___ ز دیـــــدارِ رخــی ____

نه گرمای اشکی

نه سرمای آهی

نه اضطراب عشقی

نه عذابِ دلتنگی

نه تلخیِ شکستی

و نه لذتِ پیروزی

...

فقط

...

شب ها

پس از شنیدنِ ساعت ها صدای ناهنجار خیابان ها

لامپ اتاق را که خاموش میکنم

آلارم را که تنظیم میکنم

سرم را که روی بالش میگذارم

چشمانم را که میبندم

احساس میکنم، هر چیزی را که حس‌شدنیست

غرق میشوم در دالان بی انتهای افکارِ منحوسِ زیبایم

آرامشی پریشان‌حال ، در آغوش میگیردَم

صحنه ها، چهره ها، صداها، همه مانند یک فیلم سیاه و سفید قدیمی

تکه تکه از جلوی چشمانم میگذرند و از در پشتی مغزم خارج میشوند و میروند...

اما...

در این میان

لحظه هایی هستند که رفتنی نیستند

لحظه هایی کوتاه...

و چه ناگاه...

لحظه هایی ناآشنا...

لحظه هایی نامفهموم، گنگ...

فقط میبینی‌شان، و دیگر نمیفهمی چه میشود

لحظه هایی که تو را مجبور به تایپ کردن طوماری از شرِّ و ور میکنند...

_________________


انسان چیز عجیبیست...که نمیفهممَش...




ساخت کد آهنگ

  • ۱Like
  • پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷
  • ۲۰:۳۰
Designed By Erfan Powered by Bayan