سفرنامه ام به دور کهکشان


سفری به دور کهکشان در 314 هزار سال نوری:

لباس فضانوردی ام را تن می کنم

کپسول اکسیژن و دیگر وسایل لازم را بر روی لباسم متصل کنم

وای خدا چقد گرمم شد...مقداری هم قرصِ غذا از یخچال برمیدارم

سوئیچ موشکم را از روی اُپِن برمیدارم و

از مادرم خداحافظی میکنم

واز او میخواهم برایم دعا کن

تا گیر موجودات فضایی بیگانه نَیُفتم و اسیر یا خورده نَشَوَم

مادرم همینطور که اشک در چشمانش جمع شده است

از من خواهش میکند که نَرَوم....

اما من مجبورم....مرا ببخش

به سمت سکوی پرتاب میروم

درِ موشک را باز میکنم....روی صندلی مینشینم

کمربند های خود را میبندم

همه چیز را چک میکنم...سوخت، چتر نجات، کپسول های اکسیژن و...

چند دقیقه بدون هیچ کاری مینشینم...به همه چیز فکر میکنم،

به گذشته، به آینده ، به مادرم....

آیت الکرسی میخوانم

و خود را دست خدا میسپارم

من مطمئنم که سالم برمیگردم،

چون مادرم برایم دعا کرده است

حس میکنم تنها نیستم

دکمه پرتاب را میزنم

اول صدا انفجار....و چند ثانیه بعد پرتاب

آنقدر سرعت و شتاب موشک بالا است که

عضلات صورتم تکان میخورند و به شدت میلرزند

حس عجیبی دارم

حسی که هیچگاه هیچکس روی زمین نمیتواند تصورش کند

احساس میکنم دارم به ملاقات خدا میروم

با سرعت ۵۵۰۰ کیلومتر بر ساعت به او نزدیک و نزدیک تر میشوم

نمیتوانم به هیچ چیز فکر کنم جز او

لحظه ای یادم رفت که مقصدی که برنامه ریزی شده بود کجا بود

مقصد او بود

به خودم آمَدَم

داشتم به نپتون ، آخرین سیاره منظومه، نزدیک میشدم

دوباره ان احساس غریب به سراغم آمد

حسِ آن لحظه ای را داشتم که خانه مان را ترک میکردم

مادرم را ترک میکردم

انگار منظومه شمسی خانه من بود و شمس مادرم

سیارات خواهر و برادر هایم بودند،

حس دلتنگی و تنهایی بیشتری میکردم

اما شگفتی های اطرافم نمیگذاشت زیاد به این چیزها فکر کنم

ستارگان درخشان و رنگی در پس زمینه ای سیاه فوق العاده به نظر میرسیدند

دلم میخواست آنها را بغل کنم اما میدانستم که بسیار داغ هستند

پس به تماشای از راه دور آنها اکتفا کردم


(ادامه دارد...)


  • ۰Like
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۱۷
همیشه دوست داشتم آزادی اینو داشته باشم که انتخاب کنم، حتی اگه اشتباه باشه...
Designed By Erfan Powered by Bayan