شپشکی روی نوک یکی از مو های خرگوشی که از کلاه شعبده باز درامد

امروز جمعه است

نهمِ آذر

و من حالم خوبه

دیروزـرفتم کتابخونه و همه کتاب هامو بار زدم آوردم خونه

و کمدِ امانی تقریبا خالی شد فقط یه سری خرت و پرت موندهـتوش که یا امروز یا یه روز سر فرصتـمیرم میارمشون

تصمیم گرفتم تو خونه درس بخونم

اوایل فکر میکردم نمیتونم تو خونه تمرکز کنم و بخونم

اما یه روز تصمیم گرفتم امتحانش کنم

خونه ما معمولا شلوغ و پر سر و صداست مخصوصا روزای تعطیل

اما من یه راه حل پیدا کردم 

باند های کامپیوتر رو را انداختم و یه موزیک بی کلام یا هر موزیک آرومه دیگه ای رو با یه صدای نسبتا زیاد )در حدی که صدای بیرون رونشنوم( پخش میکنم

خیلیـحس خوبی داره

الانکه دارم به روزای قبل نگاه میکنم میبینم واقعا داشتم با دسته خودم خودمو دپرسو افسردهمیکردم

خونه خوبه

هرموقع چیزی بخوام دردسترسه

آرامش دارم

غذا

پتو

مهر و سجاده

کتابخونہ کوچولوم

و...

دیشب اما حالم خوش نبود، همش اشکم میخواس دربیاد

با مامانم بودیم بیرون

بش میگفتم چرا ازین شهر لعنتی نمیریم

حالم ازین شهر و آدماش بهم میخوره

هیچ جارو نداریم که بریم

همش حرم همش جمکران

هرکی تو این شهره کوفتی باشه و هر روز قیافه یه مشت آخونده بی خاصیت رو ببینه افسردگی میگیره

حالم خیلی بد بود

نه بستنی دلم میخواست

نه آیس نه ذرت مکزیکی نه هویج بستنی نه شیر موز نه همبرگر و نه هیچی

حالمو هیچی خوب نمیکرد

از اون مکانی که توش بودم متنفر بودم

به خدا و حرفاش و همه احکام قانوناش گفتم "برو بابا"

روسریمو کشیدم عقب و یه رژ از کیفم دراوردم و پرنگ کردم لبمو

مامانم گفت نماز عشاش رو نخونه هنو 

رفتیم که یه مسجد پیدا کنیم تا نمازشو بخونه

پیدا کردیم

جلو در مسجد نوشته بود حیاط مسجد هم حکم مسجد رو داره و باید مسائل شرعی توش رعایت شه

من پریود بودم

ینی شرعا نباید وارد میشدم

اما عصبی تر از این حرفا بودم که این مسئله برام اهمیتی داشته باشه

رفتم تو 

و با سارا کلی سلفی گرفتیم تو حیاط مسجد )مسجده خوشگلی بود(

نمیدونم این شخصیته بی ثباتی که من دارم اسمش چیه

آیا اسمه علمیه خاصی داره؟

هرچی که هستمن ازش متنفرم

بعضی وقتا نماز شب میخونه بعضی وقتا منکر خدا و قران و پیامبر و همه چی میشه

بعضی وقتا محجبه میشه که یه تار موش هم پیدا نیس

بعضی وقتام با یه بولیز و شاله که تا وسط سرش اومده و یه کیلو آرایش بیرون میره

بعضی وقتا آینده نگر میشه و بکوب درس میخونه بعضی وقتام میگه گوره بابای دنیا و میشینه موزیک گوش میده و میخونه و نقاشی میکشه و رمان میخونه و با گوشی و لب تاب ور میره

دیشب رفتیم همون خبابونه که پر از کتاب فروشیه

اول به قصد بستنی رفته بودیم که بریم همون خیابونه که پره بستنی فروشیه

اما از مامانم خاستم تو همون خیابون که کتابفروشی داره پیاده شیم

یاده کتابایی افتادم که قصد داشتم بخرم اما هنوز نخریده بودم

دنیای سوفی

ملت عشق

خاطرات سفیر

و یه سری خرت و پرت دیگه خریدیم و من با حاله خوب برگشتم خونه

دنیای سوفی رو شروع کردم

یه اخلاقی که دارم اینه که همیشه خودمو جای شخصیت اصلی داستان قرار میدم اینطوری با تمام وجود غرق میشم تو کتاب و هر حرفی که به سوفی زده میشه حس میکنم داره به من زده میشه

کتابای شریعتی رو فعلا گذاشتم کنار

نمیدونم چرا ، شاید تحت تاثیر حرفای اون آقائه توی توییتر قرار گرفتم

به هر حال

شاید یه روز دوباره رفتم سمت کتاباش

البته بعد از اینکه دنیای سوفی و تاریخ تمدن ویل دورانت رو تموم کردم

اتاقمو مرتب کردم

خیلی خوشگل شده

فقط یه پنجره کم داره

که خودم میخوام در چند روزه آینده براش یه دونه بسازم

...

یه خدا (اونجور که من تصورش میکنم نه اونجور که اینا میگن)

یه فنجون قهوه

چنتا کتاب کنکور

یه تایمر

یه میز تحریر خوشگل چوبی

یه نقشه جهان

یه موزیک نرم و ملایم

یه دفترچه گل گلی برنامه ریزی با کلی خدکار رنگی رنگی

یه نرم افزار خوب (zabanak) که باهاش میتونم لغت انگلیسی و عربی رو به روش لایتنر خیلی جذاب و باحال حفظ کنم

و یه عالمه کتاب رمان خفن واسه وقتایی که درسمو خوب میخونم ، حق دارم بیست صفحه از یکیشو بخونم

همه اینارو دارم و حالم باهاشون خوبه (تقریبا)

خلاصه اینکه همه چی رو به راهه

خدای مهربونم ،شکرت.

توکلم به توئه که تلاش میکنم❤💋

  • ۶Like
  • جمعه ۹ آذر ۹۷
  • ۱۱:۵۵
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan