داری قوی میشی، کم نیار 00:00

تولدمه امشب

نه تلگرام کسی تبریک گفت

نه اینستا

نه اسمسی

نه زنگی..

نه چیزی

مامان بابامم خونه نیستن رفتن شیراز واس یه هفته..

حالم؟؟؟

بدونه شرحه.

پاییز باشه

سرد باشه

بارون باشه

شب شهادت امام هم باشه

تولدت هم باشه

تنها هم باشی

اگه وبلاگمو نداشتم که توش بنویسم شاید خودمو از پل پرت میکردم پایین.

این آهنگاااااا

من نمیرم امشب صلواااات

چرا انقد طولاااانی شد امشب

چرا تموم نمیشه

چرا تو نیستی

چرا خیلی چیزااااا

و در آخر به درک ک تولدمه اما چرا همه رفته بودناشونو میذارن برا پاییز؟؟

:(

  • ۶Like
  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷
  • ۲۳:۵۹

چه نصیبم شد از چشمان باز، جز ندیدنت....لعنت به پاییز...لعنت به شب های بارانی بدونه تو....

شب ها

مانند معتادی که میداند مواد کشیدنش ،نابودش میکند

اما باز هم مصرف میکند....

میدانم دلتنگ تر میشوم

میدانم چشمانم خیس تر میشوند

میدانم قلبم مچاله تر میشود

اما باز هم....

عکس هایت را نگاه میکنم..

موسیقی و به یادت...

پنجره ها را بسته ام

اما بازهم صدای باران لعنتی می آید

صدایش اشکم را درمی آورد...نمیخواهم بشنوم...

صدای موزیک را بلند تر میکنم

یادته؟ آهنگ "سلام" از آسرایی

و پیگیرت میشوم..

از هر طریقی خبرت را میگیرم...

برای چندهزارمین با پیجت را باز میکنم...

نگاهت میکنم....

عکس دلبره را باز میکنم....

چه کنم باهاش...

صفحه گوشی را به گونه ام و صورتم میچسبانم....

خدایا...

داغ میشوم...و صفحه گوشی خیس میشود..

هندزفری ام خیس میشود...

صفحه گوشی را به لب هایم میفشارم...

پهنای صورتم خیس شده است...

بی قرارم...

چرا این قلبه احمقم آرام نمیگیرد...

چرا تا باران میبارد شروع به تاپ تاپ میکند و تو را یاداوری میکند ...

چرا مغز احمقم داعم درحال شبیه سازیه تو در کنارم است....

.............

 خمارتر میشوم...

گوشی را خاموش میکنم و...

دلتنگی و بغض خفه ام میکند...

و مانند هرشب؛ همه را قورت میدهم و تا صبح میمیرم...!

............................

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقد باید بمونم تا یکی مثله تو پیدا شه

.....................

تو روز و روزگاره من، بی تو روزای شادی نیست...

....

نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه...

دلم با رفتنت تنگ و دلم با موندنت خونه....

..........

یه بی نشونم....تو این خزون.....

........

یه بی قرارم...یه نیمه جون...

...........

سلام ای ناله بارون....سلام چشمای گریون....

سلام  ای روزای تلخ من....

سلام ای بغض تو سینه...

سلام شب های دل کندن....


  • ۵Like
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷
  • ۲۳:۱۸

خدااااااااااااایااااااا؟؟؟؟؟؟صبرررر به من عطا کن توروخدا

سرم داره میپکه از درد...

از ساعت 7 صبح تا الان کتابخونه بودم...

الان خونم...

از لحظه ای که اومدم خونه خانواده محترم یا دارن دادو هوار مکنن یاصدای بلند تلوزیون یا جارو برقی

بستن در اتاق هم فایده نداره....

باز کردن موهام هم فایده نداره

زیاد کردنه صدا موزیکم فایده نداره

کدئین و ژلوفنم نداریم...

دارم کفری میشم دیگه واقعا...

ااااااه......چرا خاموشش نمیییییییییییکنه....الان وقته جاروبرقیه آآآآآآآخهههه؟؟؟؟؟؟



  • ۶Like
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷
  • ۱۹:۴۸

نَوَسناتِ دنیای منه معمولی!

قهوه میریزی

که خوابت نبرد

بیدار بمانی تا پروژه درسی ات را تمام کنی

ناگهان میترسی

از آمدن آن شب های ترسناک

شب هایی که تا صبح خوابت نمیبرد

از فکر و خیالش

قرص "دیازپام" را برمیداری،

سه تا میندازی بالا و قهوه را سر میکشی....

*دیازپام: خواب آور

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در توصیف زندگی ما معمولی ها  همین  که

نوسنات و تناقض های فکری،

ذهنی،

قلبی،

پولی،

روحی،

جسمی

عشقی،

فردی،

اجتماعی

اعتقادی

به فاکِمان داده اند.

  • ۵Like
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷
  • ۲۳:۲۲

چه زندگیه عنی

اینستامو که چــــــــنـــــد روووزه پاک کردم

تلگرامم امروز بلاخره دیلیت زدم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قشنگ به عمق تنها بودنت پی میبری وقتی اینارو نداری....

توییتر میرم، حرفای قشنگ میزنن، اما هیچکیو نمیشناسم

حال نمیکنم باشون، میام بیرون

فیسبوکم که تار عنکبوت بسته چن ساله...

خدایی ینی هیچکی براش مهم نیس که من کدوم گوری ام؟؟؟

هیچکی واسش مهم نیس که چرا هم اینستا و هم تلگرامو دیلیت زدم؟؟؟

چرا هیچکی نه اسمس میده نه زنگ میزنه بپرسه حالمو؟؟احوالمو؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موزیکام چیییقد تکراری شدن....

اه...

حسه هیچ کاری رو ندارم....

خوابمم نمیاد...

هوووففف....

_________________________

تف به زندگی سینگلی

تف به همتون که جفت دارین

تف به خودم، تف به اون، تف به دنیا

....شبتون تف تفی...خودافظ


  • ۴Like
  • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
  • ۲۳:۴۹

چه کنم....😔



اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم...........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید بمیری و نگویی دلت کجاست..................😔

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در طول عمرم تاحالا اینهمه جلو کسی غرورمو نشکونده بودم که جلو این شکوندم....

خدایا....کمکم کن...فکرشو از سرم و دلم بپرون...😔


  • ۵Like
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
  • ۱۹:۳۳

از همان دغدغه هاااا

یک و چهل و نه دقیقه صبح - خانه

این روزها،

یا بهتر است بگویم شب‌ها،

فکر و ذکرم شده است قیمت دلار.

دلاری که سر اقتصاد مملکتم را با پنبه برید.

دلم می‌خواهد دلم را یک‌طوری با یک دل‌خوش‌کنک ساده‌ای مثل تئاتر یا سینما شاد کنم،

یک‌طوری حواسم را پرت کنم،

ولی احساس می‌کنم آنقدر شجاع نیستم که خودم را خر کنم،

یا زیاد از حد دلم برای خودم می‌سوزد که بفرستمش به کوچه‌ی علی چپ که بن‌بست است!

اتفاق خوبِ امروز این بود که پس از روزها جدالِ درونی بر سر

پاک کردن یا نکردن برنامه‌ی اینستاگرام از روی گوشی موبایلم،

بالاخره به وسوسه‌ی شدید و معتادگونه‌ی اینستا‌گرامی‌بودن فائق آمدم و

برنامه را پاک کردم.

حال خیالم یک مقدار راحت‌ است،

یک‌مقدار به اندازه‌ی یک دانه برنج.

البته عضلات دستم هنوز از عادت چک کردن نیفتاده‌اند،

هی وسط کارهایم، وسط ترجمه، نوشتن، کتاب خواندن، فیلم دیدن، آهنگ گوش دادن،

دستم می‌رود به سمت گوشی و جایگاه معمول اینستاگرام را روی گوشی لمس می‌کنم،

ولی چیزی در آن‌جا نیست.

بعد لبخند می‌زنم و گوشی را می‌گذارم کنار.

اعتیاد عجب چیز عجیبی است!

#لطفی‌پناه

  • ۳Like
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
  • ۱۳:۳۴

هیچ کس باور نمیکند 😔

گرچه این عشق های زمینی خوب نیست
اما خب دل آنقدر نفهم است که دل ببند.
مهم نیست،
این دفعه دیگر اگر تمام هم نشود خودم تمامش میکنم
تنبیهش میکنم
شلاق میزنمش
اگر بار دیگر ازین غلطا کند ، برای همیشه میکشمش.
آنقدر قرص ضد افسردگی و ضد اضطراب به خوردش میدهم که بمیرد.
________________________________
یکی میاد در عرض مدت خیلی کوتاهی
بدونه اینکه حتی تاحالا از نزدیک دیده باشیش
تمام داراییت میشه
خانوادت،
رفیقت،
معشوقت،
حتی شوهرت
و بعده مدتی میرود
هیچ سندی هم این بین نیس
فقط یه احساس
این یعنی دوست داشتن.
لطفا اگر دیدینش بهش نگید حالم چجوره، چون براش مهم نیس.
اگر بگویید حالام را میخندد و اشک مرا درمیاورد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعا هم مسخرست
چرا نمیخوای یاد بگیری روش زندگی تو این دنیا رو؟
لعنت بر تو فاطمه...لعنت... :((((

  • ۵Like
  • جمعه ۶ مهر ۹۷
  • ۰۹:۲۸

ـــــــــــــــــــــــــگنگـــــــــــــــــــــ19 سالگی پوچ و پوچ تر

چقد بده

وقتی آدم حرفی برای گفتن نداره

نه تو چت با اون

نه حرف برای پست های وبلاگم

نه حرف برای استوری اینستام

نه حرفی با خدا...

14 سالم که بود زیاد حرف میزدم، درباره همه چی اظهار نظر میکردم

اطرافیان به روم نمیاوردن اما میفهمیدم ک تو دلشون دارن میگن این بچه چقد گوه میخوره...خخ

راستش هنوزم این خصلته اظهار نظر کردن ولم نکرده

اما یه تغییراتی کرده

در برابرش یه خصلته ناخوداگاهه "منتقدگر خویش" توم به وجود اومده

چی بدی نیست...خوبه..اما گاهی اذیتم میکنه

و باعث شده چن ساله هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم

و دائم درگیریات ذهنی دارم.

تصمیم گرفتم علمم  اطلاعاتم رو بالا ببرم برای بهبود این واقعه درونیم

اما خب پس نون و آب چی میشه؟

راستش تصمیم ب کتاب خوندن گرفتم...

چند روز میخوندم....خیلی هم لذت میبردم

اما خب، بعده اومدن نتایج کنکور، برای آیندم ترسیدم

یاید دوباره میرفتم سراغ کتاب کنکور خوندن و حبس شدن تو اتاق

اگه واسه کنکور نخونم دانشگاه و رشته خوب نمیتونم برم در نتیجه بیکار و بی پول خواهم ماند

ودوباره در نتبجه بدونه رسیدن به آرزو هایم جوان مرگ میشوم و تمام.

از مسیر هایی که جلویم است متنفرم.

اگر بخواهم به دنبال حقیقت بروم و در کتاب ها به دنبالش بگردم مطمئنم غرق خواهم شد و پایانی پوچ و بی نتیجه.

و اگر بشینم پای کتاب های کنکورم و دانشگاه قبول شوم میشوم یک کارمنده بی سواد آموزش و پرورش که چندرقاز بخور نمیر میگیرد و آخرش هم میمیرد.

این را فهمیدم...مسیر رسیدن به "پول" و "حقیقت" از هم جداست

و این را نیز فهمیدم که هر دو انتهای ندارند و دست نیافتی اند....

ـــــــــــــــــــــــــگنگــــــــــــــــــــــــــــــ


#حقیقت_نوشت:

وقتی ما آمدیم، اتفاق ، اتفاق افتاده بود

حال هرکس به سلیقه خود چیزی میگوید

و درتاریکی گم میشود.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینروزا هرکی یه حرفی میزنه تو دلم بش میگم کصشر نگو

جالب اینجاس خودمم که حرف میزنم و راجبه یه چیزی نظر میدم چن لحظه بعدش همین رو به خودمم میگم.

نمیفهمند. نمیفهمی. نمیفهمد. نمیفهمم

  • ۴Like
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷
  • ۲۲:۳۱

در حاله دادنه امتحان های سخته خدا ....

یه ترس

دلهره واضطراب چند روزه که افتاده به جونم

همه چیز از روزی که عمو جبارینا اومدن شروع شد

و نتایج کنکور

و فرآخوان پیاده روی اربعین ثریا

نمیدونم باید حالم از خودم بهم بخوره یا این بابائه

چند روز پیش که داشت تو تراس مواد میزد

یه بوهایی میومد، جدید بود

مامان گفت مورفینه

میگفت خیلی کشنده و خطرناکه

راستش ته دلم خوشحال شدم ازین حرفش

به مامان گفتم: چه بهتر

تهش یه تماس با اورژانسه که بیان نعششو وردارن ببرن مام واس همیشه از ترس و استرس و اوقات تلخی خلاص میشیم

با قضیه کنکور و دانشگاه کنار اومدم و تصمیم گرفتم سال دیگه کنکور بدم

حالا این اربعین شده علته اشک های این شب و روزای من

فکر میکردم اجازه بده

اما مثه همیشه انقلت آورد و اجازه نداده فعلا

منم که اصلا اعصاب حرف زدن باهاشو ندارم و کلا هیچوقت نمیتونم باهاش هیچ مکالمه ای داشته باشم

واقعیتش روش مکالمه با یه آدمه نفهم بی سواد خرافاتی و شکاک غیر منطقی و کر و کور رو بلد نیستم.

از نرگس بدم میومد وقتی میدیدم خودشو هی جلو بابام چس میکنه

خوب شد که رفتن امروز، اصن حالم خوبه که رفتن

از فردا میرم کتابخونه.

داشتم فک میکردم اگه ثریا تو شرابط من بود چیکار میکرد...

ثریا دیشب یه پست گذاشت درباره احترام و خضوع جلوی والدین واستانش رو با مادره خدابیامرزش تعریف میکرد

و میگفت شایدبه خاطر دعا های خیر مادرش بوده که امام حسین بهش نگاه کرده

من به خودم نگاه کردم اگه مامانم مثه مامانه اون مریض بود من پرستاریشو میکردم؟؟

قطعا آره....

اما اگه بابام اینجوری میشد چی ؟؟؟؟  به احتمال زیاد نه

واقعا نه تنها هیچ علاقه ای بهش ندارم بلکه سالیانه ساله از وقتی یادم میاد ازش متنفر بودم و هستم...

کلمه "بابا" حیفه براش. کسی که هیییچ بویی نه تنها از پدر بودن بلکه از انسان بودن هم نبرده..

همیشه تو زندگیم مایه عذابم بوده...

هرررررچی فکر میکنم یادم نمیاد یک بار فقط یک بار باعث خوشحالی من بوده باشه...

الان که مسئله کربلا رفتنم پیش اومده اصلا دلم نمیخواد اصرار کنم بش واس رفتن

اصلا از بحث کردن و صحبت کردن باش متنفر و بیزارم...

به مامانم التماس کردم که خودش راضیش کنه.

من حرف نزنم بهتره، دلم پره اونوخ یه چی بش میگم اوضاع بدتر میشه...

یا مام حسین خودت کمک کن...یا اونو درست کن یا منو....خعلی خستم

خععععلییی.


  • ۴Like
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
  • ۱۷:۱۷

روح بـــــزرگ

عشق؛

وقتی عاشق میشوی دیگر به دنبال دلیل و منطق و استلال و اسنتباط نمیگردی

وقتی عاشق میشوی همه اتفاق هارا معجزه میبنی

همه اتفاق هارا لطف و هدیه و رحمت...

قبول نشدن در رشته ای که میخواستم....

پیدا کردن ثریا...

پیدا کردن شریعتی و مطهری...

روضه ی عمو احمدینا که هنوز برگذار نشده است...!

فراخان امشب ثریا برای پیاده روی اربعین...

فاطمه فاطمه است....که اولین تلنگر و نور بود برام...

حماسه حسینی....که از آسمون رسید

اشک های امشبم توی اتاق تاریک و روضه نرفتنم...

نذری که بهم رسید امشب و قیمه ای که با همیشه فرق داشت...( از نظر من البته)

اتفاقایی که شاید بی ربط به نظر برسن اما هرکدومشونو با تمااام وجودم دوست دارم

شاید خرافاتی شدم... حس میکنم حسین داره بهم نگاه میکنه...حواسش بهم هست و بوده...

منتظر بوده من یه قدم بردارم....همه این اتفاقا کاره اونه...

داره منو میکشونه سمت خودش....

وقتی بهش فکر میکنم...به بزرگ بودنش...به اینهمه عظمتش...به اییییینهمه مهربونی....

به اینهمه انسان بودنش...در حالی که توی اوج عظمته فروتن و متینه...

این کلمات برای وصفش کافی نیست.... چرا یه همچین انسان بزرگی به من روسیاه و گناه کار باید توجه کنه؟

اشک منو از خجالت درمیاره و خودش بزرگوار تر میشه....

  • ۵Like
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۵۶

Big change

یه دختر لاغر و زشت

با سطح روابط عمومی بسیااار پایین و

 بسیار منزوی که سلام هم بلد نیس

توی یه خانواده با وضع اقتصادی متوسط رو به پایین

و کمی تا قسمتی مذهبی و به شدت سنتی

دختری که خیلی جَو گیره،

 سعی میکنه زیرک باشه اما نیست و نمیتونه

دختری که چن ساله پیش درحالی که

 توی هنر استعداد و علاقه بیشتری داشت

اولین اشتباه بزرگ زندگیشو کرد و

 به خاطر بالا بودن معدل و

 حرفای مادرش و جَو گیر شدنه خودش

رشته تجربی رو انتخاب کرد با هدف دکتر شدن

اما خب به دلیل نداشتن علاقه

 سال به سال افت درسی بیشتری میکرد

همون یه ذره اعتماد ب نفسی هم که داشت از دست داد و

 شد یه دانش آموز متوسط رو به پایین

که سه سال از عمرش هفته صبح میرفت مدرسه و

 بعد از ظهر با سردرد و غم برمیگشت خونه و هی تکراارر

اون به راحتی تن به شکست نمیداد،

 اون همیشه سعی میکرد قوی باشه

هربار تلاش میکرد اما بازم اونچیزی که میخواست نمیشد،

 کمی تا قسمتی افسرده شده بود

 از درس خوندن ناامید شده بود

اما از زندگی نه.

وقته کنکور فرا رسید،

 اون میدونست که نمیتونه با غول کنکور بجنگه

 چون خیلی کوچولو تر و ضعیف تر از اونه

پول تهیه ابزار برای این جنگ رو هم نداشت

وقته تصمیم گرفتن فرا رسیده بود.

اگر برای کنکور تجربی نخونه چه سرنوشتی در انتظارشه

چه راهای دیگه ای برای ادامه دان زندگیش داره؟

سال سوم دبیرستان که بود یه چند ماهی کلاس زبان رفته بود و

 یکم مکالمه انگلیسی یاد گرفته بود

همین انگلیسی یاد گرفتنش هم خیلی جاها باعث افزایش اعتماد ب نفسش و

 خیلی جاها باعث سرخورده شدنش و خجالت کشیدنش شد

اون کلا هفت  ماه زبان خونده بود،

 اما خب به خاطر وضعیت اون آموزشگاه در حد ترم 3 یا 4 بود

اما خانواده ازش انتظار داشت در حد یه استاد زبان

 چیز بدونه و همه جیزو براشون ترجمه کنه

و همهیشه از طرف بابا مامان و داداش

به طور مستقیم و غیر مستقیم مورد تمسخر سرکوفت و... قرار میگرفت

و با اینکه از خودش ضعف نشون نمیداد در مقابل حرفاشون

اما هربار تو خودش به شدت میشکست

تو این چن سال به یه سری از آرزو های بچگیش رسیده بود

و تونسته بود یه سر چیز برای خودش جمع کنه

یه اتاق، یه لپ تاپ، یه قفسه کتاب خوشگل، اینترنت....

اما خب...هنوز خییییییییلی چیزا بود که اون میخواست و نداشت

نه قیافه و هیکل خوب، نه سواد خوب،

 نه یه دورین عکاسی و گوشی، و نه آزادی و اختیار....

این دختر نه دوست و رفیقی داشت و

 نه با خانوادش رابطه خوبی

یه دختر سرد که همیشه توی اتاقشه و

 از نظر بابا یه افسردۀ نحس پر از کُفره و

این دختر هیچ وقت محبتی از هیچکدوم از نزدیکانش ندید و

 یه دختر منزوی بود توی خونه، مدرسه و جامعه

بعضی وقتا تمومه فکر و ذکرش میشد ازدواج،

 بعضی وقتا مجنونه موسیقی میشد

و بعضی وقتا مینشست پای دفترش و توی رویاهای دستنیافتنبش غرق میشد

اون سال باید کنکور میداد

چون میدونست توی تجربی هیچی قبول نمیشه

 پس تصمیم گرفته بود کنکور زبان بده

تصمیم گرفته بود معلم زبان بشه

باید میخوند چون این هم هدف آسونی نبود

سعیش رو میکر که بخونه اما خب

تو شصت درصد مواقع نمیشد و نمیتونست

( توی 50 دصده مواقع این اتفاق به خاطر پسر هایی بود که دورش بودن)

خسته بود و شایدم ضعف اراده و تصمیم داشت

بلاخره کنکور داد

چند ماه گذشت

اون قبول نشد

و اولین شکست بزرگ زندگیش رو تجربه کرد

این شکست به تنهایی اونقدرا دردناک نبود چون

خودش کمی تا قسمتی انتظار همچین نتیجه ای رو داشت

چیزی که این شکست رو براش عذاب دهنده تر کرده بود

 حرف های مادرش و اطرافیانش بود

مادر همبشه شخصیتی که از من توی فامیل به

بقیه معرفی میکرد یه دختر درس خون و باهوش

 مثبت که تمام فکر و ذکرش درسشه و قراره دکتررررر شه.   هه...

اما واقعا اینطور نبود و

شاید برعکس هم بود.

مامان میگفت آبروی منو خودتو بردی

مامان براش حرفای مردم خیلی مهم بود

( خیلی خاله زنکیه اما ضایع شدن بین جاری هاش و

 خواهراش براش غیر قابل تحمل بود)

اون از کارای بابام اون از فرانسه نرفتن ممد و

 این از قبول نشدنه من

یه خانواده پر از شکست و بی پول

مامانم دلش به چی خوش میبود؟

من یه دختر ساکت و درونگرا که بعضی وقتا به شدت

 پرخاشگر میشد و مادر همیشه بهش میگفت:

تو که قیافه نداری حداقل اخلاق داشته باش

واقعا هیچی نداشتم، نه زیبایی آنچنانی نه اخلاق

نه هوش و عقل درست حسابی نه سواد و نه هیچی

فاطمه همیشه فکر میکرد که مرکز جهانه،

 همه توجه ها به اونه دنیا بدونه اون معنی نداره

و طرز تفکرش توی همه زمینه ها با همه فرق میکرد

( شاید واس همین بود که هیچ وقت هیچ دوستی نداشت)

فاطمه یه شخصیت چندین بُعدی و بی ثبات داشت

( مذهبی، سنتی، مدرن و روشنفکر،

 خدا پرست و خدا ناباور و شکاک، و بی ثبات

 جِدی و گاهی ب شدت بیخیال و تنبل)

و با هییییییچکس درطول چندین سال زندگیش

 نتونسته بود یه مدت طولانی کنار بیاد

همیشه بیشتر ازینکه حرف بزنه فکر میکرد

و هرموقع فکر میکرد بیشتر گمراه میشد

اون حتی نمیتونست خودشو درست بشناسه

 اطرافش رو درست ببینه و به شناسه

اون به شدت و سریع تحت تاثیر قرار میگرفت

 در همه زمینه ها و موضوعات

اون فقط فکر میکرد و بدون هیچ تعصبی تاثیر میگرفت و میپذیرفت

مطالعه نمیکرد.

این دختر باید تغییر کنه

برای ایجاد یه آینده خوب و پر از موفقیت

باید شخصیتش و زندگیش رو "تغییر" بده

کار خیلی سختیه اما باید انجامش بده،

 برای ادامه حیاتش و زنده موندن مجبوره که این کارو انجام بده

باید خودشو پرورش بده و از خودش یه فاطمه با افکار بالغ بسازه

یه فاطمه قدرتمندو جدی و سختکوش

کسی که چند بُعدی نیست و زندگی آفتاب پرست وارشو گذاشته کنار

 و یک رنگ شده، رنگ خودش

تک شخصیتی.

خیلی سخته اما میخواد که انجامش بده و میده

چون راهشو بلده.

و راهش ترک زندگی نکبت بار سابقشه

راهش " اراده" است...

درطول این سالها اون همیشه میدونست چی درسته

چی غلط اما اراده نداشت که بره سمت درسته

ام الان مجبوره ک بره

برای رسیدن به آرزوهاش برای رسیدن به اون کسی که دوستش داره

برای احیا کردنه شخصیت و گذشته از دست رفتش مجبوره و

 مشتاقانه داره پا تو این مسیر سخته "تغییر" میذاره

باید بشه مثله اسبی که بلایندر به چشمش زده و فقط مسیرش

و هدفش رو میبینه و نه هیچ چیز دیگه

نباید فاطمه ای باشه که افسار زندگیش رو

داده دسته دلش و اون هربار با هوس هاش

اونو به ناکجا آباد میکشونه و همونجا توی تاریکی و گمراهی رهاش میکنه

باید افسار زندگیش رو به دست بگیره

انتخاب کنه و به راه بیوفته و حرکت کنه.

توی یک مسیر و به سوی یک هدف مشخص.

الان حس میکنه هدف و راهش رو شناخته و بلده اما برای اینکه مطمئن شه

و با اطمینان بیشتری توی این راه قدم برداره و بتونه ثابت قدم باشه

دلیل ها و اطلاعات بیشتری نیاز داره.

با کتاب خوندن میتونه مطمئن تر شه.

تمام.




  • ۷Like
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷
  • ۱۶:۰۹

یادداشت های آخره شب!

حرف های زیادی دارم که بزنم

اما نمیدونم چجوری شروع کنم و ذهنم رو چجور آروم کنم و

و نوبت به نوبت روی یکی از موضوعات تمرکز کنم و فکر کنم

بهتره اول همه رو کوتاه عنوانشونو بنویسم

- روشن شدن راهم( دین ، سیاست)

- پول ( دنبال کارَم و باید فوراً روی یه سری از مهارتام تسلط پیدا کنم..تایپم و آی سی دی ال)

- چالش #صد_روز_باهم

- خوندن زبان و درس

- فعلا همین بالایی ها کافیه.


خب....!


میریم سر موضوع اول: روشن شدنِ راهَم.

اول از اون گروهِ ضدِ خدا توی تلگرام که امیر منو برد توش شروع شد

شک هام به جایی میرسید که عذابم میداد، پیدا نکردن جواب عذابم میداد

اینکه نمیتونستم از چیزایی که یه عمر بهشون اعتقاد داشتم دفاع کنم گریه ام رو درمیاورد.

کم کم داشتم یقین پیدا میکردم....از خدا و قرآنه دروغین متنفر میشدم.

تصمیم گرفته بودم کلا دیگه بیخیال این موضوعات شم و

خودمو درگیر نکنم و به همون زندگی سطحی سابقم ادامه بدم.

پس فراموش کردم  ،

اما یه مدت کوتاه فقط، و با آشنا شدن با مسح علینژاد دوباره شاخک هام تیز شد.

من همچنان حجاب داشتم، نماز میخوندم ،

اما با حرف های ضد دین و حجاب مسیح قانع میشدم و موافق بودم باهاش.

یه چند ماهی به همین منوال گذشت.(حدودا هفت یا هشت ماه)

و همیشه با خودم فکر میکردم اگه این قانون حجاب اجباری یه روز برداشته بشه من قطعا حجابم رو برمیدارم

و واقعا هم همینطور بود، چون من هیچ دلیل قانع کننده ای برای حجاب نمیدیدم.

من توی اینستاگرام افرادی که سفر میکنند رو ( یا به قول معروف توریست و جهانگراد ) فالوو کرده بود، از خیلی وقت پیش

چون عاشق سفرم، یکی از این افراد به طور نامحسوسی مسیر زندگی منو عوض کرد

   ثـــریا ، اسمه اون دختر ثربا بود،

دقیقا توی همون روزایی که من به شدت مسیح رو دنبال میکردم و از افکارش و مسیرش و هدفش دفاع میکردم

(البته الان فهمیدم که چقدر ساده لوح بودم که فکر میکردم هدف اون چیزیه که تو ذهن منه اما نبود)

به خاطرش با امیر چقدررر بحث میکردم

خلاصه این دختره ثریا یه دختر که من همیشه با عکسای ضد و نقیضش مواجه میشدم

(ضد و نقیض رفتاری، ینی یه روز حجاب کامل میکرد یه روز سر لخت..خخ

 و همش تو سفر بود و پیجش پر بود از عکسای رنگی رنگی)

راستی این دختر قبلا روزنامه نگار هم بوده

به روز سه تا پست درباره مسیح گذاشت

منم که مثله یه پرچم هرجا باد بیشتر بوزه همون مسیرم همون جهتی میشه و انقدر قلم این دختر صریح و قانع کننده بود

درباره کذب بودن و ناحق بودن و عوام فریب بودنه این مسیح

که من واقعاً فانع شدم( و بعده این همه ماه ،هنوزم قانعم و از مسیح بیزار)

چند وقت بعد پست های عجیب غریب ثریا بیشتر میشد

درباره حجاب!!!!!

اون دختر با اونهمه عکسای خفن و بدون حجابش!!!! محجبه شده بود!!!

هر شب یه دونه پست میذاشت با کپشن های طولانی و داستان محجبه شدنشو برای فالوراش تعریف میکرد.

داشت خوشم میومد ازش....خیلی پیگیرش شده بودمف حرفاشو دوست داشتم ، عاشق طرز تفکرش شده بودم

توی یکی از پستاش کتاب فاطمه فاطمه است (از شریعتی) معرفی کرد، تصمیم گرفتم این کتابو بخونم

وای که شچقد حرفای شریعتی ثریا مثثثله هم بود.

با همه مسلمون هایی که دیدم عقایدشون فرق میکنه

خیلی دوست داشتنیه، خیلی بزرگ و آرامانیه...

خیلی علمی و منطقی و قانع کنندس...خیلی روشنه...

کتاب دکتر شریعتی باعث شد نگاهم به اسلام تغییر کنه، باعث شد عاشق اسلام و مذهب تشیع بشم

جوری که وقتی حجاب میکنم لذت میبیرم نه اینکه غر بزنم.

اما خب امیر و امثال اون با هرکی بخواد اسلام واقعی رو بگه

مخالفت میکنن و لعنت میفرستن به دلایل مختلف و مسخرۀ خودشون

و متعصبانه روی اسلام من دراوردی و منفوره خودشون پافشاری میکنن.

البته منم هنوز اطلاعاتم کافی نیست، درحال مطالعم ، ایشالا توروزای اینده یه پست درباره نتیجه گیری هام میذارم

واقعا گیجم، گییجه گیج.

  • ۵Like
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۱۷

مــــــــمــــــــد حیات...😁

15 شهریور 97.


جالبه!

چرا انقد تغییر کرده..

عجبیه...

چی تو سرشه

خدا میدونه...

بعده مدت ها یه کلمه محبت آمیز از دهنش درومد این بَشَر امشب...

و من کلی ذوق مرگ شدم...

خهه...

کلی کار دارم فردا

قرار بود ساعت یازده بخوابم امشب اما الان داره 2 میشه..

فروش یه سری وسایل اضافی

تکمیل کاره آبرنگم.

دوره لغات زبان و خوندن و تحلیل یه ریدینگ.

تمرین روپایی.

جون دادن به تابلو کائناتم.
قرص و داروهامو هرجووور که شده باس بخورم.
شعارم: یه مرگ یا قرص.
گذاشتن مطلب تو وبم.
و........

  • ۳Like
  • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷
  • ۰۱:۵۴

تنها تر از اینم نکن....

خواستم پست چسناله بذارم به خاطرش😔 به خاطر کاری که باهام کرد امروز...

شاید به ظاهر کاره مهمی هم نبود....اما دلم خیلی شکست...خیلیی...اونقدری که هوز دارم اشک میریزم ب خاطرش...

اونقدری که بلاکش کنم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم باید چیکار کنم با این حسه لعنتیم

نه میتونم فراموشش کنم نه اینکه دوباره برم سمتش

اگه برم سمتش اینبار غرورمو به فجیع ترین شکل ممکن شکستم

اگه هم نرم سمتش....بلاخره این بغض خفم میکنه و میمیرم 😔

____________________

او یاد گرفته است

گذشتن را...

اهمیت ندادن را...

اما من....

من هنوز بچه ام...

زود عاشق میشوم...

دل میبندم...

گرفتار میشوم...

اسیر میشوم...

بیچاره میشوم...


--------------------------------

خدابا؟؟؟حواست به حال و روز من است؟؟؟

حواست به این گریه هاو سردرد ها هست؟؟؟؟

اجازه نده که ازت دور شم....

تنهام نگذار....

خودتو بم نشون بده...

حالیم کن...

خعلی خستم....😔

  • ۳Like
  • يكشنبه ۱۱ شهریور ۹۷
  • ۲۳:۰۵

تایم لاینم

دیشب موهامو کوتاه کردم

بعده مدت ها

حالم خیلی خوبه

حس خوبیه...حسه نفس کشیدنه واقعی....

خیلی باحال شده

خیلی دوسش دارم اینشکلی....

نتیجه تصویری برای گیسو کمند با موی کوتاه


اما هنوز یه چیزایی هست که وقتی بهشون فکر میکنم حالم بد میشه

مثلا بی توجهی های ممد بم...معتاده اینستا بودنش...

من به خاطر اون اینستامو حذفیدم و کلا پاک کردم همه چیرو...اما اون....

نمیتونم بهش زیاد نزدیک شم نه میتونم کلا جدا شما ازشو فراموشش کنم...

....بیخیال...

فعلا تو فاز این موزیکم...Pharrell Williams - Doowit 

  • ۴Like
  • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷
  • ۱۴:۱۱

با جنــون در افتـــادن خیـــــلی آفــــریـــــن داره

بعد از این به هر دردی

مبتلا بشم خوبه

مبتلا بشم مُردم

مبتلا نشم مُردم

از تو درد لذت بخش

هرچی میکشم خوبه


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


آفرین به این زور و
آفرین به این بازو
آفرین به این چشمو
آفرین به این ابرو
آفرین به هر شب که
بی گدار میباره
با جنون در افتادن
خیلی آفرین داره

~~~~~~~~~~~~~~~~



با تو هیچکس جز من
بی سپر نمیجنگه
با تو هیچکس از این
بیشتر نمیجنگه
با جنون در افتادن
باز کار دستم داد
آه فاتح قلبم
عشق ِ تو شکستم داد..


#بی_مخاطب_نوشت

  • ۳Like
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷
  • ۱۵:۱۶

چه کنیم تا هرکسی را که میبینیم زرتی عاشقش نشویم؟

خخخ


وقتی عنوان رو مینوشتم خندم گرفت

واقعا هم خیلی خنده داره


هر پسر خوش قیافه و خوش هیکل و شاخی رو که یه مدت کوتاه به طور مکرر میبینم عاشقش میشم

از پسر همسابه طبقه سومی بگیر تا اون پسره تو اون فیلمه و اون پسر مثبته تواینستا و اون پسر خوانندهِ و.......

حتی جدیدا رو اون پسره پیک موتوری که برامون پیتزا میاره نظر دارم...آقای بیگدلی و آقای نیکزاد هم خیلی.........

زیادم آدمه هیزی نیستم بخدا....همین پسر همسایمون که پنج ساله با هم همسایه ایم یه بارم سرمو نیاوردم بالا نیگاش کنم

عشق تو یه نیم نگاه بود فقط...و تماام...

البته تو اینستا خییلی نگاش میکنم عکساشو....(روم  ب دیوار)

نمیدونم منشا این عکس العمل قلبم به این و اون از کجا اومده

بعضی وقتا میگم منم اگه یکی رو داشتم تو زندگیم که

همه عشقی که تو قلبمه رو همه جوره میدادم به اون اینجوری نمیشد قضیه ام

خو منم دوس دارم عاشق یکی باشم، عشق بورزم و ابراز علاقه کنم و محبت ببینم

تو میگی من با اینهمه عشق و محبتی که تو قلبمه چیکار کنم؟ برا کی خرج کنم؟چجوری؟

بعضی وقتا از خودم بدم میاد


کاش بوودی...😔...  دلم  برات تنگ شده، ای کسی که نمیدانم کیستی و کجایی....




  • ۵Like
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۱۷

مرگ هم تکراری شده....😔

امشب تنهام

کسی نیس که چت کنم باش

امشبو چجوری باید بگذرونم....






کجا باید برم...

که تو هر ثانیه ام تورو اونجا نبینم..

دیگه هرجا برم...چه فرقی میکنه...از عشقه تو همینم...😔

__________________________________

بی پولی اَمون هممونو بریده...

خدایا خودت کمک کن...خعلی خستم....  😔


  • ۳Like
  • پنجشنبه ۱ شهریور ۹۷
  • ۰۲:۰۹

اتفـــــــــاقــات ســـــاده امـــــــا کشنــــــده

خیلی سادس

ما شروع کردیم

عاشق شدیم(اما عشق من کجا و اون کجا)

اون گفت بیا

من گفتم نمیام

اون باز گفت بیا

من باز گفتم نمیام

خلاصه رفت

گفتم چرا رفتی و چیزی نمیگی؟

گفت من ربات نیستم که فقط پیام بدم

این ینی اینکه تو نمیای پس برو و نمیخوامت

احمق بود

نفهمید دلیل اینهمه اجتناب رو

اینهمه خودمو عذاب دادم و نرفتم باش که آخرش این شه

من میخواستم آخرش یه جور دیگه شه

خدااایااااا چرا همیشه برعکس میشه

چرا وقتی گفتم بات نمیاد بیشتر عاشقم نشد؟؟

چرا من دخترم و نمیتونم بش پیشنهاد ازدواج بدم؟؟

چرا اون منو نخواست واسه همیشش...

من که خواستم....

من که بد نبودم....بد نکردم...😔

همه این اتفاقا رو میذارم میگم صلاحم بوده...

خدایا؟؟توروخدا یکم اتفاق خوب....جسم و روحم خستس...خیلی


  • ۲Like
  • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۱۱

یکی بهم بگه ، چرا همیشه ، دلم عاشقِ پسرای بد میشه

مامان هِی می گفت ، دنبالِ پسری مثِ این من نباشم

میگفت عشق میره عین قطار ، ولی مهمه با کی سوار شم

مامان فداتشم فداتشم ، این پسره یه چیزِ دیگه ــَس

با این که نمیدونم کی هس

بزار بگن هر چی میخوان بگن ، دیگه دیره ،دادم بهش دلم


  • ۵Like
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷
  • ۱۶:۲۶

ســـاعت دوازده ظهره...اما صبـــحت بخیـــــر...

عجب زندگ گوهی دارما

صبح که از خواب پامیشم اول خواب هایی که از "اون" دیدم رو مرور میکنم

یکم تو ذهنم باش عشق بازی میکنم..یکم بوس و ماچ مالی اوله صبحی...یکم بغلش میکنم

بعدشم یکم لعنت و فوحش به اون و خودم دنیا میفرسم و...

بعدش لپتاپو از کنارم برمیدارم و میذارم رو شیکمم و تا آخره شب موزیک و فیلم و لاس با اینو اونو...

آخره شبم با سردرد گوهی و یه حاله خراب بعد از سه ساعت غلتیدن تو جام خوابم میبره...و باز دوباره تکرار...


نمازم که اجباری میخونیم...خدابا قبول کن...


  • ۴Like
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷
  • ۱۲:۵۳

ماندم با دل غمگین آن هم در تاوان تو...سوختم در پایان تو...😔

بعضی وقتا یه سرم میزنه که برم بیرون باش.. و پشیمون میشم از اینکه نرفتم😔

با خودم میگم چرا اینهمه اجتناب میکنم، چرا اینهمه خودمو عذاب میدمو و اذیت میکنم

اگه هیچوقت ازدواج نکنم چی؟

اگه اون فردی که ازدواج میکنم باش لیاقته اولین تجربه های منو نداشته باشه چی؟

بغض خفم میکنه

من از عشقم به خاطر خدا گذشتم

به اونم گفتم دلم میخواد اولین تجربم با اونی باشه که ازدواج میکنم باهاش

من خییلی دوستش داشتم...خییییلییی...

گذشتن ازش خیلیی سخت بود برام...

با اینکه میدونم اون منو فقط برای تنها نبودن و سرگرمیه قبله ازدواجش میخواست....و حتی یک درصدم ب ازدواج با من فک نمیکرد...

اما اونقدری احمق بودم که عاشقش بشم...

خدایا کمکم کن فکره اون لعنتی بپره از ذهنم...عشقش بپره از دلم...😔

  • ۴Like
  • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷
  • ۲۱:۳۶
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan