Big change

یه دختر لاغر و زشت

با سطح روابط عمومی بسیااار پایین و

 بسیار منزوی که سلام هم بلد نیس

توی یه خانواده با وضع اقتصادی متوسط رو به پایین

و کمی تا قسمتی مذهبی و به شدت سنتی

دختری که خیلی جَو گیره،

 سعی میکنه زیرک باشه اما نیست و نمیتونه

دختری که چن ساله پیش درحالی که

 توی هنر استعداد و علاقه بیشتری داشت

اولین اشتباه بزرگ زندگیشو کرد و

 به خاطر بالا بودن معدل و

 حرفای مادرش و جَو گیر شدنه خودش

رشته تجربی رو انتخاب کرد با هدف دکتر شدن

اما خب به دلیل نداشتن علاقه

 سال به سال افت درسی بیشتری میکرد

همون یه ذره اعتماد ب نفسی هم که داشت از دست داد و

 شد یه دانش آموز متوسط رو به پایین

که سه سال از عمرش هفته صبح میرفت مدرسه و

 بعد از ظهر با سردرد و غم برمیگشت خونه و هی تکراارر

اون به راحتی تن به شکست نمیداد،

 اون همیشه سعی میکرد قوی باشه

هربار تلاش میکرد اما بازم اونچیزی که میخواست نمیشد،

 کمی تا قسمتی افسرده شده بود

 از درس خوندن ناامید شده بود

اما از زندگی نه.

وقته کنکور فرا رسید،

 اون میدونست که نمیتونه با غول کنکور بجنگه

 چون خیلی کوچولو تر و ضعیف تر از اونه

پول تهیه ابزار برای این جنگ رو هم نداشت

وقته تصمیم گرفتن فرا رسیده بود.

اگر برای کنکور تجربی نخونه چه سرنوشتی در انتظارشه

چه راهای دیگه ای برای ادامه دان زندگیش داره؟

سال سوم دبیرستان که بود یه چند ماهی کلاس زبان رفته بود و

 یکم مکالمه انگلیسی یاد گرفته بود

همین انگلیسی یاد گرفتنش هم خیلی جاها باعث افزایش اعتماد ب نفسش و

 خیلی جاها باعث سرخورده شدنش و خجالت کشیدنش شد

اون کلا هفت  ماه زبان خونده بود،

 اما خب به خاطر وضعیت اون آموزشگاه در حد ترم 3 یا 4 بود

اما خانواده ازش انتظار داشت در حد یه استاد زبان

 چیز بدونه و همه جیزو براشون ترجمه کنه

و همهیشه از طرف بابا مامان و داداش

به طور مستقیم و غیر مستقیم مورد تمسخر سرکوفت و... قرار میگرفت

و با اینکه از خودش ضعف نشون نمیداد در مقابل حرفاشون

اما هربار تو خودش به شدت میشکست

تو این چن سال به یه سری از آرزو های بچگیش رسیده بود

و تونسته بود یه سر چیز برای خودش جمع کنه

یه اتاق، یه لپ تاپ، یه قفسه کتاب خوشگل، اینترنت....

اما خب...هنوز خییییییییلی چیزا بود که اون میخواست و نداشت

نه قیافه و هیکل خوب، نه سواد خوب،

 نه یه دورین عکاسی و گوشی، و نه آزادی و اختیار....

این دختر نه دوست و رفیقی داشت و

 نه با خانوادش رابطه خوبی

یه دختر سرد که همیشه توی اتاقشه و

 از نظر بابا یه افسردۀ نحس پر از کُفره و

این دختر هیچ وقت محبتی از هیچکدوم از نزدیکانش ندید و

 یه دختر منزوی بود توی خونه، مدرسه و جامعه

بعضی وقتا تمومه فکر و ذکرش میشد ازدواج،

 بعضی وقتا مجنونه موسیقی میشد

و بعضی وقتا مینشست پای دفترش و توی رویاهای دستنیافتنبش غرق میشد

اون سال باید کنکور میداد

چون میدونست توی تجربی هیچی قبول نمیشه

 پس تصمیم گرفته بود کنکور زبان بده

تصمیم گرفته بود معلم زبان بشه

باید میخوند چون این هم هدف آسونی نبود

سعیش رو میکر که بخونه اما خب

تو شصت درصد مواقع نمیشد و نمیتونست

( توی 50 دصده مواقع این اتفاق به خاطر پسر هایی بود که دورش بودن)

خسته بود و شایدم ضعف اراده و تصمیم داشت

بلاخره کنکور داد

چند ماه گذشت

اون قبول نشد

و اولین شکست بزرگ زندگیش رو تجربه کرد

این شکست به تنهایی اونقدرا دردناک نبود چون

خودش کمی تا قسمتی انتظار همچین نتیجه ای رو داشت

چیزی که این شکست رو براش عذاب دهنده تر کرده بود

 حرف های مادرش و اطرافیانش بود

مادر همبشه شخصیتی که از من توی فامیل به

بقیه معرفی میکرد یه دختر درس خون و باهوش

 مثبت که تمام فکر و ذکرش درسشه و قراره دکتررررر شه.   هه...

اما واقعا اینطور نبود و

شاید برعکس هم بود.

مامان میگفت آبروی منو خودتو بردی

مامان براش حرفای مردم خیلی مهم بود

( خیلی خاله زنکیه اما ضایع شدن بین جاری هاش و

 خواهراش براش غیر قابل تحمل بود)

اون از کارای بابام اون از فرانسه نرفتن ممد و

 این از قبول نشدنه من

یه خانواده پر از شکست و بی پول

مامانم دلش به چی خوش میبود؟

من یه دختر ساکت و درونگرا که بعضی وقتا به شدت

 پرخاشگر میشد و مادر همیشه بهش میگفت:

تو که قیافه نداری حداقل اخلاق داشته باش

واقعا هیچی نداشتم، نه زیبایی آنچنانی نه اخلاق

نه هوش و عقل درست حسابی نه سواد و نه هیچی

فاطمه همیشه فکر میکرد که مرکز جهانه،

 همه توجه ها به اونه دنیا بدونه اون معنی نداره

و طرز تفکرش توی همه زمینه ها با همه فرق میکرد

( شاید واس همین بود که هیچ وقت هیچ دوستی نداشت)

فاطمه یه شخصیت چندین بُعدی و بی ثبات داشت

( مذهبی، سنتی، مدرن و روشنفکر،

 خدا پرست و خدا ناباور و شکاک، و بی ثبات

 جِدی و گاهی ب شدت بیخیال و تنبل)

و با هییییییچکس درطول چندین سال زندگیش

 نتونسته بود یه مدت طولانی کنار بیاد

همیشه بیشتر ازینکه حرف بزنه فکر میکرد

و هرموقع فکر میکرد بیشتر گمراه میشد

اون حتی نمیتونست خودشو درست بشناسه

 اطرافش رو درست ببینه و به شناسه

اون به شدت و سریع تحت تاثیر قرار میگرفت

 در همه زمینه ها و موضوعات

اون فقط فکر میکرد و بدون هیچ تعصبی تاثیر میگرفت و میپذیرفت

مطالعه نمیکرد.

این دختر باید تغییر کنه

برای ایجاد یه آینده خوب و پر از موفقیت

باید شخصیتش و زندگیش رو "تغییر" بده

کار خیلی سختیه اما باید انجامش بده،

 برای ادامه حیاتش و زنده موندن مجبوره که این کارو انجام بده

باید خودشو پرورش بده و از خودش یه فاطمه با افکار بالغ بسازه

یه فاطمه قدرتمندو جدی و سختکوش

کسی که چند بُعدی نیست و زندگی آفتاب پرست وارشو گذاشته کنار

 و یک رنگ شده، رنگ خودش

تک شخصیتی.

خیلی سخته اما میخواد که انجامش بده و میده

چون راهشو بلده.

و راهش ترک زندگی نکبت بار سابقشه

راهش " اراده" است...

درطول این سالها اون همیشه میدونست چی درسته

چی غلط اما اراده نداشت که بره سمت درسته

ام الان مجبوره ک بره

برای رسیدن به آرزوهاش برای رسیدن به اون کسی که دوستش داره

برای احیا کردنه شخصیت و گذشته از دست رفتش مجبوره و

 مشتاقانه داره پا تو این مسیر سخته "تغییر" میذاره

باید بشه مثله اسبی که بلایندر به چشمش زده و فقط مسیرش

و هدفش رو میبینه و نه هیچ چیز دیگه

نباید فاطمه ای باشه که افسار زندگیش رو

داده دسته دلش و اون هربار با هوس هاش

اونو به ناکجا آباد میکشونه و همونجا توی تاریکی و گمراهی رهاش میکنه

باید افسار زندگیش رو به دست بگیره

انتخاب کنه و به راه بیوفته و حرکت کنه.

توی یک مسیر و به سوی یک هدف مشخص.

الان حس میکنه هدف و راهش رو شناخته و بلده اما برای اینکه مطمئن شه

و با اطمینان بیشتری توی این راه قدم برداره و بتونه ثابت قدم باشه

دلیل ها و اطلاعات بیشتری نیاز داره.

با کتاب خوندن میتونه مطمئن تر شه.

تمام.




  • ۷Like
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷
  • ۱۶:۰۹
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan