اتفـــــــــاقــات ســـــاده امـــــــا کشنــــــده

خیلی سادس

ما شروع کردیم

عاشق شدیم(اما عشق من کجا و اون کجا)

اون گفت بیا

من گفتم نمیام

اون باز گفت بیا

من باز گفتم نمیام

خلاصه رفت

گفتم چرا رفتی و چیزی نمیگی؟

گفت من ربات نیستم که فقط پیام بدم

این ینی اینکه تو نمیای پس برو و نمیخوامت

احمق بود

نفهمید دلیل اینهمه اجتناب رو

اینهمه خودمو عذاب دادم و نرفتم باش که آخرش این شه

من میخواستم آخرش یه جور دیگه شه

خدااایااااا چرا همیشه برعکس میشه

چرا وقتی گفتم بات نمیاد بیشتر عاشقم نشد؟؟

چرا من دخترم و نمیتونم بش پیشنهاد ازدواج بدم؟؟

چرا اون منو نخواست واسه همیشش...

من که خواستم....

من که بد نبودم....بد نکردم...😔

همه این اتفاقا رو میذارم میگم صلاحم بوده...

خدایا؟؟توروخدا یکم اتفاق خوب....جسم و روحم خستس...خیلی


  • ۲Like
  • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۱۱

یکی بهم بگه ، چرا همیشه ، دلم عاشقِ پسرای بد میشه

مامان هِی می گفت ، دنبالِ پسری مثِ این من نباشم

میگفت عشق میره عین قطار ، ولی مهمه با کی سوار شم

مامان فداتشم فداتشم ، این پسره یه چیزِ دیگه ــَس

با این که نمیدونم کی هس

بزار بگن هر چی میخوان بگن ، دیگه دیره ،دادم بهش دلم


  • ۵Like
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷
  • ۱۶:۲۶

ســـاعت دوازده ظهره...اما صبـــحت بخیـــــر...

عجب زندگ گوهی دارما

صبح که از خواب پامیشم اول خواب هایی که از "اون" دیدم رو مرور میکنم

یکم تو ذهنم باش عشق بازی میکنم..یکم بوس و ماچ مالی اوله صبحی...یکم بغلش میکنم

بعدشم یکم لعنت و فوحش به اون و خودم دنیا میفرسم و...

بعدش لپتاپو از کنارم برمیدارم و میذارم رو شیکمم و تا آخره شب موزیک و فیلم و لاس با اینو اونو...

آخره شبم با سردرد گوهی و یه حاله خراب بعد از سه ساعت غلتیدن تو جام خوابم میبره...و باز دوباره تکرار...


نمازم که اجباری میخونیم...خدابا قبول کن...


  • ۴Like
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷
  • ۱۲:۵۳

ماندم با دل غمگین آن هم در تاوان تو...سوختم در پایان تو...😔

بعضی وقتا یه سرم میزنه که برم بیرون باش.. و پشیمون میشم از اینکه نرفتم😔

با خودم میگم چرا اینهمه اجتناب میکنم، چرا اینهمه خودمو عذاب میدمو و اذیت میکنم

اگه هیچوقت ازدواج نکنم چی؟

اگه اون فردی که ازدواج میکنم باش لیاقته اولین تجربه های منو نداشته باشه چی؟

بغض خفم میکنه

من از عشقم به خاطر خدا گذشتم

به اونم گفتم دلم میخواد اولین تجربم با اونی باشه که ازدواج میکنم باهاش

من خییلی دوستش داشتم...خییییلییی...

گذشتن ازش خیلیی سخت بود برام...

با اینکه میدونم اون منو فقط برای تنها نبودن و سرگرمیه قبله ازدواجش میخواست....و حتی یک درصدم ب ازدواج با من فک نمیکرد...

اما اونقدری احمق بودم که عاشقش بشم...

خدایا کمکم کن فکره اون لعنتی بپره از ذهنم...عشقش بپره از دلم...😔

  • ۴Like
  • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷
  • ۲۱:۳۶

صحبتی با خویشتن

واقعا مشکل کجاست؟


هیچ جا


تو فقط یه تنبلی


چرا؟


چون انگیزه نداری


انگیزه چیه دقیقا؟


انگیزه یعنی هدف یعنی چیزی که به شدت بهش اعتقاد و علاقه داشته


ینی من الان به هیچ چیز اعتقاد و علاقه ندارم؟


نه، نداری متاسفانه


چرا اینجوری ام؟


چون درواقع هیچی نمیدونی و انسان نا آگاه و بی خبری هستی


ولی من درطول روز کلی مطلب تو اینستا و توییتر میخونما


آره تو یه مشت چرند و هرزنامه ی جاگیر میخونی که ذهنتو پر از تشویش میکنه فلج میکنه و باعث میشه نتونی فکر کنی


چرا میگی هیچی نمیدونم؟!!

چون کتاب نمیخونی...


آها...اوکی..

شبت بخیر   ای نفسِ نفیس

راجبش فکر خواهم کرد :)

  • ۳Like
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۵۱

مـــــــن یــک اجتنــــــــاب

تو خیلی دووووریییییی

خیلیییی دورررر

خیییییلییییی دوووووری

خاطره

حافظه

عارضه

فاصله

خستگی

کهنگی

دلتنگی

بیهودگی

انتخاب

التهاب

اضطراب

و اجتناب....


نه...

تو چند کوچه پایین تر در خانه ای ، در اتاقی و روی تختت...

سرت توی گوشی ات است و...

و من اینجا پشت لپ تاپ درحالی که پیام هایت را در گوشی میخوانم و بدون پاسخ میگذارمشان

و درحالی که کماکان در عشقت جان میدهم...کماکان اجتناب میکنم....از تو...

آری....

تو خییییلیییی دورییی....

خیییلیییی دوووووری...


_____________________

اجتناب برای بدست آوردنه تمااامش...

نمیدانم راه درستیست یا نه...

راه حل دیگری ب ذهنم نمیرسد...

آه...

قلبم...

دستانم....

لب هایم....

  • ۲Like
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷
  • ۰۲:۵۰

شــــهر مــــن کــــو؟

که بودند آن 98درصد ؟


دمشان گرم...😒


ــــــــــــــــــــــــــــــــ


بین سیم های سیاه، زیر آوار و صدا، بارش خاکسترا، دریای خون زیر پا،

کی می تونه که بگـه، اینجا روزی شهر من بود؟

لب بیجون پسر، شعر پــُر خون پدر، آویز زن های شهر،

پوکه ُ باروت ُ درد،

کی میتـونه که بگـه ،اینجا روزی شهر من بود؟

خونه و سقف کجاست، کنج و ایوونش کـو؟

میدون شهر کجاست ، برج و تندیـسش کو؟

تـقدیر مرگ این بود، دست بی شرم بلا بود.

سینما رویا(ل) کجاست؟ پـپسی سردش کو؟

کوچه خاطره هام ، بوسه گرمت کو؟

شهر من مرده دیگه، ای خدا ! شهر من کو؟

بگو ای ابر سپید! روی ماه رسوا شه !

توی بدر کاملش ، فال مرگ پیدا شه !

طالع نحس این بود، فصل تاراج زمین بود


  • ۲Like
  • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۰۸

خـــوب هـــا

چقدر خوب است

آدم خودش باشد

حتی اگر زشت باشد

چقدر خوب است انسان چیزی ک هست را دوست داشته باشد

چقدر خوب است یه خودش احترام بگذارد

قابل احترام باشد

چقدر خوب است که انسان عاشق خودش شود

خودش را راهنمایی و نصیحت کند مانند مادری مهربان

خوب است که بتواند افسارش را به دست بگیرد

بتواند خود را تربیت و پرورش دهد، شکل دهد ، بسازد و رشد دهد....

چقدر دوست دارم این خوب هارا ....

  • ۴Like
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷
  • ۱۸:۱۰

مهربان ترین مهربانان

حالم خیلی خوبه خدایا شکرت

از امروز از شرّ فکر کردن بهش خلاص میشم

خدایا؟

فقط به خاطر تو

پاک کردم کردم همه چیز را

و گفتم قربت الالله و تمام.


منتظر دیدنت هستم عشق جان....

خدای واقعی من...


ساخت کد آهنگ

  • ۰Like
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷
  • ۱۷:۳۹
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan