چه نصیبم شد از چشمان باز، جز ندیدنت....لعنت به پاییز...لعنت به شب های بارانی بدونه تو....

شب ها

مانند معتادی که میداند مواد کشیدنش ،نابودش میکند

اما باز هم مصرف میکند....

میدانم دلتنگ تر میشوم

میدانم چشمانم خیس تر میشوند

میدانم قلبم مچاله تر میشود

اما باز هم....

عکس هایت را نگاه میکنم..

موسیقی و به یادت...

پنجره ها را بسته ام

اما بازهم صدای باران لعنتی می آید

صدایش اشکم را درمی آورد...نمیخواهم بشنوم...

صدای موزیک را بلند تر میکنم

یادته؟ آهنگ "سلام" از آسرایی

و پیگیرت میشوم..

از هر طریقی خبرت را میگیرم...

برای چندهزارمین با پیجت را باز میکنم...

نگاهت میکنم....

عکس دلبره را باز میکنم....

چه کنم باهاش...

صفحه گوشی را به گونه ام و صورتم میچسبانم....

خدایا...

داغ میشوم...و صفحه گوشی خیس میشود..

هندزفری ام خیس میشود...

صفحه گوشی را به لب هایم میفشارم...

پهنای صورتم خیس شده است...

بی قرارم...

چرا این قلبه احمقم آرام نمیگیرد...

چرا تا باران میبارد شروع به تاپ تاپ میکند و تو را یاداوری میکند ...

چرا مغز احمقم داعم درحال شبیه سازیه تو در کنارم است....

.............

 خمارتر میشوم...

گوشی را خاموش میکنم و...

دلتنگی و بغض خفه ام میکند...

و مانند هرشب؛ همه را قورت میدهم و تا صبح میمیرم...!

............................

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقد باید بمونم تا یکی مثله تو پیدا شه

.....................

تو روز و روزگاره من، بی تو روزای شادی نیست...

....

نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه...

دلم با رفتنت تنگ و دلم با موندنت خونه....

..........

یه بی نشونم....تو این خزون.....

........

یه بی قرارم...یه نیمه جون...

...........

سلام ای ناله بارون....سلام چشمای گریون....

سلام  ای روزای تلخ من....

سلام ای بغض تو سینه...

سلام شب های دل کندن....


  • ۵Like
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷
  • ۲۳:۱۸

خدااااااااااااایااااااا؟؟؟؟؟؟صبرررر به من عطا کن توروخدا

سرم داره میپکه از درد...

از ساعت 7 صبح تا الان کتابخونه بودم...

الان خونم...

از لحظه ای که اومدم خونه خانواده محترم یا دارن دادو هوار مکنن یاصدای بلند تلوزیون یا جارو برقی

بستن در اتاق هم فایده نداره....

باز کردن موهام هم فایده نداره

زیاد کردنه صدا موزیکم فایده نداره

کدئین و ژلوفنم نداریم...

دارم کفری میشم دیگه واقعا...

ااااااه......چرا خاموشش نمیییییییییییکنه....الان وقته جاروبرقیه آآآآآآآخهههه؟؟؟؟؟؟



  • ۶Like
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷
  • ۱۹:۴۸

نَوَسناتِ دنیای منه معمولی!

قهوه میریزی

که خوابت نبرد

بیدار بمانی تا پروژه درسی ات را تمام کنی

ناگهان میترسی

از آمدن آن شب های ترسناک

شب هایی که تا صبح خوابت نمیبرد

از فکر و خیالش

قرص "دیازپام" را برمیداری،

سه تا میندازی بالا و قهوه را سر میکشی....

*دیازپام: خواب آور

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در توصیف زندگی ما معمولی ها  همین  که

نوسنات و تناقض های فکری،

ذهنی،

قلبی،

پولی،

روحی،

جسمی

عشقی،

فردی،

اجتماعی

اعتقادی

به فاکِمان داده اند.

  • ۵Like
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷
  • ۲۳:۲۲

چه زندگیه عنی

اینستامو که چــــــــنـــــد روووزه پاک کردم

تلگرامم امروز بلاخره دیلیت زدم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قشنگ به عمق تنها بودنت پی میبری وقتی اینارو نداری....

توییتر میرم، حرفای قشنگ میزنن، اما هیچکیو نمیشناسم

حال نمیکنم باشون، میام بیرون

فیسبوکم که تار عنکبوت بسته چن ساله...

خدایی ینی هیچکی براش مهم نیس که من کدوم گوری ام؟؟؟

هیچکی واسش مهم نیس که چرا هم اینستا و هم تلگرامو دیلیت زدم؟؟؟

چرا هیچکی نه اسمس میده نه زنگ میزنه بپرسه حالمو؟؟احوالمو؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موزیکام چیییقد تکراری شدن....

اه...

حسه هیچ کاری رو ندارم....

خوابمم نمیاد...

هوووففف....

_________________________

تف به زندگی سینگلی

تف به همتون که جفت دارین

تف به خودم، تف به اون، تف به دنیا

....شبتون تف تفی...خودافظ


  • ۴Like
  • دوشنبه ۹ مهر ۹۷
  • ۲۳:۴۹

چه کنم....😔



اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم...........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید بمیری و نگویی دلت کجاست..................😔

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در طول عمرم تاحالا اینهمه جلو کسی غرورمو نشکونده بودم که جلو این شکوندم....

خدایا....کمکم کن...فکرشو از سرم و دلم بپرون...😔


  • ۵Like
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
  • ۱۹:۳۳

از همان دغدغه هاااا

یک و چهل و نه دقیقه صبح - خانه

این روزها،

یا بهتر است بگویم شب‌ها،

فکر و ذکرم شده است قیمت دلار.

دلاری که سر اقتصاد مملکتم را با پنبه برید.

دلم می‌خواهد دلم را یک‌طوری با یک دل‌خوش‌کنک ساده‌ای مثل تئاتر یا سینما شاد کنم،

یک‌طوری حواسم را پرت کنم،

ولی احساس می‌کنم آنقدر شجاع نیستم که خودم را خر کنم،

یا زیاد از حد دلم برای خودم می‌سوزد که بفرستمش به کوچه‌ی علی چپ که بن‌بست است!

اتفاق خوبِ امروز این بود که پس از روزها جدالِ درونی بر سر

پاک کردن یا نکردن برنامه‌ی اینستاگرام از روی گوشی موبایلم،

بالاخره به وسوسه‌ی شدید و معتادگونه‌ی اینستا‌گرامی‌بودن فائق آمدم و

برنامه را پاک کردم.

حال خیالم یک مقدار راحت‌ است،

یک‌مقدار به اندازه‌ی یک دانه برنج.

البته عضلات دستم هنوز از عادت چک کردن نیفتاده‌اند،

هی وسط کارهایم، وسط ترجمه، نوشتن، کتاب خواندن، فیلم دیدن، آهنگ گوش دادن،

دستم می‌رود به سمت گوشی و جایگاه معمول اینستاگرام را روی گوشی لمس می‌کنم،

ولی چیزی در آن‌جا نیست.

بعد لبخند می‌زنم و گوشی را می‌گذارم کنار.

اعتیاد عجب چیز عجیبی است!

