صحبتی با خویشتن

واقعا مشکل کجاست؟


هیچ جا


تو فقط یه تنبلی


چرا؟


چون انگیزه نداری


انگیزه چیه دقیقا؟


انگیزه یعنی هدف یعنی چیزی که به شدت بهش اعتقاد و علاقه داشته


ینی من الان به هیچ چیز اعتقاد و علاقه ندارم؟


نه، نداری متاسفانه


چرا اینجوری ام؟


چون درواقع هیچی نمیدونی و انسان نا آگاه و بی خبری هستی


ولی من درطول روز کلی مطلب تو اینستا و توییتر میخونما


آره تو یه مشت چرند و هرزنامه ی جاگیر میخونی که ذهنتو پر از تشویش میکنه فلج میکنه و باعث میشه نتونی فکر کنی


چرا میگی هیچی نمیدونم؟!!

چون کتاب نمیخونی...


آها...اوکی..

شبت بخیر   ای نفسِ نفیس

راجبش فکر خواهم کرد :)

  • ۳Like
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۵۱

مـــــــن یــک اجتنــــــــاب

تو خیلی دووووریییییی

خیلیییی دورررر

خیییییلییییی دوووووری

خاطره

حافظه

عارضه

فاصله

خستگی

کهنگی

دلتنگی

بیهودگی

انتخاب

التهاب

اضطراب

و اجتناب....


نه...

تو چند کوچه پایین تر در خانه ای ، در اتاقی و روی تختت...

سرت توی گوشی ات است و...

و من اینجا پشت لپ تاپ درحالی که پیام هایت را در گوشی میخوانم و بدون پاسخ میگذارمشان

و درحالی که کماکان در عشقت جان میدهم...کماکان اجتناب میکنم....از تو...

آری....

تو خییییلیییی دورییی....

خیییلیییی دوووووری...


_____________________

اجتناب برای بدست آوردنه تمااامش...

نمیدانم راه درستیست یا نه...

راه حل دیگری ب ذهنم نمیرسد...

آه...

قلبم...

دستانم....

لب هایم....

  • ۲Like
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۵۰

شــــهر مــــن کــــو؟

که بودند آن 98درصد ؟


دمشان گرم...😒


ــــــــــــــــــــــــــــــــ


بین سیم های سیاه، زیر آوار و صدا، بارش خاکسترا، دریای خون زیر پا،

کی می تونه که بگـه، اینجا روزی شهر من بود؟

لب بیجون پسر، شعر پــُر خون پدر، آویز زن های شهر،

پوکه ُ باروت ُ درد،

کی میتـونه که بگـه ،اینجا روزی شهر من بود؟

خونه و سقف کجاست، کنج و ایوونش کـو؟

میدون شهر کجاست ، برج و تندیـسش کو؟

تـقدیر مرگ این بود، دست بی شرم بلا بود.

سینما رویا(ل) کجاست؟ پـپسی سردش کو؟

کوچه خاطره هام ، بوسه گرمت کو؟

شهر من مرده دیگه، ای خدا ! شهر من کو؟

بگو ای ابر سپید! روی ماه رسوا شه !

توی بدر کاملش ، فال مرگ پیدا شه !

طالع نحس این بود، فصل تاراج زمین بود


  • ۲Like
  • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۰۸

خـــوب هـــا

چقدر خوب است

آدم خودش باشد

حتی اگر زشت باشد

چقدر خوب است انسان چیزی ک هست را دوست داشته باشد

چقدر خوب است یه خودش احترام بگذارد

قابل احترام باشد

چقدر خوب است که انسان عاشق خودش شود

خودش را راهنمایی و نصیحت کند مانند مادری مهربان

خوب است که بتواند افسارش را به دست بگیرد

بتواند خود را تربیت و پرورش دهد، شکل دهد ، بسازد و رشد دهد....

چقدر دوست دارم این خوب هارا ....

  • ۴Like
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷
  • ۱۸:۱۰

مهربان ترین مهربانان

حالم خیلی خوبه خدایا شکرت

از امروز از شرّ فکر کردن بهش خلاص میشم

خدایا؟

فقط به خاطر تو

پاک کردم کردم همه چیز را

و گفتم قربت الالله و تمام.


منتظر دیدنت هستم عشق جان....

خدای واقعی من...


ساخت کد آهنگ

  • ۰Like
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷
  • ۱۷:۳۹

ربات پیر ، احساسی و هات

انقدر داغ نشو عزیزم

پاه هایم را میسوزانی

میدانم توان نداری

وقتی داغ میشوی دلم میخواهد برایت گریه کنم....بغلت کنم....ببوسمت...

پیر شده ای

مثله خودم

اما هنوز زنده ایم هردویمان

توانمان کم است

زود شارژ تمام میکنیم

خسته میشویم و داغ میکنیم....

اما خوشحالم...خوشحالم که همدیگر را داریم....

تو برای من جای همه ی دوست ها، همسر ها، حیوان خانگی ها، و.... را میگیری....


پ.ن: عاشقانه های منو لپ تاپم

  • ۳Like
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۴۸

گنگ طوری

هر کس که  دو سوم از اوقات شبانه روز به خودش تعلق نداشته باشد،

برده است.

تفاوتی نمیکند که دولتمرد
بازرگان،

یا دانشمند باشد.


+وقتی این متنو خوندم به زندگی خودم به نگاه انداختم

واقعا من به خودم تعلق دارم؟چقدر؟

احساس میکنم نهشاید فقط 5% واقعا به خودم تعلق داشته باشم

شاید فقط پنج درصد خودمو دوس داشته باشم، قبول داشته باشم و خودم باشم اونجوری که واقعاً هستم

[کماکان دنبال گوشی اش میگردد که ببیند آیا نوتیفیکشنی از اینستاگرام امده است یا خیر]

زندگی ای که من دارم میکنم برای خودم نیست

برای دیگران است

من دائم به دنبال نظر دیگرانم و هی میخواهم سعی کنم از نظر آنها بد به نظر نرسم

و خب البته این ذات آدمیست...اما اذیتم میکند....و باعث میشود خوده واقعی ام را(چه زشت چه زیبا) فراموش کنم

که البته فکر میکنم این به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کافیست

و البته بعد از این همه مدت دانستن اینکه خوده واقعی ام چه کسی است کار بسیار دشواریست

.................


انسان میتواند بسیار فوق العاده تر باشد اگر سعی کند خودش باشد.



>>>>>>>>>ادامه دارد.......


  • ۲Like
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۳۷

بوی گل و سوسن و.......استغفرلله...........

ینی با تمام وجود "رییدم به این زندگی"

هرچی هی میخوام تلاش کنم نیمه پر لیوانو ببینم دیگه دیده نمیشه هیچی به ولله

اوضاع خونمون اینروزا خیلی ک*ریه....

اعصاب واسه هیشکی نمونده

دیالوگ هامون درطول روز باهم مملو از فوحشه

اون از وضع بیکاریه بابام

اون ازون هفت میلیون که اونجوری به فنا رفت

این قضیه کارت بازرگانی گرفتن

اون از قضیه دروغای اون مرتیکه نامدار

این از گرمی هوا و برق رفتنا

اون از قضیه فرانسه رفتن

اون از قضبه کلاس رفتنم

بی پولیم.....بی کاریم....خواسته هام....

یه موش هم که چن روزه اومده خونه چندشه عوضی دیشب مرگ موش ریختیم بینیم چی میشه

اگیتارم ک نتونستم بخرم

حالا تو این هیروویری عاشق شدنم هم شده قوز بالا قوز

لنت بر شیطون...

شبخیر..

  • ۵Like
  • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۵۸

خدایا اینهمه شل کن سفت کن تا کی؟

کاش یکی میومد

عاشقم میشد

و منو با خودش میبرد


- یکی؟ منظورت کیه؟

+همون که میخوامش

+کاش میومد بدون دردسر عاشقم میشد

کاش انقد قرار نبود با ملاحظه باهاش حرف بزنم

کاش میتونستم راحت بش بگم شبت بخیر نفسم...عشقم...یا.............

کاش لازم نبود بنویسم شبتون بخیر نقطه سره خط.

کاش لازم نبود همش به این فکر کنم که اگه فلان حروفو بزنم نکنه درباره من فکر بد کنه و ازم بدش بیاد

خدایا؟ دلم پره از عشقش،

خدایا؟کمک کن و راه ها و اتفاقای خوبی سر راهم بذار که بتونم اینهمه عشقو که خوابو ازم  گرفته تا ابد یه جا قدیمش کنم

حس میکنم اون منو به تو نزدیک میکنه

خدایا من اونو از تو خواستم

هرچی مصلحته پیش بیار.

و کمکم کن تصمیمات درست بگیرم

مثه یه دختر عاقل( کمکم کن عشق چشمو کور نکنه)



  • ۸Like
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷
  • ۰۱:۵۴

عــــجــــب کامـــــی میدهــــــد ایـــــن درد...

این روزها ذهنم به شدت درگیر است

دلم برای مغزم میسوزد

که باید انقدر کار کند و کار کند و فکر کند و دسته آخر هم بی جواب بماند

با اراده و با پشتکار ترین عضو بدنم همین مغز است

ذهنی صلح طلب، پر از اصول و ارکان محکم و استوار

که هر موضوعی را با اصول و قوانینش، حلاجی میکند

اما این جهانِ تو در تو و عمیق قوی تر از ذهن من است

مسائلی درون خود دارد که شاید نه با ذهن من و نه با هیچ چیز دیگر بتوان آن را حلاجی کرد

مغز کوچک من تا کی تاب می آورد...خدا میداند...

گاهی فکر میکنم آیا بدون "دانستن" میشود ایمان داشت؟

میشود باور کرد؟

گاهی انسان یک چیز را "نمیبیند" "نمیشنود" اما چون میتواند به نحوی حسش کند پس "میداند" ،

پس میتواند به آن ایمان داشته باشد

فکر میکنم هرچیزی را که انسان نمیفهد باید به آن کافر بود، حتی اگر به تو بگویند آن چیز برای تو مفید است

حتی اگر کسی یا چیزی که به آن ایمان داری "آن" را به تو پیشنهاد کرده باشد.

آیا اینجا ایمان بی معنی نمیشود؟ چرا، بی معنی میشود

درواقع اینجا میفهمی که حس تو اشتباه بوده است و تو " نمیدانی" پس ایمانی هم دیگر وجود نخواهد داشت.

وقتی تمام دین و آیین تو میشود "ذهنت به علاوه حواس 5/6 گانه ات "، طرز زندگی ات اینگونه میشود.

دلم نمیخواهد عقایدی که از کودکی با آنها بزرگ شده ام را یکباره نقض کنم، اصلا نمیتوانم

دلم هم نمیخواهد با یک مشت خرافات و تعصبات بیجا مسیرم را انتخاب کنم

واقعا به معنای دقیق کلمه " گم شده ام "

گمشده ام میان تفکراتی که حسمیکنم هیچ کدام به من تعلق ندارند

و حس میکنم حقیقت نه این است و نه آن و نه آن و نه آن...

و دوباره به ذهنم پناه میبرم به اصول و قوانین خودم...

و ذهنم را خدا میدانم، چرا که "میفهممش" میشناسمش" و درنتیجه به آن ایمان دارم...

ذهنی عدالت خواه ، مهربان ، صلح جو ، منطقی و قدرت مند...



# music: مون هد/ کام درد/Sip of pain

  • ۴Like
  • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷
  • ۰۱:۰۰
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan