه سبز ، هم آبی هم سبز ، یکی میگه نه این آبیه ، اون یکی میگه نه ، سبزه .


نتیجه تصویری برای دریا


به هر حال من که خسته شدم

یه استکانو هم اگه توش آب گرم بریزی بعد پشت‌بندش آب یخ بریزی میشکنه دیگه

الان دقیقا منم دارم میشکنم، کمرم زیر این لپ‌تاپ داره خورد میشه

نمیدونم دارم چیکار میکنم دقیقا

رشته‌ی درس خوندنم از دستم در رفته

راستی نگفتم؟ که اینستارو چن روز پیش نصبیدم باز؟

مهم نیس

من واسه قبول شدن دانشگاه باید مخالفه تفکرات و ذهنیات و علایق و کلا شخصیتم عمل کنم

داره کم کم حالیم میشه پول چقدررر مهمه

داره کم کم حالیم میشه چرا خییییلی ها «خودشون نیستن»

داره کم کم حالیم میشه «خودم بودن» چقدر هزینه داره.

داره کم کم حالیم میشه باید اون آرزوهای رویاییمو بذارم تو گنجه و تا زمستونه بعد دست بهشون نزنم

نگاشونم نکنم

حتی بهشون فکر هم نکنم

چون باعث میشن (مثه الان) سرد و گرم شم و بشکنم.

_________________________________________

کاش سختی کشیدن انقد سخت نبود.

کاش میشد یکم ازش لذت برد و حال کرد.

کاش «نگاهم» و «دیدم» دسته خودم بود.

کاش میتونستم کنترله زندگیمو پس بگیرم.

کاش خدا انقد چوب لا چرخم نمیکرد با اون قانوناش.

کاش میفهمیدم تعادل چیه و افراط و تفریط نمیکردم.

کاش میتونستم فقط یک بار فقط یک بار یه زندگیه متعادلو تجربه میکردم.

زندگی‌ای که توش صدای «ترتیل پرهیزکار» و «رپ پیت بال» بتونن کنار هم بیان.

بدونه اینکه بهم حسه "شکستن" بدن.

کاش خیلی چیزااا.

و عااره.

این چسبه من کوووو؟؟؟؟  

  اَه  ....


______________________________________

تو فازه این آهنگم (لینکش) : Killing me inside


You know, I tried to find a way,
خودت هم میدونی که سعی کردم راهی پیدا کنم
A means to keep it high,
وسیله هایی که با اونها سر افراز باشم
Forced to yield to blinded sentiment.
مجبور شدم این احساس کور رو تحمل کنم
And you know, I tried to give it up,
و میدونی ک هسعی کردم بی خیال همه چیز بشم 0


With efforts to make sense
با تلاشهایی که فایده ای داشته باشن
Of senseless cries and smiles stirred by vain.
از گریه هایی بی احساس و خنده هایی پوچ
I’m crashing,
دارم داغون میشم
I’m falling,
دارم سقوط می کنم 0


And I’m loosing,
و دارم میبازم
You’re killing me inside.
داری از درون من رو می کشی
I’m crashing,
دارم داغون میشم
I’m falling,
دارم سقوط می کنم 0


And I’m loosing,
و دارم میبازم
You’re killing me inside.
داری از درون من رو می کشی
You know, I tried to find a way,
خودت هم میدونی که سعی کردم راهی پیدا کنم
A means to keep it high,
وسیله هایی که با اونها سر افراز باشم 0

Forced to yield to blinded sentiment.
مجبور شدم این احساس کور رو تحمل کنم
And you know, I tried to give it up,
و میدونی ک هسعی کردم بی خیال همه چیز بشم
With efforts to make sense
با تلاشهایی که فایده ای داشته باشن
Of senseless cries and smiles stirred by vain.
از گریه هایی بی احساس و خنده هایی پوچ 0


I’m falling apart,
دارم از هم میپاشم
Crashing down,
خورد میشم و به زمین میریزم
You’re killing me inside.
داری از درون من رو می کشی
I’m falling apart,
دارم از هم میپاشم 0


Loosing my mind,
عقلم رو از دست میدم
And you’re killing me inside.
داری از درون من رو می کشی
I’m falling apart,
دارم از هم میپاشم
Loosing my mind,
عقلم رو از دست میدم 0


And you’re killing me inside.
داری از درون من رو می کشی
I’m falling apart,
دارم از هم میپاشم
Loosing my pride,
سربلندیمو از دست میدم
And you’re killing me inside.
داری از درون من رو می کشی 0


Killing me…
منو می کشی
I’m crashing,
دارم داغون میشم
I’m falling,
دارم سقوط می کنم
And I’m loosing,
و دارم میبازم 0


(and I’m loosing you)
و دارم تورو میبازم
I’m crashing,
دارم داغون میشم
I’m falling,
دارم سقوط می کنم
And I’m loosing,
و دارم میبازم
You’re killing me inside.
داری از درون من رو می کشی0


  • ۵Like
  • چهارشنبه ۲۱ آذر ۹۷
  • ۱۵:۵۷

---- چیز شر گویی های شبانه ----

آهنگه حدیث عاشقی غزل شاکری رو گوش کردی؟

آهنگای قمیشی و دارییوش و غیره و این داستانا چی؟

یکیشو تو ذهنت بذار پس زمینه تکست پستم.

از دو نیمِ دیشب تا الان فقط سه ساعت نیم خوابیدم

الان ساعت یک و ربعه شبه

و حال کاماکان خراب

با نرگس بعد از ماه تلفنی حرف زدم

گله و شکایت میکرد که چرا تولدشو تبریک نگفتم

منم یه مشت بهونه مسخره اوردمو موضوع رو عوض کردم

از هفت صبح کتابخونه بودم امروز تا نه شب

چهار یا پنج سال است که تقریبا هیچ دوست و رفیقی ندارم

از کتابخونه که برمیگردم میچپم تو اتاقم و موزیک و هدفون و کتاب و گوشی و لب تاب

مامانم میگه چهارده ساعت مارو نمیبینی دلت برامون تنگ نمیشه؟

بش گفتم من شمارو نبینم حالم بهتره

میخواستن برن بیرون بستنی بخورن

نرفتم باشون

میدونی؟

خستم

وقتی که کلمه خسته رو به زبون میارم رگای پیشونیم میزنه بیرون

اشکامو به زور برمیگردونم تو چشمم که نچکه یه وقت

به لیوان آب هم و یه قرص کدئین میزنم که بقضه پایین بره و بلکه خوابم ببره

من نه جان مکافی ام نه سوفی نه مولانا نه سارا و نه هیچکس دیگری نمیتوانم باشم


به اندازه یک عمر حرف نگفته برای گفتن دارم

برای توصیف روز هایی که بر من گذشت و بر من میگذرد

اما چه سود...حرف برای که؟ برای چه؟

اگر حساب کنم امروز سر جمع بیشتر 5 یا 6 جمله حرف نزدم

فقط هرسگاهی یه قلوب آب میخورم که دهنم خشک نشه..


وصف احوال من از زبان جناب ممد علی بهمنی :

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام

دل‌گیرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام

دل‌خسته، سوی خانه تن خسته می‌کشم
آوخ... کزین حصار دل‌آزار خسته‌ام

بیزارم از خمشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام

از او که گفت: یار تو هستم؛ ولی نبود
از خود که بی‌شکیبم و بی‌یـار خسته‌ام

تنها و دل‌گرفته، بی‌زار و بی‌امید
از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام

خسته ام

خسته ام

خسته ام......

...

+فقط آخرین مصرعش رو با صدای اکو دار بخوانید.

_______________________________________________

چهار ماه گذشت و به نبودنش ادامه میدهد.

و کاش من آنقدر مانند خودم نبودم.

و کمی میتوانستم دل بکنم.

مانند او.

____________

سگ تو روحه تمام عشق و احساسات نفرت انگیزم

از خودم

از اون

از همه متنفرم...

شبت بخیر بی لیاقته من.

ــــــــــــــــــ


+تسکین یافتی؟

+خنک شدی؟

- خیر.

+ به درک.

___________________

یکی از دلایل افسردگی شدته دل تنگی نیست

شدته مغز تنگیه

این از کشفیات و نبوغاته اخیره خودمه

:))


  • ۱Like
  • پنجشنبه ۱۵ آذر ۹۷
  • ۰۱:۳۵

شپشکی روی نوک یکی از مو های خرگوشی که از کلاه شعبده باز درامد

امروز جمعه است

نهمِ آذر

و من حالم خوبه

دیروزـرفتم کتابخونه و همه کتاب هامو بار زدم آوردم خونه

و کمدِ امانی تقریبا خالی شد فقط یه سری خرت و پرت موندهـتوش که یا امروز یا یه روز سر فرصتـمیرم میارمشون

تصمیم گرفتم تو خونه درس بخونم

اوایل فکر میکردم نمیتونم تو خونه تمرکز کنم و بخونم

اما یه روز تصمیم گرفتم امتحانش کنم

خونه ما معمولا شلوغ و پر سر و صداست مخصوصا روزای تعطیل

اما من یه راه حل پیدا کردم 

باند های کامپیوتر رو را انداختم و یه موزیک بی کلام یا هر موزیک آرومه دیگه ای رو با یه صدای نسبتا زیاد )در حدی که صدای بیرون رونشنوم( پخش میکنم

خیلیـحس خوبی داره

الانکه دارم به روزای قبل نگاه میکنم میبینم واقعا داشتم با دسته خودم خودمو دپرسو افسردهمیکردم

خونه خوبه

هرموقع چیزی بخوام دردسترسه

آرامش دارم

غذا

پتو

مهر و سجاده

کتابخونہ کوچولوم

و...

دیشب اما حالم خوش نبود، همش اشکم میخواس دربیاد

با مامانم بودیم بیرون

بش میگفتم چرا ازین شهر لعنتی نمیریم

حالم ازین شهر و آدماش بهم میخوره

هیچ جارو نداریم که بریم

همش حرم همش جمکران

هرکی تو این شهره کوفتی باشه و هر روز قیافه یه مشت آخونده بی خاصیت رو ببینه افسردگی میگیره

حالم خیلی بد بود

نه بستنی دلم میخواست

نه آیس نه ذرت مکزیکی نه هویج بستنی نه شیر موز نه همبرگر و نه هیچی

حالمو هیچی خوب نمیکرد

از اون مکانی که توش بودم متنفر بودم

به خدا و حرفاش و همه احکام قانوناش گفتم "برو بابا"

روسریمو کشیدم عقب و یه رژ از کیفم دراوردم و پرنگ کردم لبمو

مامانم گفت نماز عشاش رو نخونه هنو 

رفتیم که یه مسجد پیدا کنیم تا نمازشو بخونه

پیدا کردیم

جلو در مسجد نوشته بود حیاط مسجد هم حکم مسجد رو داره و باید مسائل شرعی توش رعایت شه

من پریود بودم

ینی شرعا نباید وارد میشدم

اما عصبی تر از این حرفا بودم که این مسئله برام اهمیتی داشته باشه

رفتم تو 

و با سارا کلی سلفی گرفتیم تو حیاط مسجد )مسجده خوشگلی بود(

نمیدونم این شخصیته بی ثباتی که من دارم اسمش چیه

آیا اسمه علمیه خاصی داره؟

هرچی که هستمن ازش متنفرم

بعضی وقتا نماز شب میخونه بعضی وقتا منکر خدا و قران و پیامبر و همه چی میشه

بعضی وقتا محجبه میشه که یه تار موش هم پیدا نیس

بعضی وقتام با یه بولیز و شاله که تا وسط سرش اومده و یه کیلو آرایش بیرون میره

بعضی وقتا آینده نگر میشه و بکوب درس میخونه بعضی وقتام میگه گوره بابای دنیا و میشینه موزیک گوش میده و میخونه و نقاشی میکشه و رمان میخونه و با گوشی و لب تاب ور میره

دیشب رفتیم همون خبابونه که پر از کتاب فروشیه

اول به قصد بستنی رفته بودیم که بریم همون خیابونه که پره بستنی فروشیه

اما از مامانم خاستم تو همون خیابون که کتابفروشی داره پیاده شیم

یاده کتابایی افتادم که قصد داشتم بخرم اما هنوز نخریده بودم

دنیای سوفی

ملت عشق

خاطرات سفیر

و یه سری خرت و پرت دیگه خریدیم و من با حاله خوب برگشتم خونه

دنیای سوفی رو شروع کردم

یه اخلاقی که دارم اینه که همیشه خودمو جای شخصیت اصلی داستان قرار میدم اینطوری با تمام وجود غرق میشم تو کتاب و هر حرفی که به سوفی زده میشه حس میکنم داره به من زده میشه

کتابای شریعتی رو فعلا گذاشتم کنار

نمیدونم چرا ، شاید تحت تاثیر حرفای اون آقائه توی توییتر قرار گرفتم

به هر حال

شاید یه روز دوباره رفتم سمت کتاباش

البته بعد از اینکه دنیای سوفی و تاریخ تمدن ویل دورانت رو تموم کردم

اتاقمو مرتب کردم

خیلی خوشگل شده

فقط یه پنجره کم داره

که خودم میخوام در چند روزه آینده براش یه دونه بسازم

...

یه خدا (اونجور که من تصورش میکنم نه اونجور که اینا میگن)

یه فنجون قهوه

چنتا کتاب کنکور

یه تایمر

یه میز تحریر خوشگل چوبی

یه نقشه جهان

یه موزیک نرم و ملایم

یه دفترچه گل گلی برنامه ریزی با کلی خدکار رنگی رنگی

یه نرم افزار خوب (zabanak) که باهاش میتونم لغت انگلیسی و عربی رو به روش لایتنر خیلی جذاب و باحال حفظ کنم

و یه عالمه کتاب رمان خفن واسه وقتایی که درسمو خوب میخونم ، حق دارم بیست صفحه از یکیشو بخونم

همه اینارو دارم و حالم باهاشون خوبه (تقریبا)

خلاصه اینکه همه چی رو به راهه

خدای مهربونم ،شکرت.

توکلم به توئه که تلاش میکنم❤💋

  • ۷Like
  • جمعه ۹ آذر ۹۷
  • ۱۱:۵۵

فِرست اِستپ!

یک ماه شد که نه تلگرام دارم نه اینستاگرم

فکر نمیکردم بتونم اینهمه دووم بیارم

تبریک میگم به خودم، به همه :))

نمیدونم چی باعث شد یکم بیشتر از قبل قوی باشم

تو این یک ماه تغییر رو واقعا تو خودم حس میکنم

نمیدنم

بعضی وقتا حسه دردناکی دارم از اینکه دارم وانمود میکنم که تماماً آدمه دیگه ای شدم

یک ماهه عکساشو نگاه نکردم

اینستا و تلگرامم که ندارم بخوام پیج و پروفایلشو چک کنم

( خودم واقعا شاخم درومده که چجور تونسم تونستم وایسم انقد جلو نفسه معتادم)

ـــــــ.....

من تغییر کردم،

من کتاب میخونم

درس میخونم مثه خر خونا

فکر های حاشیه ای نمیکنم( کمتر میکنم)

به خودم قول دادم تا بعده کنکورم فکره پیانو و نقاشی و موزیک و فیلم سازی و پسر و مدل مو رنگ مو و حرص خوردن واس جوش های صورت و ازین قبیل چیزا بندازم بیرون از ذهنم

به خودم قول دادم

به خدام قول دادم

به مامانم قول دادم

که برسم به هدفم

هیچ جووره نمیخوام خراب کنم این آخرین فرصتمو



  • ۸Like
  • جمعه ۲ آذر ۹۷
  • ۲۲:۵۱

داری قوی میشی، کم نیار 00:00

تولدمه امشب

نه تلگرام کسی تبریک گفت

نه اینستا

نه اسمسی

نه زنگی..

نه چیزی

مامان بابامم خونه نیستن رفتن شیراز واس یه هفته..

حالم؟؟؟

بدونه شرحه.

پاییز باشه

سرد باشه

بارون باشه

شب شهادت امام هم باشه

تولدت هم باشه

تنها هم باشی

اگه وبلاگمو نداشتم که توش بنویسم شاید خودمو از پل پرت میکردم پایین.

این آهنگاااااا

من نمیرم امشب صلواااات

چرا انقد طولاااانی شد امشب

چرا تموم نمیشه

چرا تو نیستی

چرا خیلی چیزااااا

و در آخر به درک ک تولدمه اما چرا همه رفته بودناشونو میذارن برا پاییز؟؟

:(

  • ۷Like
  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷
  • ۲۳:۵۹

چه نصیبم شد از چشمان باز، جز ندیدنت....لعنت به پاییز...لعنت به شب های بارانی بدونه تو....

شب ها

مانند معتادی که میداند مواد کشیدنش ،نابودش میکند

اما باز هم مصرف میکند....

میدانم دلتنگ تر میشوم

میدانم چشمانم خیس تر میشوند

میدانم قلبم مچاله تر میشود

اما باز هم....

عکس هایت را نگاه میکنم..

موسیقی و به یادت...

پنجره ها را بسته ام

اما بازهم صدای باران لعنتی می آید

صدایش اشکم را درمی آورد...نمیخواهم بشنوم...

صدای موزیک را بلند تر میکنم

یادته؟ آهنگ "سلام" از آسرایی

و پیگیرت میشوم..

از هر طریقی خبرت را میگیرم...

برای چندهزارمین با پیجت را باز میکنم...

نگاهت میکنم....

عکس دلبره را باز میکنم....

چه کنم باهاش...

صفحه گوشی را به گونه ام و صورتم میچسبانم....

خدایا...

داغ میشوم...و صفحه گوشی خیس میشود..

هندزفری ام خیس میشود...

صفحه گوشی را به لب هایم میفشارم...

پهنای صورتم خیس شده است...

بی قرارم...

چرا این قلبه احمقم آرام نمیگیرد...

چرا تا باران میبارد شروع به تاپ تاپ میکند و تو را یاداوری میکند ...

چرا مغز احمقم داعم درحال شبیه سازیه تو در کنارم است....

.............

 خمارتر میشوم...

گوشی را خاموش میکنم و...

دلتنگی و بغض خفه ام میکند...

و مانند هرشب؛ همه را قورت میدهم و تا صبح میمیرم...!

............................

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقد باید بمونم تا یکی مثله تو پیدا شه

.....................

تو روز و روزگاره من، بی تو روزای شادی نیست...

....

نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه...

دلم با رفتنت تنگ و دلم با موندنت خونه....

..........

یه بی نشونم....تو این خزون.....

........

یه بی قرارم...یه نیمه جون...

...........

سلام ای ناله بارون....سلام چشمای گریون....

سلام  ای روزای تلخ من....

سلام ای بغض تو سینه...

سلام شب های دل کندن....


  • ۶Like
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷
  • ۲۳:۱۸

خدااااااااااااایااااااا؟؟؟؟؟؟صبرررر به من عطا کن توروخدا

سرم داره میپکه از درد...

از ساعت 7 صبح تا الان کتابخونه بودم...

الان خونم...

از لحظه ای که اومدم خونه خانواده محترم یا دارن دادو هوار مکنن یاصدای بلند تلوزیون یا جارو برقی

بستن در اتاق هم فایده نداره....

باز کردن موهام هم فایده نداره

زیاد کردنه صدا موزیکم فایده نداره

کدئین و ژلوفنم نداریم...

دارم کفری میشم دیگه واقعا...

ااااااه......چرا خاموشش نمیییییییییییکنه....الان وقته جاروبرقیه آآآآآآآخهههه؟؟؟؟؟؟



  • ۷Like
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷
  • ۱۹:۴۸

نَوَسناتِ دنیای منه معمولی!

قهوه میریزی

که خوابت نبرد

بیدار بمانی تا پروژه درسی ات را تمام کنی

ناگهان میترسی

از آمدن آن شب های ترسناک

شب هایی که تا صبح خوابت نمیبرد

از فکر و خیالش

قرص "دیازپام" را برمیداری،

سه تا میندازی بالا و قهوه را سر میکشی....


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در توصیف زندگی ما معمولی ها  همین  که

نوسنات و تناقض های فکری،

ذهنی،

قلبی،

پولی،

روحی،

جسمی

عشقی،

فردی،

اجتماعی

اعتقادی

به فاکِمان داده اند.

  • ۶Like
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷
  • ۲۳:۲۲

چه زندگیه عنی

اینستامو که چــــــــنـــــد روووزه پاک کردم

تلگرامم امروز بلاخره دیلیت زدم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قشنگ به عمق تنها بودنت پی میبری وقتی اینارو نداری....

توییتر میرم، حرفای قشنگ میزنن، اما هیچکیو نمیشناسم

حال نمیکنم باشون، میام بیرون

فیسبوکم که تار عنکبوت بسته چن ساله...

خدایی ینی هیچکی براش مهم نیس که من کدوم گوری ام؟؟؟

هیچکی واسش مهم نیس که چرا هم اینستا و هم تلگرامو دیلیت زدم؟؟؟

چرا هیچکی نه اسمس میده نه زنگ میزنه بپرسه حالمو؟؟احوالمو؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موزیکام چیییقد تکراری شدن....

اه...

حسه هیچ کاری رو ندارم....

خوابمم نمیاد...

هوووففف....

_________________________

تف به زندگی سینگلی

تف به همتون که جفت دارین

تف به خودم، تف به اون، تف به دنیا

....شبتون تف تفی...خودافظ


  • ۵Like
  • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
  • ۲۳:۴۹

چه کنم....😔



اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم...........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید بمیری و نگویی دلت کجاست..................😔

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در طول عمرم تاحالا اینهمه جلو کسی غرورمو نشکونده بودم که جلو این شکوندم....

خدایا....کمکم کن...فکرشو از سرم و دلم بپرون...😔


  • ۶Like
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
  • ۱۹:۳۳

از همان دغدغه هاااا

یک و چهل و نه دقیقه صبح - خانه

این روزها،

یا بهتر است بگویم شب‌ها،

فکر و ذکرم شده است قیمت دلار.

دلاری که سر اقتصاد مملکتم را با پنبه برید.

دلم می‌خواهد دلم را یک‌طوری با یک دل‌خوش‌کنک ساده‌ای مثل تئاتر یا سینما شاد کنم،

یک‌طوری حواسم را پرت کنم،

ولی احساس می‌کنم آنقدر شجاع نیستم که خودم را خر کنم،

یا زیاد از حد دلم برای خودم می‌سوزد که بفرستمش به کوچه‌ی علی چپ که بن‌بست است!

اتفاق خوبِ امروز این بود که پس از روزها جدالِ درونی بر سر

پاک کردن یا نکردن برنامه‌ی اینستاگرام از روی گوشی موبایلم،

بالاخره به وسوسه‌ی شدید و معتادگونه‌ی اینستا‌گرامی‌بودن فائق آمدم و

برنامه را پاک کردم.

حال خیالم یک مقدار راحت‌ است،

یک‌مقدار به اندازه‌ی یک دانه برنج.

البته عضلات دستم هنوز از عادت چک کردن نیفتاده‌اند،

هی وسط کارهایم، وسط ترجمه، نوشتن، کتاب خواندن، فیلم دیدن، آهنگ گوش دادن،

دستم می‌رود به سمت گوشی و جایگاه معمول اینستاگرام را روی گوشی لمس می‌کنم،

ولی چیزی در آن‌جا نیست.

بعد لبخند می‌زنم و گوشی را می‌گذارم کنار.

اعتیاد عجب چیز عجیبی است!

#لطفی‌پناه

  • ۳Like
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
  • ۱۳:۳۴

هیچ کس باور نمیکند 😔

گرچه این عشق های زمینی خوب نیست
اما خب دل آنقدر نفهم است که دل ببند.
مهم نیست،
این دفعه دیگر اگر تمام هم نشود خودم تمامش میکنم
تنبیهش میکنم
شلاق میزنمش
اگر بار دیگر ازین غلطا کند ، برای همیشه میکشمش.
آنقدر قرص ضد افسردگی و ضد اضطراب به خوردش میدهم که بمیرد.
________________________________
یکی میاد در عرض مدت خیلی کوتاهی
بدونه اینکه حتی تاحالا از نزدیک دیده باشیش
تمام داراییت میشه
خانوادت،
رفیقت،
معشوقت،
حتی شوهرت
و بعده مدتی میرود
هیچ سندی هم این بین نیس
فقط یه احساس
این یعنی دوست داشتن.
لطفا اگر دیدینش بهش نگید حالم چجوره، چون براش مهم نیس.
اگر بگویید حالام را میخندد و اشک مرا درمیاورد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعا هم مسخرست
چرا نمیخوای یاد بگیری روش زندگی تو این دنیا رو؟
لعنت بر تو فاطمه...لعنت... :((((

  • ۵Like
  • جمعه ۶ مهر ۹۷
  • ۰۹:۲۸

ـــــــــــــــــــــــــگنگـــــــــــــــــــــ19 سالگی پوچ و پوچ تر

چقد بده

وقتی آدم حرفی برای گفتن نداره

نه تو چت با اون

نه حرف برای پست های وبلاگم

نه حرف برای استوری اینستام

نه حرفی با خدا...

14 سالم که بود زیاد حرف میزدم، درباره همه چی اظهار نظر میکردم

اطرافیان به روم نمیاوردن اما میفهمیدم ک تو دلشون دارن میگن این بچه چقد گوه میخوره...خخ

راستش هنوزم این خصلته اظهار نظر کردن ولم نکرده

اما یه تغییراتی کرده

در برابرش یه خصلته ناخوداگاهه "منتقدگر خویش" توم به وجود اومده

چی بدی نیست...خوبه..اما گاهی اذیتم میکنه

و باعث شده چن ساله هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم

و دائم درگیریات ذهنی دارم.

تصمیم گرفتم علمم  اطلاعاتم رو بالا ببرم برای بهبود این واقعه درونیم

اما خب پس نون و آب چی میشه؟

راستش تصمیم ب کتاب خوندن گرفتم...

چند روز میخوندم....خیلی هم لذت میبردم

اما خب، بعده اومدن نتایج کنکور، برای آیندم ترسیدم

یاید دوباره میرفتم سراغ کتاب کنکور خوندن و حبس شدن تو اتاق

اگه واسه کنکور نخونم دانشگاه و رشته خوب نمیتونم برم در نتیجه بیکار و بی پول خواهم ماند

ودوباره در نتبجه بدونه رسیدن به آرزو هایم جوان مرگ میشوم و تمام.

از مسیر هایی که جلویم است متنفرم.

اگر بخواهم به دنبال حقیقت بروم و در کتاب ها به دنبالش بگردم مطمئنم غرق خواهم شد و پایانی پوچ و بی نتیجه.

و اگر بشینم پای کتاب های کنکورم و دانشگاه قبول شوم میشوم یک کارمنده بی سواد آموزش و پرورش که چندرقاز بخور نمیر میگیرد و آخرش هم میمیرد.

این را فهمیدم...مسیر رسیدن به "پول" و "حقیقت" از هم جداست

و این را نیز فهمیدم که هر دو انتهای ندارند و دست نیافتی اند....

ـــــــــــــــــــــــــگنگــــــــــــــــــــــــــــــ


#حقیقت_نوشت:

وقتی ما آمدیم، اتفاق ، اتفاق افتاده بود

حال هرکس به سلیقه خود چیزی میگوید

و درتاریکی گم میشود.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینروزا هرکی یه حرفی میزنه تو دلم بش میگم کصشر نگو

جالب اینجاس خودمم که حرف میزنم و راجبه یه چیزی نظر میدم چن لحظه بعدش همین رو به خودمم میگم.

نمیفهمند. نمیفهمی. نمیفهمد. نمیفهمم

  • ۴Like
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷
  • ۲۲:۳۱

در حاله دادنه امتحان های سخته خدا ....

یه ترس

دلهره واضطراب چند روزه که افتاده به جونم

همه چیز از روزی که عمو جبارینا اومدن شروع شد

و نتایج کنکور

و فرآخوان پیاده روی اربعین ثریا

نمیدونم باید حالم از خودم بهم بخوره یا این بابائه

چند روز پیش که داشت تو تراس مواد میزد

یه بوهایی میومد، جدید بود

مامان گفت مورفینه

میگفت خیلی کشنده و خطرناکه

راستش ته دلم خوشحال شدم ازین حرفش

به مامان گفتم: چه بهتر

تهش یه تماس با اورژانسه که بیان نعششو وردارن ببرن مام واس همیشه از ترس و استرس و اوقات تلخی خلاص میشیم

با قضیه کنکور و دانشگاه کنار اومدم و تصمیم گرفتم سال دیگه کنکور بدم

حالا این اربعین شده علته اشک های این شب و روزای من

فکر میکردم اجازه بده

اما مثه همیشه انقلت آورد و اجازه نداده فعلا

منم که اصلا اعصاب حرف زدن باهاشو ندارم و کلا هیچوقت نمیتونم باهاش هیچ مکالمه ای داشته باشم

واقعیتش روش مکالمه با یه آدمه نفهم بی سواد خرافاتی و شکاک غیر منطقی و کر و کور رو بلد نیستم.

از نرگس بدم میومد وقتی میدیدم خودشو هی جلو بابام چس میکنه

خوب شد که رفتن امروز، اصن حالم خوبه که رفتن

از فردا میرم کتابخونه.

داشتم فک میکردم اگه ثریا تو شرابط من بود چیکار میکرد...

ثریا دیشب یه پست گذاشت درباره احترام و خضوع جلوی والدین واستانش رو با مادره خدابیامرزش تعریف میکرد

و میگفت شایدبه خاطر دعا های خیر مادرش بوده که امام حسین بهش نگاه کرده

من به خودم نگاه کردم اگه مامانم مثه مامانه اون مریض بود من پرستاریشو میکردم؟؟

قطعا آره....

اما اگه بابام اینجوری میشد چی ؟؟؟؟  به احتمال زیاد نه

واقعا نه تنها هیچ علاقه ای بهش ندارم بلکه سالیانه ساله از وقتی یادم میاد ازش متنفر بودم و هستم...

کلمه "بابا" حیفه براش. کسی که هیییچ بویی نه تنها از پدر بودن بلکه از انسان بودن هم نبرده..

همیشه تو زندگیم مایه عذابم بوده...

هرررررچی فکر میکنم یادم نمیاد یک بار فقط یک بار باعث خوشحالی من بوده باشه...

الان که مسئله کربلا رفتنم پیش اومده اصلا دلم نمیخواد اصرار کنم بش واس رفتن

اصلا از بحث کردن و صحبت کردن باش متنفر و بیزارم...

به مامانم التماس کردم که خودش راضیش کنه.

من حرف نزنم بهتره، دلم پره اونوخ یه چی بش میگم اوضاع بدتر میشه...

یا مام حسین خودت کمک کن...یا اونو درست کن یا منو....خعلی خستم

خععععلییی.


  • ۴Like
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
  • ۱۷:۱۷

روح بـــــزرگ

عشق؛

وقتی عاشق میشوی دیگر به دنبال دلیل و منطق و استلال و اسنتباط نمیگردی

وقتی عاشق میشوی همه اتفاق هارا معجزه میبنی

همه اتفاق هارا لطف و هدیه و رحمت...

قبول نشدن در رشته ای که میخواستم....

پیدا کردن ثریا...

پیدا کردن شریعتی و مطهری...

روضه ی عمو احمدینا که هنوز برگذار نشده است...!

فراخان امشب ثریا برای پیاده روی اربعین...

فاطمه فاطمه است....که اولین تلنگر و نور بود برام...

حماسه حسینی....که از آسمون رسید

اشک های امشبم توی اتاق تاریک و روضه نرفتنم...

نذری که بهم رسید امشب و قیمه ای که با همیشه فرق داشت...( از نظر من البته)

اتفاقایی که شاید بی ربط به نظر برسن اما هرکدومشونو با تمااام وجودم دوست دارم

شاید خرافاتی شدم... حس میکنم حسین داره بهم نگاه میکنه...حواسش بهم هست و بوده...

منتظر بوده من یه قدم بردارم....همه این اتفاقا کاره اونه...

داره منو میکشونه سمت خودش....

وقتی بهش فکر میکنم...به بزرگ بودنش...به اینهمه عظمتش...به اییییینهمه مهربونی....

به اینهمه انسان بودنش...در حالی که توی اوج عظمته فروتن و متینه...

این کلمات برای وصفش کافی نیست.... چرا یه همچین انسان بزرگی به من روسیاه و گناه کار باید توجه کنه؟

اشک منو از خجالت درمیاره و خودش بزرگوار تر میشه....

  • ۵Like
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۵۶

Big change

یه دختر لاغر و زشت

با سطح روابط عمومی بسیااار پایین و

 بسیار منزوی که سلام هم بلد نیس

توی یه خانواده با وضع اقتصادی متوسط رو به پایین

و کمی تا قسمتی مذهبی و به شدت سنتی

دختری که خیلی جَو گیره،

 سعی میکنه زیرک باشه اما نیست و نمیتونه

دختری که چن ساله پیش درحالی که

 توی هنر استعداد و علاقه بیشتری داشت

اولین اشتباه بزرگ زندگیشو کرد و

 به خاطر بالا بودن معدل و

 حرفای مادرش و جَو گیر شدنه خودش

رشته تجربی رو انتخاب کرد با هدف دکتر شدن

اما خب به دلیل نداشتن علاقه

 سال به سال افت درسی بیشتری میکرد

همون یه ذره اعتماد ب نفسی هم که داشت از دست داد و

 شد یه دانش آموز متوسط رو به پایین

که سه سال از عمرش هفته صبح میرفت مدرسه و

 بعد از ظهر با سردرد و غم برمیگشت خونه و هی تکراارر

اون به راحتی تن به شکست نمیداد،

 اون همیشه سعی میکرد قوی باشه

هربار تلاش میکرد اما بازم اونچیزی که میخواست نمیشد،

 کمی تا قسمتی افسرده شده بود

 از درس خوندن ناامید شده بود

اما از زندگی نه.

وقته کنکور فرا رسید،

 اون میدونست که نمیتونه با غول کنکور بجنگه

 چون خیلی کوچولو تر و ضعیف تر از اونه

پول تهیه ابزار برای این جنگ رو هم نداشت

وقته تصمیم گرفتن فرا رسیده بود.

اگر برای کنکور تجربی نخونه چه سرنوشتی در انتظارشه

چه راهای دیگه ای برای ادامه دان زندگیش داره؟

سال سوم دبیرستان که بود یه چند ماهی کلاس زبان رفته بود و

 یکم مکالمه انگلیسی یاد گرفته بود

همین انگلیسی یاد گرفتنش هم خیلی جاها باعث افزایش اعتماد ب نفسش و

 خیلی جاها باعث سرخورده شدنش و خجالت کشیدنش شد

اون کلا هفت  ماه زبان خونده بود،

 اما خب به خاطر وضعیت اون آموزشگاه در حد ترم 3 یا 4 بود

اما خانواده ازش انتظار داشت در حد یه استاد زبان

 چیز بدونه و همه جیزو براشون ترجمه کنه

و همهیشه از طرف بابا مامان و داداش

به طور مستقیم و غیر مستقیم مورد تمسخر سرکوفت و... قرار میگرفت

و با اینکه از خودش ضعف نشون نمیداد در مقابل حرفاشون

اما هربار تو خودش به شدت میشکست

تو این چن سال به یه سری از آرزو های بچگیش رسیده بود

و تونسته بود یه سر چیز برای خودش جمع کنه

یه اتاق، یه لپ تاپ، یه قفسه کتاب خوشگل، اینترنت....

اما خب...هنوز خییییییییلی چیزا بود که اون میخواست و نداشت

نه قیافه و هیکل خوب، نه سواد خوب،

 نه یه دورین عکاسی و گوشی، و نه آزادی و اختیار....

این دختر نه دوست و رفیقی داشت و

 نه با خانوادش رابطه خوبی

یه دختر سرد که همیشه توی اتاقشه و

 از نظر بابا یه افسردۀ نحس پر از کُفره و

این دختر هیچ وقت محبتی از هیچکدوم از نزدیکانش ندید و

 یه دختر منزوی بود توی خونه، مدرسه و جامعه

بعضی وقتا تمومه فکر و ذکرش میشد ازدواج،

 بعضی وقتا مجنونه موسیقی میشد

و بعضی وقتا مینشست پای دفترش و توی رویاهای دستنیافتنبش غرق میشد

اون سال باید کنکور میداد

چون میدونست توی تجربی هیچی قبول نمیشه

 پس تصمیم گرفته بود کنکور زبان بده

تصمیم گرفته بود معلم زبان بشه

باید میخوند چون این هم هدف آسونی نبود

سعیش رو میکر که بخونه اما خب

تو شصت درصد مواقع نمیشد و نمیتونست

( توی 50 دصده مواقع این اتفاق به خاطر پسر هایی بود که دورش بودن)

خسته بود و شایدم ضعف اراده و تصمیم داشت

بلاخره کنکور داد

چند ماه گذشت

اون قبول نشد

و اولین شکست بزرگ زندگیش رو تجربه کرد

این شکست به تنهایی اونقدرا دردناک نبود چون

خودش کمی تا قسمتی انتظار همچین نتیجه ای رو داشت

چیزی که این شکست رو براش عذاب دهنده تر کرده بود

 حرف های مادرش و اطرافیانش بود

مادر همبشه شخصیتی که از من توی فامیل به

بقیه معرفی میکرد یه دختر درس خون و باهوش

 مثبت که تمام فکر و ذکرش درسشه و قراره دکتررررر شه.   هه...

اما واقعا اینطور نبود و

شاید برعکس هم بود.

مامان میگفت آبروی منو خودتو بردی

مامان براش حرفای مردم خیلی مهم بود

( خیلی خاله زنکیه اما ضایع شدن بین جاری هاش و

 خواهراش براش غیر قابل تحمل بود)

اون از کارای بابام اون از فرانسه نرفتن ممد و

 این از قبول نشدنه من

یه خانواده پر از شکست و بی پول

مامانم دلش به چی خوش میبود؟

من یه دختر ساکت و درونگرا که بعضی وقتا به شدت

 پرخاشگر میشد و مادر همیشه بهش میگفت:

تو که قیافه نداری حداقل اخلاق داشته باش

واقعا هیچی نداشتم، نه زیبایی آنچنانی نه اخلاق

نه هوش و عقل درست حسابی نه سواد و نه هیچی

فاطمه همیشه فکر میکرد که مرکز جهانه،

 همه توجه ها به اونه دنیا بدونه اون معنی نداره

و طرز تفکرش توی همه زمینه ها با همه فرق میکرد

( شاید واس همین بود که هیچ وقت هیچ دوستی نداشت)

فاطمه یه شخصیت چندین بُعدی و بی ثبات داشت

( مذهبی، سنتی، مدرن و روشنفکر،

 خدا پرست و خدا ناباور و شکاک، و بی ثبات

 جِدی و گاهی ب شدت بیخیال و تنبل)

و با هییییییچکس درطول چندین سال زندگیش

 نتونسته بود یه مدت طولانی کنار بیاد

همیشه بیشتر ازینکه حرف بزنه فکر میکرد

و هرموقع فکر میکرد بیشتر گمراه میشد

اون حتی نمیتونست خودشو درست بشناسه

 اطرافش رو درست ببینه و به شناسه

اون به شدت و سریع تحت تاثیر قرار میگرفت

 در همه زمینه ها و موضوعات

اون فقط فکر میکرد و بدون هیچ تعصبی تاثیر میگرفت و میپذیرفت

مطالعه نمیکرد.

این دختر باید تغییر کنه

برای ایجاد یه آینده خوب و پر از موفقیت

باید شخصیتش و زندگیش رو "تغییر" بده

کار خیلی سختیه اما باید انجامش بده،

 برای ادامه حیاتش و زنده موندن مجبوره که این کارو انجام بده

باید خودشو پرورش بده و از خودش یه فاطمه با افکار بالغ بسازه

یه فاطمه قدرتمندو جدی و سختکوش

کسی که چند بُعدی نیست و زندگی آفتاب پرست وارشو گذاشته کنار

 و یک رنگ شده، رنگ خودش

تک شخصیتی.

خیلی سخته اما میخواد که انجامش بده و میده

چون راهشو بلده.

و راهش ترک زندگی نکبت بار سابقشه

راهش " اراده" است...

درطول این سالها اون همیشه میدونست چی درسته

چی غلط اما اراده نداشت که بره سمت درسته

ام الان مجبوره ک بره

برای رسیدن به آرزوهاش برای رسیدن به اون کسی که دوستش داره

برای احیا کردنه شخصیت و گذشته از دست رفتش مجبوره و

 مشتاقانه داره پا تو این مسیر سخته "تغییر" میذاره

باید بشه مثله اسبی که بلایندر به چشمش زده و فقط مسیرش

و هدفش رو میبینه و نه هیچ چیز دیگه

نباید فاطمه ای باشه که افسار زندگیش رو

داده دسته دلش و اون هربار با هوس هاش

اونو به ناکجا آباد میکشونه و همونجا توی تاریکی و گمراهی رهاش میکنه

باید افسار زندگیش رو به دست بگیره

انتخاب کنه و به راه بیوفته و حرکت کنه.

توی یک مسیر و به سوی یک هدف مشخص.

الان حس میکنه هدف و راهش رو شناخته و بلده اما برای اینکه مطمئن شه

و با اطمینان بیشتری توی این راه قدم برداره و بتونه ثابت قدم باشه

دلیل ها و اطلاعات بیشتری نیاز داره.

با کتاب خوندن میتونه مطمئن تر شه.

تمام.




  • ۸Like
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷
  • ۱۶:۰۹

یادداشت های آخره شب!

حرف های زیادی دارم که بزنم

اما نمیدونم چجوری شروع کنم و ذهنم رو چجور آروم کنم و

و نوبت به نوبت روی یکی از موضوعات تمرکز کنم و فکر کنم

بهتره اول همه رو کوتاه عنوانشونو بنویسم

- روشن شدن راهم( دین ، سیاست)

- پول ( دنبال کارَم و باید فوراً روی یه سری از مهارتام تسلط پیدا کنم..تایپم و آی سی دی ال)

- چالش #صد_روز_باهم

- خوندن زبان و درس

- فعلا همین بالایی ها کافیه.


خب....!


میریم سر موضوع اول: روشن شدنِ راهَم.

اول از اون گروهِ ضدِ خدا توی تلگرام که امیر منو برد توش شروع شد

شک هام به جایی میرسید که عذابم میداد، پیدا نکردن جواب عذابم میداد

اینکه نمیتونستم از چیزایی که یه عمر بهشون اعتقاد داشتم دفاع کنم گریه ام رو درمیاورد.

کم کم داشتم یقین پیدا میکردم....از خدا و قرآنه دروغین متنفر میشدم.

تصمیم گرفته بودم کلا دیگه بیخیال این موضوعات شم و

خودمو درگیر نکنم و به همون زندگی سطحی سابقم ادامه بدم.

پس فراموش کردم  ،

اما یه مدت کوتاه فقط، و با آشنا شدن با مسح علینژاد دوباره شاخک هام تیز شد.

من همچنان حجاب داشتم، نماز میخوندم ،

اما با حرف های ضد دین و حجاب مسیح قانع میشدم و موافق بودم باهاش.

یه چند ماهی به همین منوال گذشت.(حدودا هفت یا هشت ماه)

و همیشه با خودم فکر میکردم اگه این قانون حجاب اجباری یه روز برداشته بشه من قطعا حجابم رو برمیدارم

و واقعا هم همینطور بود، چون من هیچ دلیل قانع کننده ای برای حجاب نمیدیدم.

من توی اینستاگرام افرادی که سفر میکنند رو ( یا به قول معروف توریست و جهانگراد ) فالوو کرده بود، از خیلی وقت پیش

چون عاشق سفرم، یکی از این افراد به طور نامحسوسی مسیر زندگی منو عوض کرد

   ثـــریا ، اسمه اون دختر ثربا بود،

دقیقا توی همون روزایی که من به شدت مسیح رو دنبال میکردم و از افکارش و مسیرش و هدفش دفاع میکردم

(البته الان فهمیدم که چقدر ساده لوح بودم که فکر میکردم هدف اون چیزیه که تو ذهن منه اما نبود)

به خاطرش با امیر چقدررر بحث میکردم

خلاصه این دختره ثریا یه دختر که من همیشه با عکسای ضد و نقیضش مواجه میشدم

(ضد و نقیض رفتاری، ینی یه روز حجاب کامل میکرد یه روز سر لخت..خخ

 و همش تو سفر بود و پیجش پر بود از عکسای رنگی رنگی)

راستی این دختر قبلا روزنامه نگار هم بوده

به روز سه تا پست درباره مسیح گذاشت

منم که مثله یه پرچم هرجا باد بیشتر بوزه همون مسیرم همون جهتی میشه و انقدر قلم این دختر صریح و قانع کننده بود

درباره کذب بودن و ناحق بودن و عوام فریب بودنه این مسیح

که من واقعاً فانع شدم( و بعده این همه ماه ،هنوزم قانعم و از مسیح بیزار)

چند وقت بعد پست های عجیب غریب ثریا بیشتر میشد

درباره حجاب!!!!!

اون دختر با اونهمه عکسای خفن و بدون حجابش!!!! محجبه شده بود!!!

هر شب یه دونه پست میذاشت با کپشن های طولانی و داستان محجبه شدنشو برای فالوراش تعریف میکرد.

داشت خوشم میومد ازش....خیلی پیگیرش شده بودمف حرفاشو دوست داشتم ، عاشق طرز تفکرش شده بودم

توی یکی از پستاش کتاب فاطمه فاطمه است (از شریعتی) معرفی کرد، تصمیم گرفتم این کتابو بخونم

وای که شچقد حرفای شریعتی ثریا مثثثله هم بود.

با همه مسلمون هایی که دیدم عقایدشون فرق میکنه

خیلی دوست داشتنیه، خیلی بزرگ و آرامانیه...

خیلی علمی و منطقی و قانع کنندس...خیلی روشنه...

کتاب دکتر شریعتی باعث شد نگاهم به اسلام تغییر کنه، باعث شد عاشق اسلام و مذهب تشیع بشم

جوری که وقتی حجاب میکنم لذت میبیرم نه اینکه غر بزنم.

اما خب امیر و امثال اون با هرکی بخواد اسلام واقعی رو بگه

مخالفت میکنن و لعنت میفرستن به دلایل مختلف و مسخرۀ خودشون

و متعصبانه روی اسلام من دراوردی و منفوره خودشون پافشاری میکنن.

البته منم هنوز اطلاعاتم کافی نیست، درحال مطالعم ، ایشالا توروزای اینده یه پست درباره نتیجه گیری هام میذارم

واقعا گیجم، گییجه گیج.

  • ۵Like
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۱۷

مــــــــمــــــــد حیات...😁

15 شهریور 97.


جالبه!

چرا انقد تغییر کرده..

عجبیه...

چی تو سرشه

خدا میدونه...

بعده مدت ها یه کلمه محبت آمیز از دهنش درومد این بَشَر امشب...

و من کلی ذوق مرگ شدم...

خهه...

کلی کار دارم فردا

قرار بود ساعت یازده بخوابم امشب اما الان داره 2 میشه..

فروش یه سری وسایل اضافی

تکمیل کاره آبرنگم.

دوره لغات زبان و خوندن و تحلیل یه ریدینگ.

تمرین روپایی.

جون دادن به تابلو کائناتم.
قرص و داروهامو هرجووور که شده باس بخورم.
شعارم: یه مرگ یا قرص.
گذاشتن مطلب تو وبم.
و........

  • ۳Like
  • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷
  • ۰۱:۵۴

تنها تر از اینم نکن....

خواستم پست چسناله بذارم به خاطرش😔 به خاطر کاری که باهام کرد امروز...

شاید به ظاهر کاره مهمی هم نبود....اما دلم خیلی شکست...خیلیی...اونقدری که هوز دارم اشک میریزم ب خاطرش...

اونقدری که بلاکش کنم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم باید چیکار کنم با این حسه لعنتیم

نه میتونم فراموشش کنم نه اینکه دوباره برم سمتش

اگه برم سمتش اینبار غرورمو به فجیع ترین شکل ممکن شکستم

اگه هم نرم سمتش....بلاخره این بغض خفم میکنه و میمیرم 😔

____________________

او یاد گرفته است

گذشتن را...

اهمیت ندادن را...

اما من....

من هنوز بچه ام...

زود عاشق میشوم...

دل میبندم...

گرفتار میشوم...

اسیر میشوم...

بیچاره میشوم...


--------------------------------

خدابا؟؟؟حواست به حال و روز من است؟؟؟

حواست به این گریه هاو سردرد ها هست؟؟؟؟

اجازه نده که ازت دور شم....

تنهام نگذار....

خودتو بم نشون بده...

حالیم کن...

خعلی خستم....😔

  • ۳Like
  • يكشنبه ۱۱ شهریور ۹۷
  • ۲۳:۰۵
Designed By Erfan Powered by Bayan