#لطفی‌پناه

  • ۳Like
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
  • ۱۳:۳۴

هیچ کس باور نمیکند 😔

گرچه این عشق های زمینی خوب نیست
اما خب دل آنقدر نفهم است که دل ببند.
مهم نیست،
این دفعه دیگر اگر تمام هم نشود خودم تمامش میکنم
تنبیهش میکنم
شلاق میزنمش
اگر بار دیگر ازین غلطا کند ، برای همیشه میکشمش.
آنقدر قرص ضد افسردگی و ضد اضطراب به خوردش میدهم که بمیرد.
________________________________
یکی میاد در عرض مدت خیلی کوتاهی
بدونه اینکه حتی تاحالا از نزدیک دیده باشیش
تمام داراییت میشه
خانوادت،
رفیقت،
معشوقت،
حتی شوهرت
و بعده مدتی میرود
هیچ سندی هم این بین نیس
فقط یه احساس
این یعنی دوست داشتن.
لطفا اگر دیدینش بهش نگید حالم چجوره، چون براش مهم نیس.
اگر بگویید حالام را میخندد و اشک مرا درمیاورد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعا هم مسخرست
چرا نمیخوای یاد بگیری روش زندگی تو این دنیا رو؟
لعنت بر تو فاطمه...لعنت... :((((

  • ۵Like
  • جمعه ۶ مهر ۹۷
  • ۰۹:۲۸

ـــــــــــــــــــــــــگنگـــــــــــــــــــــ19 سالگی پوچ و پوچ تر

چقد بده

وقتی آدم حرفی برای گفتن نداره

نه تو چت با اون

نه حرف برای پست های وبلاگم

نه حرف برای استوری اینستام

نه حرفی با خدا...

14 سالم که بود زیاد حرف میزدم، درباره همه چی اظهار نظر میکردم

اطرافیان به روم نمیاوردن اما میفهمیدم ک تو دلشون دارن میگن این بچه چقد گوه میخوره...خخ

راستش هنوزم این خصلته اظهار نظر کردن ولم نکرده

اما یه تغییراتی کرده

در برابرش یه خصلته ناخوداگاهه "منتقدگر خویش" توم به وجود اومده

چی بدی نیست...خوبه..اما گاهی اذیتم میکنه

و باعث شده چن ساله هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم

و دائم درگیریات ذهنی دارم.

تصمیم گرفتم علمم  اطلاعاتم رو بالا ببرم برای بهبود این واقعه درونیم

اما خب پس نون و آب چی میشه؟

راستش تصمیم ب کتاب خوندن گرفتم...

چند روز میخوندم....خیلی هم لذت میبردم

اما خب، بعده اومدن نتایج کنکور، برای آیندم ترسیدم

یاید دوباره میرفتم سراغ کتاب کنکور خوندن و حبس شدن تو اتاق

اگه واسه کنکور نخونم دانشگاه و رشته خوب نمیتونم برم در نتیجه بیکار و بی پول خواهم ماند

ودوباره در نتبجه بدونه رسیدن به آرزو هایم جوان مرگ میشوم و تمام.

از مسیر هایی که جلویم است متنفرم.

اگر بخواهم به دنبال حقیقت بروم و در کتاب ها به دنبالش بگردم مطمئنم غرق خواهم شد و پایانی پوچ و بی نتیجه.

و اگر بشینم پای کتاب های کنکورم و دانشگاه قبول شوم میشوم یک کارمنده بی سواد آموزش و پرورش که چندرقاز بخور نمیر میگیرد و آخرش هم میمیرد.

این را فهمیدم...مسیر رسیدن به "پول" و "حقیقت" از هم جداست

و این را نیز فهمیدم که هر دو انتهای ندارند و دست نیافتی اند....

ـــــــــــــــــــــــــگنگــــــــــــــــــــــــــــــ


#حقیقت_نوشت:

وقتی ما آمدیم، اتفاق ، اتفاق افتاده بود

حال هرکس به سلیقه خود چیزی میگوید

و درتاریکی گم میشود.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینروزا هرکی یه حرفی میزنه تو دلم بش میگم کصشر نگو

جالب اینجاس خودمم که حرف میزنم و راجبه یه چیزی نظر میدم چن لحظه بعدش همین رو به خودمم میگم.

نمیفهمند. نمیفهمی. نمیفهمد. نمیفهمم

  • ۴Like
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷
  • ۲۲:۳۱
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan