ســـاعت دوازده ظهره...اما صبـــحت بخیـــــر...

عجب زندگ گوهی دارما

صبح که از خواب پامیشم اول خواب هایی که از "اون" دیدم رو مرور میکنم

یکم تو ذهنم باش عشق بازی میکنم..یکم بوس و ماچ مالی اوله صبحی...یکم بغلش میکنم

بعدشم یکم لعنت و فوحش به اون و خودم دنیا میفرسم و...

بعدش لپتاپو از کنارم برمیدارم و میذارم رو شیکمم و تا آخره شب موزیک و فیلم و لاس با اینو اونو...

آخره شبم با سردرد گوهی و یه حاله خراب بعد از سه ساعت غلتیدن تو جام خوابم میبره...و باز دوباره تکرار...


نمازم که اجباری میخونیم...خدابا قبول کن...


  • ۴Like
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷
  • ۱۲:۵۳
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan