در حاله دادنه امتحان های سخته خدا ....

یه ترس

دلهره واضطراب چند روزه که افتاده به جونم

همه چیز از روزی که عمو جبارینا اومدن شروع شد

و نتایج کنکور

و فرآخوان پیاده روی اربعین ثریا

نمیدونم باید حالم از خودم بهم بخوره یا این بابائه

چند روز پیش که داشت تو تراس مواد میزد

یه بوهایی میومد، جدید بود

مامان گفت مورفینه

میگفت خیلی کشنده و خطرناکه

راستش ته دلم خوشحال شدم ازین حرفش

به مامان گفتم: چه بهتر

تهش یه تماس با اورژانسه که بیان نعششو وردارن ببرن مام واس همیشه از ترس و استرس و اوقات تلخی خلاص میشیم

با قضیه کنکور و دانشگاه کنار اومدم و تصمیم گرفتم سال دیگه کنکور بدم

حالا این اربعین شده علته اشک های این شب و روزای من

فکر میکردم اجازه بده

اما مثه همیشه انقلت آورد و اجازه نداده فعلا

منم که اصلا اعصاب حرف زدن باهاشو ندارم و کلا هیچوقت نمیتونم باهاش هیچ مکالمه ای داشته باشم

واقعیتش روش مکالمه با یه آدمه نفهم بی سواد خرافاتی و شکاک غیر منطقی و کر و کور رو بلد نیستم.

از نرگس بدم میومد وقتی میدیدم خودشو هی جلو بابام چس میکنه

خوب شد که رفتن امروز، اصن حالم خوبه که رفتن

از فردا میرم کتابخونه.

داشتم فک میکردم اگه ثریا تو شرابط من بود چیکار میکرد...

ثریا دیشب یه پست گذاشت درباره احترام و خضوع جلوی والدین واستانش رو با مادره خدابیامرزش تعریف میکرد

و میگفت شایدبه خاطر دعا های خیر مادرش بوده که امام حسین بهش نگاه کرده

من به خودم نگاه کردم اگه مامانم مثه مامانه اون مریض بود من پرستاریشو میکردم؟؟

قطعا آره....

اما اگه بابام اینجوری میشد چی ؟؟؟؟  به احتمال زیاد نه

واقعا نه تنها هیچ علاقه ای بهش ندارم بلکه سالیانه ساله از وقتی یادم میاد ازش متنفر بودم و هستم...

کلمه "بابا" حیفه براش. کسی که هیییچ بویی نه تنها از پدر بودن بلکه از انسان بودن هم نبرده..

همیشه تو زندگیم مایه عذابم بوده...

هرررررچی فکر میکنم یادم نمیاد یک بار فقط یک بار باعث خوشحالی من بوده باشه...

الان که مسئله کربلا رفتنم پیش اومده اصلا دلم نمیخواد اصرار کنم بش واس رفتن

اصلا از بحث کردن و صحبت کردن باش متنفر و بیزارم...

به مامانم التماس کردم که خودش راضیش کنه.

من حرف نزنم بهتره، دلم پره اونوخ یه چی بش میگم اوضاع بدتر میشه...

یا مام حسین خودت کمک کن...یا اونو درست کن یا منو....خعلی خستم

خععععلییی.


  • ۲Like
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
  • ۱۷:۱۷

روح بـــــزرگ

عشق؛

وقتی عاشق میشوی دیگر به دنبال دلیل و منطق و استلال و اسنتباط نمیگردی

وقتی عاشق میشوی همه اتفاق هارا معجزه میبنی

همه اتفاق هارا لطف و هدیه و رحمت...

قبول نشدن در رشته ای که میخواستم....

پیدا کردن ثریا...

پیدا کردن شریعتی و مطهری...

روضه ی عمو احمدینا که هنوز برگذار نشده است...!

فراخان امشب ثریا برای پیاده روی اربعین...

فاطمه فاطمه است....که اولین تلنگر و نور بود برام...

حماسه حسینی....که از آسمون رسید

اشک های امشبم توی اتاق تاریک و روضه نرفتنم...

نذری که بهم رسید امشب و قیمه ای که با همیشه فرق داشت...( از نظر من البته)

اتفاقایی که شاید بی ربط به نظر برسن اما هرکدومشونو با تمااام وجودم دوست دارم

شاید خرافاتی شدم... حس میکنم حسین داره بهم نگاه میکنه...حواسش بهم هست و بوده...

منتظر بوده من یه قدم بردارم....همه این اتفاقا کاره اونه...

داره منو میکشونه سمت خودش....

وقتی بهش فکر میکنم...به بزرگ بودنش...به اینهمه عظمتش...به اییییینهمه مهربونی....

به اینهمه انسان بودنش...در حالی که توی اوج عظمته فروتن و متینه...

این کلمات برای وصفش کافی نیست.... چرا یه همچین انسان بزرگی به من روسیاه و گناه کار باید توجه کنه؟

اشک منو از خجالت درمیاره و خودش بزرگوار تر میشه....

  • ۵Like
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۵۶

Big change

یه دختر لاغر و سبزه و پر مو

با سطح روابط عمومی بسیااار پایین و

 بسیار منزوی که سلام هم بلد نیس

توی یه خانواده با وضع اقتصادی متوسط رو به پایین

و کمی تا قسمتی مذهبی و به شدت سنتی

دختری که خیلی جَو گیره،

 سعی میکنه زیرک باشه اما نیست و نمیتونه

دختری که چن ساله پیش درحالی که

 توی هنر استعداد و علاقه بیشتری داشت

اولین اشتباه بزرگ زندگیشو کرد و

 به خاطر بالا بودن معدل و

 حرفای مادرش و جَو گیر شدنه خودش

رشته تجربی رو انتخاب کرد با هدف دکتر شدن

اما خب به دلیل نداشتن علاقه

 سال به سال افت درسی بیشتری میکرد

همون یه ذره اعتماد ب نفسی هم که داشت از دست داد و

 شد یه دانش آموز متوسط رو به پایین

که سه سال از عمرش هفته صبح میرفت مدرسه و

 بعد از ظهر با سردرد و غم برمیگشت خونه و هی تکراارر

اون به راحتی تن به شکست نمیداد،

 اون همیشه سعی میکرد قوی باشه

هربار تلاش میکرد اما بازم اونچیزی که میخواست نمیشد،

 کمی تا قسمتی افسرده شده بود

 از درس خوندن ناامید شده بود

اما از زندگی نه.

وقته کنکور فرا رسید،

 اون میدونست که نمیتونه با غول کنکور بجنگه

 چون خیلی کوچولو تر و ضعیف تر از اونه

پول تهیه ابزار برای این جنگ رو هم نداشت

وقته تصمیم گرفتن فرا رسیده بود.

اگر برای کنکور تجربی نخونه چه سرنوشتی در انتظارشه

چه راهای دیگه ای برای ادامه دان زندگیش داره؟

سال سوم دبیرستان که بود یه چند ماهی کلاس زبان رفته بود و

 یکم مکالمه انگلیسی یاد گرفته بود

همین انگلیسی یاد گرفتنش هم خیلی جاها باعث افزایش اعتماد ب نفسش و

 خیلی جاها باعث سرخورده شدنش و خجالت کشیدنش شد

اون کلا هفت  ماه زبان خونده بود،

 اما خب به خاطر وضعیت اون آموزشگاه در حد ترم 3 یا 4 بود

اما خانواده ازش انتظار داشت در حد یه استاد زبان

 چیز بدونه و همه جیزو براشون ترجمه کنه

و همهیشه از طرف بابا مامان و داداش

به طور مستقیم و غیر مستقیم مورد تمسخر سرکوفت و... قرار میگرفت

و با اینکه از خودش ضعف نشون نمیداد در مقابل حرفاشون

اما هربار تو خودش به شدت میشکست

تو این چن سال به یه سری از آرزو های بچگیش رسیده بود

و تونسته بود یه سر چیز برای خودش جمع کنه

یه اتاق، یه لپ تاپ، یه قفسه کتاب خوشگل، اینترنت....

اما خب...هنوز خییییییییلی چیزا بود که اون میخواست و نداشت

نه قیافه و هیکل خوب، نه سواد خوب،

 نه یه دورین عکاسی و گوشی، و نه آزادی و اختیار....

این دختر نه دوست و رفیقی داشت و

 نه با خانوادش رابطه خوبی

یه دختر سرد که همیشه توی اتاقشه و

 از نظر بابا یه افسردۀ نحس پر از کُفره و

این دختر هیچ وقت محبتی از هیچکدوم از نزدیکانش ندید و

 یه دختر منزوی بود توی خونه، مدرسه و جامعه

بعضی وقتا تمومه فکر و ذکرش میشد ازدواج،

 بعضی وقتا مجنونه موسیقی میشد

و بعضی وقتا مینشست پای دفترش و توی رویاهای دستنیافتنبش غرق میشد

اون سال باید کنکور میداد

چون میدونست توی تجربی هیچی قبول نمیشه

 پس تصمیم گرفته بود کنکور زبان بده

تصمیم گرفته بود معلم زبان بشه

باید میخوند چون این هم هدف آسونی نبود

سعیش رو میکر که بخونه اما خب

تو شصت درصد مواقع نمیشد و نمیتونست

( توی 50 دصده مواقع این اتفاق به خاطر پسر هایی بود که دورش بودن)

خسته بود و شایدم ضعف اراده و تصمیم داشت

بلاخره کنکور داد

چند ماه گذشت

اون قبول نشد

و اولین شکست بزرگ زندگیش رو تجربه کرد

این شکست به تنهایی اونقدرا دردناک نبود چون

خودش کمی تا قسمتی انتظار همچین نتیجه ای رو داشت

چیزی که این شکست رو براش عذاب دهنده تر کرده بود

 حرف های مادرش و اطرافیانش بود

مادر همبشه شخصیتی که از من توی فامیل به

بقیه معرفی میکرد یه دختر درس خون و باهوش

 مثبت که تمام فکر و ذکرش درسشه و قراره دکتررررر شه.   هه...

اما واقعا اینطور نبود و

شاید برعکس هم بود.

مامان میگفت آبروی منو خودتو بردی

مامان براش حرفای مردم خیلی مهم بود

( خیلی خاله زنکیه اما ضایع شدن بین جاری هاش و

 خواهراش براش غیر قابل تحمل بود)

اون از کارای بابام اون از فرانسه نرفتن ممد و

 این از قبول نشدنه من

یه خانواده پر از شکست و بی پول

مامانم دلش به چی خوش میبود؟

من یه دختر ساکت و درونگرا که بعضی وقتا به شدت

 پرخاشگر میشد و مادر همیشه بهش میگفت:

تو که قیافه نداری حداقل اخلاق داشته باش

واقعا هیچی نداشتم، نه زیبایی آنچنانی نه اخلاق

نه هوش و عقل درست حسابی نه سواد و نه هیچی

فاطمه همیشه فکر میکرد که مرکز جهانه،

 همه توجه ها به اونه دنیا بدونه اون معنی نداره

و طرز تفکرش توی همه زمینه ها با همه فرق میکرد

( شاید واس همین بود که هیچ وقت هیچ دوستی نداشت)

فاطمه یه شخصیت چندین بُعدی و بی ثبات داشت

( مذهبی، سنتی، مدرن و روشنفکر،

 خدا پرست و خدا ناباور و شکاک، و بی ثبات

 جِدی و گاهی ب شدت بیخیال و تنبل)

و با هییییییچکس درطول چندین سال زندگیش

 نتونسته بود یه مدت طولانی کنار بیاد

همیشه بیشتر ازینکه حرف بزنه فکر میکرد

و هرموقع فکر میکرد بیشتر گمراه میشد

اون حتی نمیتونست خودشو درست بشناسه

 اطرافش رو درست ببینه و به شناسه

اون به شدت و سریع تحت تاثیر قرار میگرفت

 در همه زمینه ها و موضوعات

اون فقط فکر میکرد و بدون هیچ تعصبی تاثیر میگرفت و میپذیرفت

مطالعه نمیکرد.

این دختر باید تغییر کنه

برای ایجاد یه آینده خوب و پر از موفقیت

باید شخصیتش و زندگیش رو "تغییر" بده

کار خیلی سختیه اما باید انجامش بده،

 برای ادامه حیاتش و زنده موندن مجبوره که این کارو انجام بده

باید خودشو پرورش بده و از خودش یه فاطمه با افکار بالغ بسازه

یه فاطمه قدرتمندو جدی و سختکوش

کسی که چند بُعدی نیست و زندگی آفتاب پرست وارشو گذاشته کنار

 و یک رنگ شده، رنگ خودش

تک شخصیتی.

خیلی سخته اما میخواد که انجامش بده و میده

چون راهشو بلده.

و راهش ترک زندگی نکبت بار سابقشه

راهش " اراده" است...

درطول این سالها اون همیشه میدونست چی درسته

چی غلط اما اراده نداشت که بره سمت درسته

ام الان مجبوره ک بره

برای رسیدن به آرزوهاش برای رسیدن به اون کسی که دوستش داره

برای احیا کردنه شخصیت و گذشته از دست رفتش مجبوره و

 مشتاقانه داره پا تو این مسیر سخته "تغییر" میذاره

باید بشه مثله اسبی که بلایندر به چشمش زده و فقط مسیرش

و هدفش رو میبینه و نه هیچ چیز دیگه

نباید فاطمه ای باشه که افسار زندگیش رو

داده دسته دلش و اون هربار با هوس هاش

اونو به ناکجا آباد میکشونه و همونجا توی تاریکی و گمراهی رهاش میکنه

باید افسار زندگیش رو به دست بگیره

انتخاب کنه و به راه بیوفته و حرکت کنه.

توی یک مسیر و به سوی یک هدف مشخص.

الان حس میکنه هدف و راهش رو شناخته و بلده اما برای اینکه مطمئن شه

و با اطمینان بیشتری توی این راه قدم برداره و بتونه ثابت قدم باشه

دلیل ها و اطلاعات بیشتری نیاز داره.

با کتاب خوندن میتونه مطمئن تر شه.

تمام.




  • ۷Like
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷
  • ۱۶:۰۹

یادداشت های آخره شب!

حرف های زیادی دارم که بزنم

اما نمیدونم چجوری شروع کنم و ذهنم رو چجور آروم کنم و

و نوبت به نوبت روی یکی از موضوعات تمرکز کنم و فکر کنم

بهتره اول همه رو کوتاه عنوانشونو بنویسم

- روشن شدن راهم( دین ، سیاست)

- پول ( دنبال کارَم و باید فوراً روی یه سری از مهارتام تسلط پیدا کنم..تایپم و آی سی دی ال)

- چالش #صد_روز_باهم

- خوندن زبان و درس

- فعلا همین بالایی ها کافیه.


خب....!


میریم سر موضوع اول: روشن شدنِ راهَم.

اول از اون گروهِ ضدِ خدا توی تلگرام که امیر منو برد توش شروع شد

شک هام به جایی میرسید که عذابم میداد، پیدا نکردن جواب عذابم میداد

اینکه نمیتونستم از چیزایی که یه عمر بهشون اعتقاد داشتم دفاع کنم گریه ام رو درمیاورد.

کم کم داشتم یقین پیدا میکردم....از خدا و قرآنه دروغین متنفر میشدم.

تصمیم گرفته بودم کلا دیگه بیخیال این موضوعات شم و

خودمو درگیر نکنم و به همون زندگی سطحی سابقم ادامه بدم.

پس فراموش کردم  ،

اما یه مدت کوتاه فقط، و با آشنا شدن با مسح علینژاد دوباره شاخک هام تیز شد.

من همچنان حجاب داشتم، نماز میخوندم ،

اما با حرف های ضد دین و حجاب مسیح قانع میشدم و موافق بودم باهاش.

یه چند ماهی به همین منوال گذشت.(حدودا هفت یا هشت ماه)

و همیشه با خودم فکر میکردم اگه این قانون حجاب اجباری یه روز برداشته بشه من قطعا حجابم رو برمیدارم

و واقعا هم همینطور بود، چون من هیچ دلیل قانع کننده ای برای حجاب نمیدیدم.

من توی اینستاگرام افرادی که سفر میکنند رو ( یا به قول معروف توریست و جهانگراد ) فالوو کرده بود، از خیلی وقت پیش

چون عاشق سفرم، یکی از این افراد به طور نامحسوسی مسیر زندگی منو عوض کرد

   ثـــریا ، اسمه اون دختر ثربا بود،

دقیقا توی همون روزایی که من به شدت مسیح رو دنبال میکردم و از افکارش و مسیرش و هدفش دفاع میکردم

(البته الان فهمیدم که چقدر ساده لوح بودم که فکر میکردم هدف اون چیزیه که تو ذهن منه اما نبود)

به خاطرش با امیر چقدررر بحث میکردم

خلاصه این دختره ثریا یه دختر که من همیشه با عکسای ضد و نقیضش مواجه میشدم

(ضد و نقیض رفتاری، ینی یه روز حجاب کامل میکرد یه روز سر لخت..خخ

 و همش تو سفر بود و پیجش پر بود از عکسای رنگی رنگی)

راستی این دختر قبلا روزنامه نگار هم بوده

به روز سه تا پست درباره مسیح گذاشت

منم که مثله یه پرچم هرجا باد بیشتر بوزه همون مسیرم همون جهتی میشه و انقدر قلم این دختر صریح و قانع کننده بود

درباره کذب بودن و ناحق بودن و عوام فریب بودنه این مسیح

که من واقعاً فانع شدم( و بعده این همه ماه ،هنوزم قانعم و از مسیح بیزار)

چند وقت بعد پست های عجیب غریب ثریا بیشتر میشد

درباره حجاب!!!!!

اون دختر با اونهمه عکسای خفن و بدون حجابش!!!! محجبه شده بود!!!

هر شب یه دونه پست میذاشت با کپشن های طولانی و داستان محجبه شدنشو برای فالوراش تعریف میکرد.

داشت خوشم میومد ازش....خیلی پیگیرش شده بودمف حرفاشو دوست داشتم ، عاشق طرز تفکرش شده بودم

توی یکی از پستاش کتاب فاطمه فاطمه است (از شریعتی) معرفی کرد، تصمیم گرفتم این کتابو بخونم

وای که شچقد حرفای شریعتی ثریا مثثثله هم بود.

با همه مسلمون هایی که دیدم عقایدشون فرق میکنه

خیلی دوست داشتنیه، خیلی بزرگ و آرامانیه...

خیلی علمی و منطقی و قانع کنندس...خیلی روشنه...

کتاب دکتر شریعتی باعث شد نگاهم به اسلام تغییر کنه، باعث شد عاشق اسلام و مذهب تشیع بشم

جوری که وقتی حجاب میکنم لذت میبیرم نه اینکه غر بزنم.

اما خب امیر و امثال اون با هرکی بخواد اسلام واقعی رو بگه

مخالفت میکنن و لعنت میفرستن به دلایل مختلف و مسخرۀ خودشون

و متعصبانه روی اسلام من دراوردی و منفوره خودشون پافشاری میکنن.

البته منم هنوز اطلاعاتم کافی نیست، درحال مطالعم ، ایشالا توروزای اینده یه پست درباره نتیجه گیری هام میذارم

واقعا گیجم، گییجه گیج.

  • ۵Like
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۱۷

مــــــــمــــــــد حیات...😁

15 شهریور 97.


جالبه!

چرا انقد تغییر کرده..

عجبیه...

چی تو سرشه

خدا میدونه...

بعده مدت ها یه کلمه محبت آمیز از دهنش درومد این بَشَر امشب...

و من کلی ذوق مرگ شدم...

خهه...

کلی کار دارم فردا

قرار بود ساعت یازده بخوابم امشب اما الان داره 2 میشه..

فروش یه سری وسایل اضافی

تکمیل کاره آبرنگم.

دوره لغات زبان و خوندن و تحلیل یه ریدینگ.

تمرین روپایی.

جون دادن به تابلو کائناتم.
قرص و داروهامو هرجووور که شده باس بخورم.
شعارم: یه مرگ یا قرص.
گذاشتن مطلب تو وبم.
و........

  • ۳Like
  • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷
  • ۰۱:۵۴

تنها تر از اینم نکن....

خواستم پست چسناله بذارم به خاطرش😔 به خاطر کاری که باهام کرد امروز...

شاید به ظاهر کاره مهمی هم نبود....اما دلم خیلی شکست...خیلیی...اونقدری که هوز دارم اشک میریزم ب خاطرش...

اونقدری که بلاکش کنم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم باید چیکار کنم با این حسه لعنتیم

نه میتونم فراموشش کنم نه اینکه دوباره برم سمتش

اگه برم سمتش اینبار غرورمو به فجیع ترین شکل ممکن شکستم

اگه هم نرم سمتش....بلاخره این بغض خفم میکنه و میمیرم 😔

____________________

او یاد گرفته است

گذشتن را...

اهمیت ندادن را...

اما من....

من هنوز بچه ام...

زود عاشق میشوم...

دل میبندم...

گرفتار میشوم...

اسیر میشوم...

بیچاره میشوم...


--------------------------------

خدابا؟؟؟حواست به حال و روز من است؟؟؟

حواست به این گریه هاو سردرد ها هست؟؟؟؟

اجازه نده که ازت دور شم....

تنهام نگذار....

خودتو بم نشون بده...

حالیم کن...

خعلی خستم....😔

  • ۳Like
  • يكشنبه ۱۱ شهریور ۹۷
  • ۲۳:۰۵

تایم لاینم

دیشب موهامو کوتاه کردم

بعده مدت ها

حالم خیلی خوبه

حس خوبیه...حسه نفس کشیدنه واقعی....

خیلی باحال شده

خیلی دوسش دارم اینشکلی....

نتیجه تصویری برای گیسو کمند با موی کوتاه


اما هنوز یه چیزایی هست که وقتی بهشون فکر میکنم حالم بد میشه

مثلا بی توجهی های ممد بم...معتاده اینستا بودنش...

من به خاطر اون اینستامو حذفیدم و کلا پاک کردم همه چیرو...اما اون....

نمیتونم بهش زیاد نزدیک شم نه میتونم کلا جدا شما ازشو فراموشش کنم...

....بیخیال...

فعلا تو فاز این موزیکم...Pharrell Williams - Doowit 

  • ۴Like
  • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷
  • ۱۴:۱۱

با جنــون در افتـــادن خیـــــلی آفــــریـــــن داره

بعد از این به هر دردی

مبتلا بشم خوبه

مبتلا بشم مُردم

مبتلا نشم مُردم

از تو درد لذت بخش

هرچی میکشم خوبه


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


آفرین به این زور و
آفرین به این بازو
آفرین به این چشمو
آفرین به این ابرو
آفرین به هر شب که
بی گدار میباره
با جنون در افتادن
خیلی آفرین داره

~~~~~~~~~~~~~~~~



با تو هیچکس جز من
بی سپر نمیجنگه
با تو هیچکس از این
بیشتر نمیجنگه
با جنون در افتادن
باز کار دستم داد
آه فاتح قلبم
عشق ِ تو شکستم داد..


#بی_مخاطب_نوشت

  • ۳Like
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷
  • ۱۵:۱۶

چه کنیم تا هرکسی را که میبینیم زرتی عاشقش نشویم؟

خخخ


وقتی عنوان رو مینوشتم خندم گرفت

واقعا هم خیلی خنده داره


هر پسر خوش قیافه و خوش هیکل و شاخی رو که یه مدت کوتاه به طور مکرر میبینم عاشقش میشم

از پسر همسابه طبقه سومی بگیر تا اون پسره تو اون فیلمه و اون پسر مثبته تواینستا و اون پسر خوانندهِ و.......

حتی جدیدا رو اون پسره پیک موتوری که برامون پیتزا میاره نظر دارم...آقای بیگدلی و آقای نیکزاد هم خیلی.........

زیادم آدمه هیزی نیستم بخدا....همین پسر همسایمون که پنج ساله با هم همسایه ایم یه بارم سرمو نیاوردم بالا نیگاش کنم

عشق تو یه نیم نگاه بود فقط...و تماام...

البته تو اینستا خییلی نگاش میکنم عکساشو....(روم  ب دیوار)

نمیدونم منشا این عکس العمل قلبم به این و اون از کجا اومده

بعضی وقتا میگم منم اگه یکی رو داشتم تو زندگیم که

همه عشقی که تو قلبمه رو همه جوره میدادم به اون اینجوری نمیشد قضیه ام

خو منم دوس دارم عاشق یکی باشم، عشق بورزم و ابراز علاقه کنم و محبت ببینم

تو میگی من با اینهمه عشق و محبتی که تو قلبمه چیکار کنم؟ برا کی خرج کنم؟چجوری؟

بعضی وقتا از خودم بدم میاد


کاش بوودی...😔...  دلم  برات تنگ شده، ای کسی که نمیدانم کیستی و کجایی....




  • ۵Like
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۱۷

مرگ هم تکراری شده....😔

امشب تنهام

کسی نیس که چت کنم باش

امشبو چجوری باید بگذرونم....






کجا باید برم...

که تو هر ثانیه ام تورو اونجا نبینم..

دیگه هرجا برم...چه فرقی میکنه...از عشقه تو همینم...😔

__________________________________

بی پولی اَمون هممونو بریده...

خدایا خودت کمک کن...خعلی خستم....  😔


  • ۳Like
  • پنجشنبه ۱ شهریور ۹۷
  • ۰۲:۰۹

اتفـــــــــاقــات ســـــاده امـــــــا کشنــــــده

خیلی سادس

ما شروع کردیم

عاشق شدیم(اما عشق من کجا و اون کجا)

اون گفت بیا

من گفتم نمیام

اون باز گفت بیا

من باز گفتم نمیام

خلاصه رفت

گفتم چرا رفتی و چیزی نمیگی؟

گفت من ربات نیستم که فقط پیام بدم

این ینی اینکه تو نمیای پس برو و نمیخوامت

احمق بود

نفهمید دلیل اینهمه اجتناب رو

اینهمه خودمو عذاب دادم و نرفتم باش که آخرش این شه

من میخواستم آخرش یه جور دیگه شه

خدااایااااا چرا همیشه برعکس میشه

چرا وقتی گفتم بات نمیاد بیشتر عاشقم نشد؟؟

چرا من دخترم و نمیتونم بش پیشنهاد ازدواج بدم؟؟

چرا اون منو نخواست واسه همیشش...

من که خواستم....

من که بد نبودم....بد نکردم...😔

همه این اتفاقا رو میذارم میگم صلاحم بوده...

خدایا؟؟توروخدا یکم اتفاق خوب....جسم و روحم خستس...خیلی


  • ۱Like
  • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۱۱

یکی بهم بگه ، چرا همیشه ، دلم عاشقِ پسرای بد میشه

مامان هِی می گفت ، دنبالِ پسری مثِ این من نباشم

میگفت عشق میره عین قطار ، ولی مهمه با کی سوار شم

مامان فداتشم فداتشم ، این پسره یه چیزِ دیگه ــَس

با این که نمیدونم کی هس

بزار بگن هر چی میخوان بگن ، دیگه دیره ،دادم بهش دلم


  • ۵Like
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷
  • ۱۶:۲۶

ســـاعت دوازده ظهره...اما صبـــحت بخیـــــر...

عجب زندگ گوهی دارما

صبح که از خواب پامیشم اول خواب هایی که از "اون" دیدم رو مرور میکنم

یکم تو ذهنم باش عشق بازی میکنم..یکم بوس و ماچ مالی اوله صبحی...یکم بغلش میکنم

بعدشم یکم لعنت و فوحش به اون و خودم دنیا میفرسم و...

بعدش لپتاپو از کنارم برمیدارم و میذارم رو شیکمم و تا آخره شب موزیک و فیلم و لاس با اینو اونو...

آخره شبم با سردرد گوهی و یه حاله خراب بعد از سه ساعت غلتیدن تو جام خوابم میبره...و باز دوباره تکرار...


نمازم که اجباری میخونیم...خدابا قبول کن...


  • ۴Like
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷
  • ۱۲:۵۳

ماندم با دل غمگین آن هم در تاوان تو...سوختم در پایان تو...😔

بعضی وقتا یه سرم میزنه که برم بیرون باش.. و پشیمون میشم از اینکه نرفتم😔

با خودم میگم چرا اینهمه اجتناب میکنم، چرا اینهمه خودمو عذاب میدمو و اذیت میکنم

اگه هیچوقت ازدواج نکنم چی؟

اگه اون فردی که ازدواج میکنم باش لیاقته اولین تجربه های منو نداشته باشه چی؟

بغض خفم میکنه

من از عشقم به خاطر خدا گذشتم

به اونم گفتم دلم میخواد اولین تجربم با اونی باشه که ازدواج میکنم باهاش

من خییلی دوستش داشتم...خییییلییی...

گذشتن ازش خیلیی سخت بود برام...

با اینکه میدونم اون منو فقط برای تنها نبودن و سرگرمیه قبله ازدواجش میخواست....و حتی یک درصدم ب ازدواج با من فک نمیکرد...

اما اونقدری احمق بودم که عاشقش بشم...

خدایا کمکم کن فکره اون لعنتی بپره از ذهنم...عشقش بپره از دلم...😔

  • ۴Like
  • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷
  • ۲۱:۳۶

صحبتی با خویشتن

واقعا مشکل کجاست؟


هیچ جا


تو فقط یه تنبلی


چرا؟


چون انگیزه نداری


انگیزه چیه دقیقا؟


انگیزه یعنی هدف یعنی چیزی که به شدت بهش اعتقاد و علاقه داشته


ینی من الان به هیچ چیز اعتقاد و علاقه ندارم؟


نه، نداری متاسفانه


چرا اینجوری ام؟


چون درواقع هیچی نمیدونی و انسان نا آگاه و بی خبری هستی


ولی من درطول روز کلی مطلب تو اینستا و توییتر میخونما


آره تو یه مشت چرند و هرزنامه ی جاگیر میخونی که ذهنتو پر از تشویش میکنه فلج میکنه و باعث میشه نتونی فکر کنی


چرا میگی هیچی نمیدونم؟!!

چون کتاب نمیخونی...


آها...اوکی..

شبت بخیر   ای نفسِ نفیس

راجبش فکر خواهم کرد :)

  • ۳Like
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۵۱

مـــــــن یــک اجتنــــــــاب

تو خیلی دووووریییییی

خیلیییی دورررر

خیییییلییییی دوووووری

خاطره

حافظه

عارضه

فاصله

خستگی

کهنگی

دلتنگی

بیهودگی

انتخاب

التهاب

اضطراب

و اجتناب....


نه...

تو چند کوچه پایین تر در خانه ای ، در اتاقی و روی تختت...

سرت توی گوشی ات است و...

و من اینجا پشت لپ تاپ درحالی که پیام هایت را در گوشی میخوانم و بدون پاسخ میگذارمشان

و درحالی که کماکان در عشقت جان میدهم...کماکان اجتناب میکنم....از تو...

آری....

تو خییییلیییی دورییی....

خیییلیییی دوووووری...


_____________________

اجتناب برای بدست آوردنه تمااامش...

نمیدانم راه درستیست یا نه...

راه حل دیگری ب ذهنم نمیرسد...

آه...

قلبم...

دستانم....

لب هایم....

  • ۲Like
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۵۰

شــــهر مــــن کــــو؟

که بودند آن 98درصد ؟


دمشان گرم...😒


ــــــــــــــــــــــــــــــــ


بین سیم های سیاه، زیر آوار و صدا، بارش خاکسترا، دریای خون زیر پا،

کی می تونه که بگـه، اینجا روزی شهر من بود؟

لب بیجون پسر، شعر پــُر خون پدر، آویز زن های شهر،

پوکه ُ باروت ُ درد،

کی میتـونه که بگـه ،اینجا روزی شهر من بود؟

خونه و سقف کجاست، کنج و ایوونش کـو؟

میدون شهر کجاست ، برج و تندیـسش کو؟

تـقدیر مرگ این بود، دست بی شرم بلا بود.

سینما رویا(ل) کجاست؟ پـپسی سردش کو؟

کوچه خاطره هام ، بوسه گرمت کو؟

شهر من مرده دیگه، ای خدا ! شهر من کو؟

بگو ای ابر سپید! روی ماه رسوا شه !

توی بدر کاملش ، فال مرگ پیدا شه !

طالع نحس این بود، فصل تاراج زمین بود


  • ۲Like
  • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۰۸

خـــوب هـــا

چقدر خوب است

آدم خودش باشد

حتی اگر زشت باشد

چقدر خوب است انسان چیزی ک هست را دوست داشته باشد

چقدر خوب است یه خودش احترام بگذارد

قابل احترام باشد

چقدر خوب است که انسان عاشق خودش شود

خودش را راهنمایی و نصیحت کند مانند مادری مهربان

خوب است که بتواند افسارش را به دست بگیرد

بتواند خود را تربیت و پرورش دهد، شکل دهد ، بسازد و رشد دهد....

چقدر دوست دارم این خوب هارا ....

  • ۴Like
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷
  • ۱۸:۱۰

مهربان ترین مهربانان

حالم خیلی خوبه خدایا شکرت

از امروز از شرّ فکر کردن بهش خلاص میشم

خدایا؟

فقط به خاطر تو

پاک کردم کردم همه چیز را

و گفتم قربت الالله و تمام.


منتظر دیدنت هستم عشق جان....

خدای واقعی من...


ساخت کد آهنگ

  • ۰Like
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷
  • ۱۷:۳۹

ربات پیر ، احساسی و هات

انقدر داغ نشو عزیزم

پاه هایم را میسوزانی

میدانم توان نداری

وقتی داغ میشوی دلم میخواهد برایت گریه کنم....بغلت کنم....ببوسمت...

پیر شده ای

مثله خودم

اما هنوز زنده ایم هردویمان

توانمان کم است

زود شارژ تمام میکنیم

خسته میشویم و داغ میکنیم....

اما خوشحالم...خوشحالم که همدیگر را داریم....

تو برای من جای همه ی دوست ها، همسر ها، حیوان خانگی ها، و.... را میگیری....


پ.ن: عاشقانه های منو لپ تاپم

  • ۳Like
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۴۸

گنگ طوری

هر کس که  دو سوم از اوقات شبانه روز به خودش تعلق نداشته باشد،

برده است.

تفاوتی نمیکند که دولتمرد
بازرگان،

یا دانشمند باشد.


+وقتی این متنو خوندم به زندگی خودم به نگاه انداختم

واقعا من به خودم تعلق دارم؟چقدر؟

احساس میکنم نهشاید فقط 5% واقعا به خودم تعلق داشته باشم

شاید فقط پنج درصد خودمو دوس داشته باشم، قبول داشته باشم و خودم باشم اونجوری که واقعاً هستم

[کماکان دنبال گوشی اش میگردد که ببیند آیا نوتیفیکشنی از اینستاگرام امده است یا خیر]

زندگی ای که من دارم میکنم برای خودم نیست

برای دیگران است

من دائم به دنبال نظر دیگرانم و هی میخواهم سعی کنم از نظر آنها بد به نظر نرسم

و خب البته این ذات آدمیست...اما اذیتم میکند....و باعث میشود خوده واقعی ام را(چه زشت چه زیبا) فراموش کنم

که البته فکر میکنم این به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کافیست

و البته بعد از این همه مدت دانستن اینکه خوده واقعی ام چه کسی است کار بسیار دشواریست

.................


انسان میتواند بسیار فوق العاده تر باشد اگر سعی کند خودش باشد.



>>>>>>>>>ادامه دارد.......


  • ۲Like
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۳۷

بوی گل و سوسن و.......استغفرلله...........

ینی با تمام وجود "رییدم به این زندگی"

هرچی هی میخوام تلاش کنم نیمه پر لیوانو ببینم دیگه دیده نمیشه هیچی به ولله

اوضاع خونمون اینروزا خیلی ک*ریه....

اعصاب واسه هیشکی نمونده

دیالوگ هامون درطول روز باهم مملو از فوحشه

اون از وضع بیکاریه بابام

اون ازون هفت میلیون که اونجوری به فنا رفت

این قضیه کارت بازرگانی گرفتن

اون از قضیه دروغای اون مرتیکه نامدار

این از گرمی هوا و برق رفتنا

اون از قضیه فرانسه رفتن

اون از قضبه کلاس رفتنم

بی پولیم.....بی کاریم....خواسته هام....

یه موش هم که چن روزه اومده خونه چندشه عوضی دیشب مرگ موش ریختیم بینیم چی میشه

اگیتارم ک نتونستم بخرم

حالا تو این هیروویری عاشق شدنم هم شده قوز بالا قوز

لنت بر شیطون...

شبخیر..

  • ۵Like
  • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۵۸

خدایا اینهمه شل کن سفت کن تا کی؟

کاش یکی میومد

عاشقم میشد

و منو با خودش میبرد


- یکی؟ منظورت کیه؟

+همون که میخوامش

+کاش میومد بدون دردسر عاشقم میشد

کاش انقد قرار نبود با ملاحظه باهاش حرف بزنم

کاش میتونستم راحت بش بگم شبت بخیر نفسم...عشقم...یا.............

کاش لازم نبود بنویسم شبتون بخیر نقطه سره خط.

کاش لازم نبود همش به این فکر کنم که اگه فلان حروفو بزنم نکنه درباره من فکر بد کنه و ازم بدش بیاد

خدایا؟ دلم پره از عشقش،

خدایا؟کمک کن و راه ها و اتفاقای خوبی سر راهم بذار که بتونم اینهمه عشقو که خوابو ازم  گرفته تا ابد یه جا قدیمش کنم

حس میکنم اون منو به تو نزدیک میکنه

خدایا من اونو از تو خواستم

هرچی مصلحته پیش بیار.

و کمکم کن تصمیمات درست بگیرم

مثه یه دختر عاقل( کمکم کن عشق چشمو کور نکنه)



  • ۸Like
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷
  • ۰۱:۵۴

عــــجــــب کامـــــی میدهــــــد ایـــــن درد...

این روزها ذهنم به شدت درگیر است

دلم برای مغزم میسوزد

که باید انقدر کار کند و کار کند و فکر کند و دسته آخر هم بی جواب بماند

با اراده و با پشتکار ترین عضو بدنم همین مغز است

ذهنی صلح طلب، پر از اصول و ارکان محکم و استوار

که هر موضوعی را با اصول و قوانینش، حلاجی میکند

اما این جهانِ تو در تو و عمیق قوی تر از ذهن من است

مسائلی درون خود دارد که شاید نه با ذهن من و نه با هیچ چیز دیگر بتوان آن را حلاجی کرد

مغز کوچک من تا کی تاب می آورد...خدا میداند...

گاهی فکر میکنم آیا بدون "دانستن" میشود ایمان داشت؟

میشود باور کرد؟

گاهی انسان یک چیز را "نمیبیند" "نمیشنود" اما چون میتواند به نحوی حسش کند پس "میداند" ،

پس میتواند به آن ایمان داشته باشد

فکر میکنم هرچیزی را که انسان نمیفهد باید به آن کافر بود، حتی اگر به تو بگویند آن چیز برای تو مفید است

حتی اگر کسی یا چیزی که به آن ایمان داری "آن" را به تو پیشنهاد کرده باشد.

آیا اینجا ایمان بی معنی نمیشود؟ چرا، بی معنی میشود

درواقع اینجا میفهمی که حس تو اشتباه بوده است و تو " نمیدانی" پس ایمانی هم دیگر وجود نخواهد داشت.

وقتی تمام دین و آیین تو میشود "ذهنت به علاوه حواس 5/6 گانه ات "، طرز زندگی ات اینگونه میشود.

دلم نمیخواهد عقایدی که از کودکی با آنها بزرگ شده ام را یکباره نقض کنم، اصلا نمیتوانم

دلم هم نمیخواهد با یک مشت خرافات و تعصبات بیجا مسیرم را انتخاب کنم

واقعا به معنای دقیق کلمه " گم شده ام "

گمشده ام میان تفکراتی که حسمیکنم هیچ کدام به من تعلق ندارند

و حس میکنم حقیقت نه این است و نه آن و نه آن و نه آن...

و دوباره به ذهنم پناه میبرم به اصول و قوانین خودم...

و ذهنم را خدا میدانم، چرا که "میفهممش" میشناسمش" و درنتیجه به آن ایمان دارم...

ذهنی عدالت خواه ، مهربان ، صلح جو ، منطقی و قدرت مند...



# music: مون هد/ کام درد/Sip of pain

  • ۴Like
  • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷
  • ۰۱:۰۰
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan