یک مشت فرشته بی بال و قصد پرواز ، خسته از تمام انقلاب ها

زندگی پر از درد هایی از جنس بغض

نه اشک، نه خون، نه....

خانواده ای در قصری خاکستری

خانواده ای از جنس روح

امشب شام نداریم

مادر میرض است

پدر پول ندارد

طبقۀ به اصطلاح متوسط درحال سقوط به زیر خط...

آب رو قطع کردن

رئیس هایمان تلگرام و توئیتر را قطع کردند

که صدای یکدیگر را نشنویم

اگر خبر های این شهر لعنتی را میخواهی از من بپرس

خبر از کارد هایی که استخان هایمان را نوازش میکنند

خبر از پول های تو جیبی که جمع کردم تا گیتار بخرم

اما

وقتی جمع شدند و فکر میکردم کامل شدند

قیمت دلار بالا رفته بود

گیتار ها گران شده بودند

دیگر فایده نداشت

با آن پول ها برای شام امشبمان فلافل خریدم

با بقیه پول هام هم شاید توانستم بعداً چند ترمی کلاس زبان بروم

درحالی که در مسیر خانه تا فلافلی محل، چشمانم اشک هایشان را قورت میدادند

در مسیر فلافلی سیاه پوستی را دیدم

خارجی بود

معلوم بود ازین خارجی های مخ ردی بود که برای درس خواندن در حوزه به قم آمده اند

یک آیفون ایکس دستش بود

موبایل من هنوز یک نوکیای کهنه و قدیمی است

یکی از رفیق های افغانی ام میخواستند امسال بروند آلمان برای زندگی

می گفت ایران دیگر جای زندگی نیست

ایرانم

رستم شاهنامه هایت دارد سلاخی میشود

پدرم خانه مان را فروخت

بیست میلیون از پول خانه را داد به آن مَردَک که عمامه گذاشته روی سرش

برای اینکه جهنم نورد و خدا دچار عذابش نکند

دوستم، پدر و مادرش طلاق گرفتند

دیگر پدر ندارد، خیلی تنهاست

هر روز کلی از عکس های خودش را در اینستاگرام میگذارد و کلی لایک میگیرد

ساعت ده شب است

فردا امتحان دارم ، اسمش را کنکور گذاشته اند

مادر و پدر خوبم، مرا ببخشید که به دکتر بودن علاقه ای نداشتم

میدانم آینده ام تباه خواهد شد،

چون هنر را دوست دارم

یک ایرانیِ نسل هفتادی

نسل بر بادی

یک مشت فرشته بی بال و قصد پرواز


دو دوووروودوووودووودد

لالا،لالالاااااالالا،لالالاااا

آواز بخوان گلم

روزنامه نگیر

از آسمان خاکستری لذت ببر

و صدای پیکان ها و لامبورگینی ها و پراید ها و مازراتی هارا از یکدیگر تشخیص نده

خسته از تمامِ انقلاب ها

ما سالهاست حکومتی را برگزیدیم که قرار است مردمش را منحل کند

حکومتی ربا خوار که مانند زالو خون مردمش را میمکد

به بهانه اینکه میخواهد این خون هارا به کودکان فلسطین تزریق کند

هرچقدر هم امشب بنویسم تمام نخواهد شد، پس

خدا  حافظ  [خدایی که نمیشناسیم، و نمیدانیم هست یا نیست]


  • ۴Like
  • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
  • ۲۳:۰۰

:||||

باید شروع کنم به یاد گرفتن

فکر نکنم

فــــــــــــــــقــــــــــــــــط

یاد بگیرم

  • ۸Like
  • چهارشنبه ۶ تیر ۹۷
  • ۰۰:۴۶

روزمرگی یک کنکوری افسرده و بیزار

سه روز تا کنکور مونده

و من هنوز درصد های آزمونم در حده 0 ،10، 20، 30 یا 40 هستش

حوصله خوندنم ندارم

من دختر زشتی ام

همه  بهم میگن اخلاقت خیلی بده

خیلی هام بم گفتن که زشتم

من 18 سالمه

من کل روزمو توی اتاق تاریکم پای لپ تاپ سپری میکنم

بیرون از این اتاق کسی که منو دوست داشته باشه وجود نداره

اما توی اتاق و توی این لب تاب خیلی ها هستن که آرزوشونه با من حرف بزنن

این وبلاگ تنها صفحه ایه که میتونم با خیال راحت اعتراف کنم

بدونه اینکه نظره کسی برام مهم باشه

چون میدونم کسی نمیخونه، حداقل کسی که من بشناسمش یا بشناستم

دوس ندارم زمان بگذره

دوس ندارم بزرگ تر شم

دوس ندارم اتفاقای دیگه ای برام بیوفته

کاش میشد تا آخر عمر تو 18 سالگی موند

دیروز با اون پسر عکاسه حرفیدم

کلی بم انرژی داد

نفهمیدم فازش چی بود

امروز اون پسر قد بلنده که کامپیوتر میخونه پیام داد تو تل و حرفیدیم

گفت از من خوشش میاد

خخخ

انقد ازم تعریف کرد که خودمم عاشق خودم شدم

خیلی مسخرس، در طول روز با پسرای زیادی حرف میزنم، اما همیشه تنهام

الان حدوده شیش ساعته رو صندلی پای لپ تاپم

حالا اگه همین تایمو روی صندلی کتابخونه بودم تاحالا سَقَط شده بودم

آخ تا یادم نرفته برم کارت ورود به جلسه رو از سایت سنجش بگیرم

فعلاً....




  • ۶Like
  • دوشنبه ۴ تیر ۹۷
  • ۱۷:۱۶

مرحلۀ حال بهم زنِ زندگی

حالم گرفته شد یکم

ینی دانشگاه قم امسال پذیرش رشته زبان نداره؟

توی اون فایل پی دی افه که تو سایته سازمان سنجش بود که اسمی نبود اصلا از دانشگاه قم

مامانم میگه هر شهری دولتی قبول بشی میریم اون شهر زندگی میکنیم

اما من نمیخوام

خدایا کمک کن همین قم دولتی قبول شم

الان دارم به حرف خانم باقری میرسم

کاش موقع ثبت نام گزینه دانشگاه غبرانتفاعی و پیام نور رو میزدم

حالم گرفتس

نه راه پیش دارم نه پس

کاش (واقعاً) حرفه اینو اون برام مهم نبود، وگرنه الان شاید حالم انقد گرفته نبود

راستش اگه به خودم باشه اصلا امسال کنکور هم نمیدادم

چون اصلا علاقه به دانشگاه رفتن و درس خوندن ندارم (حداقل الان)

یا اگه هم داشته باشم واقعا نیاز دارم بعد از این دوازده سال درس خوندن

یه سال هم استراحت کنم و کارهایی که بشون علاقه دارمو انجام بدم

هفت روز مونده تا کنکور و من همچنان در حال فرو رفتن در باتلاق شک هام!

ینی عاقبت من قراره بشه مثه محمدِ دایی؟یا مثه خواهرِ زهرا؟یا مثه خیلی های دیگه که قبول نشدن و چن ساله پشت کنکورن؟!

یا مثه زهرا عمواحمد که همون سال اول رشته ای که دوس داشت دانشگاه دولتی قبول شد؟

من حسم و منطقم بهم میگه که 99% قبول نمیشم، و فک کنم نرگس هم قبول شه و من نشم

وای خدا چقد زشته،

حالا اگه قرار بود واسه رشته پزشکی بخونم و قبول نشم اونقدرا زشت نبود اما حالا که زبان میخوام اگه قبول نشم خیلی ضایس

خدایا؟ اصن من هیچ...واس خاطر مامانم کمکم کن...توروووخدا....منم همه سعیمو میکنم تو این چند روزه باقی مونده



  • ۷Like
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷
  • ۱۲:۰۲

my plans

I have to fucus on just one subject

It's true that i like many subject to do that but if i want to do all that i wont abale to do well that....

so i have to choos one of them

between Music, Movie , photo , draw, websit design,

which one to choos?

...

I think that subjects are inked together...

I should Put priority some of them

1-music

2-photo

3-movie

4-website design

6-draw

:)

  • ۲Like
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷
  • ۲۳:۵۸

music: J-hann J-hannsson - Flight From The City

My final exam finished today finally

But there is my stress yet

becuse of Kounkoor

today I want to think about my dreams calmly

About music...About Filmmaking...and evey thing

I wish that always every things go in this way...

thanks God becuse of this moments ...and this butifull music ...

  • ۱Like
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷
  • ۱۴:۱۶

گربه های وطنی...این بار برای مادر

گاهی به زندگیم نگاه که میکنم

ازش بدم میاد

چون این زندگی چیزی نیست که من میخواستمو میخوام

یه دختره بلاتکلیف و درمونده

با یه خانواده لبه پرتگاه فقر

یه مغز خسته ، از بس فک کرده که چی میخواد ازین دنیا و نفهمیده...

عشق؟پول؟هیجان؟رفیق؟موزیک؟یا خدا؟

هرموقع به نوشتن و موزیک پناه میارم قطعاً چند دقیقه قبلش

داشتم یه کاری انجام میدادم که ازش متنفر بودم...

یا اتفاقی افتاده و چیزایی دیدم که ازشون متنفر بودم....

من الان 18 سالمه...

مامانم میگه تو خیلی خود خواهی...

میگه چون وقتی نیمرو درست میکنی چنتا بیشتر تخمرغ بنداز ماهم بخوریم

یا اینکه تعارف کن...

میگه وقتی بلند میشی از پای سفره بری لیوان بیاری نوشابه بخوری واسه ما نمیاری

یا حتی نمیپرسی که شما چیزی از آشپزخونه میخواید یا نه...

میگه چرا وقتی نت میگیری رمز وای فای رو عوض میکنی و نمیذاری ما استفاده کنیم

میگه وقتی یه خوراکی داری چرا با آبجیت تقسیم نمیکنی...

....آره دیگه....

مامان ببخشید... ازت معذرت میخوام مامان خوبم...دیگه این رفتار گوهی نهادینه شده تومون

ببخش که مَن بَدَم...سعی میکنم آدم شم....

فقط به خاطر تو....

نه به خاطر اون بابای عوضی...نه به خاطر اون خدای سنگدلت که اینطوری رها کرده بنده هاشو...

مامان جونم....فقط به خاطر تو نماز میخونم...چون دوس داری من نماز بخونم....

مامان، محمدو به خاطر تو حمایت میکنم...سعی میکنم دوستش داشته باشم...

و واقعا هم دارم....

شاید اون تونست انتقام ما و یه سری آدمه دیگرو از این دنیا و کسایی که بمون بد کردنو بگیره...

منم تلاشمو میکنم...به خاطر تو کارایی که ازشون متنفرمو انجام میدم...

کاری که از دستم برنمی آد...حداقل سر افکندت نکنم و سرافراز باشی...

بتونی جلو اینو اون به سر به راه بودن و آدم حسابی بودنه من افتخار کنی...(هه...سر به راه...)

مامان به خاط تو دیگه بداخلاقی نمیکنم با سارا ومحمد...

فقط به این امید زندم که بتونیم با محمد زخمای روی روح و تنت رو درمون کنیم...یا حداقل مرهم باشیم واسه دردات....

خیلی دوستت دارم...(فک کنم این تنها دوس داشتنیه که میتونم قسم بخورم از ته دله و حقیقیه)

دوس داشتنی که کمتر جلوت یه زبون آوردم....

به پسرای زیادی تاحالا این جمله رو گفتم و واقعا برام جمله مسخره ای بوده...

اما این دفعه تنها دفع ایه که با تمام روح و تن و مغز و قلبم بش اطمینان دارم و میپرستمش...


  • ۲Like
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷
  • ۰۹:۰۰

I hate you, I love you

I hate you, I love you

I hate that I love you

Don't want to but I can't put nobody else above you

I hate you, I love you

I hate that I want you

You want her, you need her:(

And I'll never be her


واقعاً خستم

پس کِی زمانش میرسه

وقتی که مُردَم؟

یا از دستش دادم؟

خدایا ...هیچ وقت تو این قضایا بم یه حال ندادی...

توروخدا ایندفه دیگه کمک کن...جونه من...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیتونم درس بخونم

از فکرش...

  • ۲Like
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷
  • ۲۳:۴۹

شرط بندی با خدا

امروز حالم خوب نیس

نمیدونم شایدم انقد خوبه که متوجه نمیشم

شاید زندگیمون تغییر کرد

شایدم آب از آب تکون نخورد

واقعا هیچی معلوم نیس

مامان و محمد قراره برن فرانسه

اونجا احتماله اینکه با محمد قرارداد ببندن زیاده

شایدم  مثه قضیه دبی رفتنش هیچ اتفاقی نیوفته و دسته خالی برگرده

هم خوشحالم ازین اتفاق هم ناراحت

خوشحالیم که عادیه

اما ناراحتیم به خاطره اینه که قراره تو این مدت من پیش بابا بمونم

واقعا اعصابم خورده

واقعا نمیتونم تحملش کنم

از اخلاق و افکارش متنفرررم

همیشه تو زندگی اون بوده که حاله خوشه منو به بد ترین شکل تبدیل کرده

به هرحال باید تحمل کنم

خودمو تو اتاق حبس میکنم تا از فضایی که اون بیرون برام ساخته بیرون بیام...

الانم باید برم شیمی بخونم...

فردا امتحان دارم...

کنکور هم امسال شانسی میدم، قبول شدم، شدم، نشدمم ، نشدم دیگه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا به محمد کمک کن ، قبولش کنن...

قول میدم جبران کنم....

و تمام زندگیم رو وقف تو کنم...

این دیگه آخرین شانسِ خانوادهِ کوچیکه ماس...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید از امروز شروع کنم و دائم "یاد بگیرم"

باید زبان انگلیسیم رو بیشتر تقویت کنم ( من خیلی بت امید دارم خدا)

زبان فرانسه هم شاید دوباره شروع کردم

دیگه نمیخوام فکرمو پای چیزای بیهوده تلف کنم یا وقتمو پای اینستا و وبگردی های الکی هدر بدم

من واقعا ایندفه به خدا توکل کردم و قلبم پر از اطمینانِ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستت دارم......خـــــــدا...

(شرط بندیمون و قرارهای بینمون یادت نره، من سر قولم هستم)

  • ۲Like
  • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷
  • ۱۶:۵۳

قلب فاحشه

- تا حالا کسی رو بوسیدی

+آره آبجی کوچیکَم وقتی تازه به دنیااومده بود

- نه منظورم این نبود،  پسر ، تاحالا پسری رو بوسیدی؟

+اره پسر داییم ، وقتی چاردستوپا راه میرفت

- فاطمه تاحالا عاشق شدی اصن؟ چرا منظورمو نمیفهمی!

+آره عاشق که شدم، اما فقط عاشق شدم ، هیچکدومشونو نتونستم پرورش بدم توی قلبم

+عشق مثه یه گیاهه که باید بهش رسیدگی کنی تا خشک و پژمرده نشه

+اما من همیشه به خاطر یه چیزی که همیشه تو وجودم بود نتونستم از هیچکدوم از حس هایی تو قلبم به وجود اومدن مراقبت کنم فقط یه مدت آزارَم دادن و رفتن..البته جای زخمشون هیچوقت نمیره...میدونی که

- میشه توضیح بدی چی تو وجودت بوده؟آخه نمیفهمم!!!

+ خودمم دقیق نمیدونم، شاید غرور شاید ترس یا خجالت....

- منظورت از پرورش عشق چیه!!!!

+ ینی هرکاری که باعث قوی تر شدنه این حس بشه دیگه، حرفای قشنگ یا همین بوسی که شما گفتی مثلا...

+ من وقتی عاشق شدم حتی جرات نداشتم به طرف بگم، راستش هم غرورم نمیذاشت هم ترس داشتم ترس از شکسته شدنه غرورم

- من برات نگرانم فاطمه...متاسفانه باید جوابت کنم، تو هرگز جفت نخواهی گرفت....با این وضعیتت...خاکبرسرت..برو یه فکری برا خودت بکن...

  • ۰Like
  • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷
  • ۰۴:۲۴
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan